پسرک

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 21 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 

...پسرک آه سوزناکی کشید و چشماش رو بست , قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سر خوردو افتاد رو زمین , نم نم بارونم شروع شده بود اون که همیشه دوست داشت زیر نم نم بارون قدم بزنه حالا دنبال یه سرپناه می گشت تا خیس نشه جائی رو پبدا نکرد ناچار به طرف درختی که تازه جوونه زدو بود و چند تا برگ بیشتر نداشت رفت روی زمین نشست و به درخت تکیه داد . از سردی هوا بدجوری می لرزید دستاش رو به هم می مالید تا شاید دستاش گرم بشه ولی فایده ای نداشت شدت بارونم بیشتر شده بود از دور سایه ای رود دید به نظرش آشنا می اومد به طرفش دوید ولی کسی اونجا نبود نا امید به راهش ادامه داد .

از دست همه خسته شده بود قطرات اشک رو صورتش بیشتر و بیشتر می شدن دیگه بارونم جاش رو به دونه های سفید برف داده بود .تو تنهای خودش خاطراتش رو مرور می کرد یاد کردن گذشته ها قطره های اشکش رو بیشر می کرد از دور نیمکتی رو کنار یه درخت دید به طرفش رفت و روی نیمکت نشست سرمای هوا کار خودش رو کرده بود دستاش دیگه حس نداشت حتی دیگه سرمارو حس نمی کرد هوا داشت تاریک می شد چشمای خستش رو بست و به خواب فرو رفت...

فردای اون روز مرد رهگذری که از اونجا می گذشت نگاهش متوجه اون شد به سمتش رفت ناباورانه دید که اون دیگه نفس نمی کشه مردم دورش حلقه زده بودن دختری که از دور می اومد به طرف جمعیت رفت وقتی پسرک رو دید زود اون رو شناخت بغض راه گلوش رو بند آورد صداش در نمی اومد پیکر بی جون پسرک رو تو آغوشش گرفت و اشک می ریخت یاد گذشته و روزای خوب در کنار اون افتاد یاد روزی که روزگار چطور اونارو از هم جدا کرد .

درحالی که پسرک تو آغوشش بود گرمای عجیبی رو حس کرد نا امید سر پسر رو نگاه کردو ناباورانه دید که نفس می کشه خیلی خوشحال شده بود پسرک چشماش رو باز کردو تا اونو دید با یه صدای آرومی گفت دوست دارم و...


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic