آسمون

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 

   بغض غریبی تو دل آسمون بود یه بغض قدیمی و کهنه که رو دلش بدجوری

سنگینی  می کرد نمی دونستم چرا آسمون هروقت که تابستون جای خودش رو به پائیز و بعد زمستون  می داد همیشه انقدر دلش پر از غم می شد اشک تو چشماش جمع شده بود صدای ناله مانندی ازش به گوش می رسید .

آسمون دلتنگ بود اما نمی دونم دلتنگ کی و چی ! همیشه می شد انتظار رو تو چشماش دید انتظاری که همیشه باهاش بود .

باد سردی شروع به وزیدن کرده بود آسمون یه لحظه آروم و قرار نداشت بغض راه   گلوش رو بند آورده بود کلاغ ها سکوت آسمون رو بهم زده بودن ولی اون مثل مادری مهربون اونارو تو آغوشش گرفته بود آسمون سرش رو رو زانوش گذاشت و چادر آبیش رو کشید رو سرش ! خیلی بی تابی می کرد انگار قرار بود اتفاقی بی افته شدت وزیدن باد بیشتر شده بود انگار باد قاصد خبری براش بود آسمون سرش رو از رو زانوش برداشت ناگهان برق عجیبی تو دل آسمون پیچید تمام بدن آسمون شروع به لرزیدن   کرد و بلاخره بغض آسمون ترکید و آسمون شروع به گریه کردن کرد در حالی که  قطرات اشک آسمون به صورتم می خورد شروع به راه رفتن کردم تو این فکر بودم که اون نور چی بود که آسمون بغضش با دیدن اون ترکید تو همین حال باد بهم نزدیک شد و بهم   گفت اون نور برق نگاهی بود که آسمون همیشه انتظارش رو می کشید اون نگاه تنها خاطره ای بود که آسمون از روز های خوبش داشت و...

 

ببار ای آسمون امشب ببارو سر کن آهنگی  

 

                                      به جز گریه گریزی نیست از این زندون دلتنگی...


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic