او

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 10 دقیقه و 01 ثانیهنویسنده : مهران

 
و شاید هم بــــاران پسری ‌ست غیـــــرتی‌ که آرایشِ غلیـــظ ات را به آرامـــــی از صورت ات پاک می‌‌کنـــــد!...
آخرین ویرایش: - -

 

u

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 08 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
ـــــو بـــه افــــتــادن مـــن خـــندیـــدی و مـــــــــــــن همــــــــــه ی حـــــــــــواســــم بـــــــه چـــــــشمــــــان مــــــــردم شـــــهر بــــــود کـــــه عــــــاشق خنـــــــــــده ات نشــــــــوند ... ...
آخرین ویرایش: - -

 

ببار باران

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 08 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﺑﺒــﺎﺭ ﺑــﺎﺭﺍﻥ .… ﻣــــﻦ ﺳـــــــفرﮐـــــــﺮﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻣــــ , ﮐــــﻪ ﯾـــــﺎﺩﻡ ﺭﻓــﺘﻪ … ﺁﺑـــــــ پشــــت پایـــش بریـــــــزم ...........! ...
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 11 و 06 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
داستـان خلقـت زن..."
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی
می‌فرمایید؟"


خداوند پاسخ داد:
دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی
باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
"بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش
بفرمایید."

خداوند گفت : نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."

فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"

خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید : اشک دیگر برای چیست؟"

اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد،
نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد:"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.
وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.
وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.
آنها می‌رانند،

آخرین ویرایش: شنبه 3 فروردین 1392 ساعت 20 و 21 دقیقه و 07 ثانیه

 

خدا

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 19 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایا!!!!

گفتم خسته ام ، گفتی:لاتقنطوامن رحمة الله(زمر/۵٣)

گفتم : هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره ، گفتی : إن الله یحول بین المرءقلبه (إنفال/٢۶)

گفتم : هیچکسی روندارم ، گفتی : نحن أقرب إلیه لحبل الورید(ق/١۶)

گفتم : فراموشم نکردی؟ گفتی : فاذکرونی اذکرکم (بقره/١۵٢)

التماس دعا
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 17 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
جایت را با دیگری پُر میکنند
احساس… سیری چند؟؟!
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا!
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است
و رفتــن شان آشنـــا…!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 16 دقیقه و 54 ثانیهنویسنده : مهران

 
دوست می دارمـش … امـّـا …
می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ”
یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد …
یــا چـه می دانـم …
مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت …
می تـرسـم از اینــکـه
هـرچـیـزی بـگویـد جُـز :
” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 16 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس … هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .
اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی…
و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 12 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
گـُـفـتـے " شـــآیــَـב " بــَرگـَشــتــــمـ...

هــنــوز زنـــבه اَم

بــــﮧ اُمـــیــב هـــمـــآن

" شـــآیــــב 
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 11 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
سلامتی یک نخ سیگار که حداقل میدونم قبل من با کسی لب نگرفته؛سلامتی دود سیگار، با اینکه کم رنگ ولی یه رنگه؛سلامتی ته سیگار، که بهم یاد داد نتیجه سوختن و ساختن زیر پا له شدنه!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 10 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
بترسید از آدم هایی که عاشق نیستند،
اما عاشق کردن را خوب بلدند!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 07 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
هـمـه چـیـز آرومـه 

مـنـم مـثـلا خـوشـحـالـم
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 06 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 
در آغــــوش خــــدا گـــریــستــم تــا نــوازشـــم کـــند....
پــــــــرســــید فــــرزندم پـــــس آدمــــت کـــــو!؟ 
اشـــک هـــایــم را پــاک کــــردمو گــــفــتم:
در آغـــوش "حــــــوای" دیــــگریـــست!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 00 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
خوش به حالت حوا ........

خودت بودی و آدمت !

وگرنه آدم تو هم به هوای دیگری می رفت !!!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 58 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
دُختـــَر اَست دیگـَر... 

گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد

بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو...

شـآنـﮧ هـآے تــُو...

ڪـﮧ بَعـــد تــ ُــو آرآم خیلــے آرآم دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے

ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم♥
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 57 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
شـبــهـــآ زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــآ میکـــنـم بـغـــــضـ زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوشـ به حـــالــَــشـ …چه زود فــــــرآمــــــوشـ کـــرد.
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 56 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
زندگے یعنی بازے ...

سه ،בפּ ، یڪ … سوت داور ...
بازے شروع شـב !!!

آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 56 دقیقه و 14 ثانیهنویسنده : مهران

 
بی خیال است...
بی خیال ،
همان کسی که
تمام خیال من است...
آخرین ویرایش: - -

 

me

جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 09 و 58 دقیقه و 56 ثانیهنویسنده : مهران

 
دَر مــَن کَســــی هَــست که هیچ نیســت !

بــآ هَفت سیـــنــی از جِنـــسِ تُـهــ ـــی : 

سیــگــآر ،سُـکــوت ،ســـَرآب ،ســآز سُقوط ،ســَرمــآ ،سیـــآهـــی ..!
آخرین ویرایش: - -

 

u

جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 09 و 51 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 
هر قدر رفاقت بکنم می ارزی/اظهار رفاقت بکنم می ارزی/انقدر عزیزی تو برایم ای دوست/صد بار که یادت بکنم می ارزی……..
آخرین ویرایش: - -

 

او

جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 09 و 50 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 
تا وقتی تو هســــتی

که دستانــــم را بگیری ،

آرزو میکنــــم

هــــر روز زمین بخورم

کاش تابستـــــانها هم . . .

برفـــــــی بود ! ! !

آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت 07 و 42 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 
وقتــــــی "رفتــــــی" تا آخــــــر "بــــــرو" . . .
وقتــــــی "مانــــــدی" تا آخــــر "بمــــان" . . .
ایــــــن تــــــن.....خستــــــه ســــــت !.!.!.! .
از نیــــــمه رفــــــتن ها.............
از نیــــــمه مانـــــدن ها.....
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 19 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 
دلــــم میــگـــه: +دلــتــنـگــی یــعــنــی

شــمــاره اتـــ را پــاک کــرده ام ,

هــر شــمــاره غــریــبــی بــه شــوق ایــنــکــه تــویــی خــوشــحــالــم مــی کــنــد

+ خـــاطـــرات آدم مـــثـــل یــــه تــــیـــغ کـــنـــد مـــی مــــونــــه کــــه رو رگــــت مــــیــــکـــــشــــی !

نـمـی بــــره امـــــا ...! تــــا مـــی تـــــونــــه زخــــمــــیــــت مــــیـــکــــنــــه !
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 17 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 
آدمــ هــا زود پــَشیــمآن می شَــوَنــد !

گــآهــی اَز گــُفتــه هــایشــان ، گـــآهــی اَز نَگــُفتــه هــایشان!


گــآهی اَز گــُفتن نَگــُفتنی هــایشــان و گــآهی هــم اَز نَگُــفتن گــُفتنی هــایشــان !
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 15 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود!

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم !

ایکاش کودک بودم تا تنها نگرانی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود !

ای کاش کودک بودم که هیج وقت عاشق نمیشدم !

خدایا ای کاش کودک بودم !
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 15 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 
همیشه چوب سوختنی نیست...
خوردنی هم هست!!!
ما گاهی اوقات چوب سادگیمون رو میخوریم..
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 12 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 11 دقیقه و 31 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایــ­ـا التمـــــاستـــ مــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــایــــت ارزانــــــیِ دیگـــران !

ولــــــــــی....

آنــکـــــــه دنـیــــــا ­یِ من اســـــــت
مـــــــــــــــــــالِ دیــگــــــــــ ­ـری نبــــــــــاشـ ­ــد....
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 23 و 10 دقیقه و 36 ثانیهنویسنده : مهران

 
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره
آخرین ویرایش: - -

 

u

سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 20 و 52 دقیقه و 37 ثانیهنویسنده : مهران

 
هوا که "دونفره" باشد

دلواپسی دیگر هیچی معنایی ندارد

تــو فقط لبخند بزن

همه چیز خود به خود جور میشود

بهار که بیاید

روزهای خوب را هم با خودش خواهد آورد

تو فقط لبخند بزن

ما غصه هایمان را خورده ایم
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 29 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic