ستاره

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

شب با لباس قیریش از راه رسید دیگه کم کم وقت اون رسیده بود که روز جای خودش رو به شب بده , خورشید خانوم دیگه چشماش رو بسته بود و کم کم داشت به خواب فرو می رفت اما مهتاب تازه داشت از خواب نازش بیدار می شد

,تمام چراغ های شهر دونه دونه خاموش می شدن , آواز قشنگ جیر جیرک ها تو سکوت کوچه می پیچید ستاره ها تو آسمون به هم چشمک می زدن و ما آدم ها رو به هم نشون می دادن یکی از ستاره ها به دوستش گفت گوش کن مثل اینکه هنوز یکی بیداره, هر دو ستاره به پشت پنجره ی باز اتاقی که هنوز چراغش روشن بود نزدیک شدن ابرها رو از جلوی چشماشون کنار زدن و به داخل اتاق نگاه کردن اونجا پسرکی بود که هرشب پنجره ی اتاقش رو باز می کردو زل می زد به آسمون .

قطره های کوچیک اشک از چشمای درشتش سرازیر می شدن و روی زمین می غلتیدند خاطراتش رو توی ذهنش مرور می کرد تمام گذشتش از جلوی چشماش می گذشت ولی حیف که تمام زندگیش رو غم پر کرده بود و دیگه جائی برای شادی نمونده بود که به یاد بیاره, پسرک نگاهش به ستاره ها افتاد اونا همونائی بودن که توی یه شب مهتابی , وقتی خوشبختی رو با تمام وجودش حس می کرد انتخاب کرده بود ولی امورز یآس و نا امیدی تمام وجودش رو فرا گرفته بود قلب شکستش رو توی دستش گرفته بود , زمین دیگه جایی براش نداشت ,حس پر کشیدن تو وجودش بود دستش رو به سوی ستاره ها دراز کرد اون دو ستاره دستاش رو گرفتن و پسرک رو با خودشون برای همیشه به آسمون بردن روح پسرک به آسمون پر کشیدو به جهان ابدیت پیوست .

به امید اینکه اون دوتا ستاره یه شبی هم به من سر بزنن منم هر شب با چراغ روشن اتاقم پشت پنجره به انتظار می نشینم ...


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic