غم و غصه

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 

تنها تو کوچه پس کوچه های خیالم قدم می زدم خیلی دوست داشتم یه همراه داشته باشم تا راه برام کوتاه تر بشه تو کوچه داد زدم کسی نیست با من همسفر بشه ؟ ولی جز انعکاس صدای خودم صدائی نشنیدم ! تاریکی و سکوت شب آزارم می داد نا امید به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم یه همسفر برام برسونه همین جور که می رفتم حس کردم به غیر از صدای پای خودم یه صدای دیگه هم می شنوم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه نفر پشت سرم داره می آد خیلی خوشحال شدم از اینکه یه همسفر پیدا کرده بودم به سمتش رفتم همین که نزدیکش شدم جا خوردم بازم اون بود اونی که هیچ وقت تو زندگیم  تنهام نذاشته بود آره اون غم بود کسی که همیشه و همه جا با من بودو هیچ وقت تو زندگیم تنهام نذاشته بود بغض تلخی تو گلوم نشست از این ناراحت بودم که چرا همیشه اون باید همسفرم می شد .

به راهم ادامه دادم صدای قدم های غم بدجوری آزارم می داد اون حتی اینجاهم راحتم نمی ذاشت صدای پچ پچی به گوشم رسید عقب رو نگاه کردم وای خدای من چی می دیدم ! اون غصه بود یار همیشگی غم دیگه داشتم دغ می کردم داد زدم دست از سرم بر دارید تا کی قصد آزارم و دارید ولی اون دوتا یه لبخند تلخ زدن و دنبالم راه افتادن خسته از راه به راهم ادامه دادم پچ پچهای غم و غصه خستم کرده بود دیگه داشتم از پا می افتادم حالا دیگه اشک هم همراهیشون می کرد نمی دونم اون دیگه از کجا پیداش شده بود پاهام نای رفتن نداشت افتادم روی زمین چشمام رو بستم و از خدا کمک خواستم یه لحظه دیدم دیگه صدائی نمی آد دیگه از غم و غصه واشک خبری نبود تو همون حال گرمائی رو تو دستام حس کردم اون گرما  خیلی برام آشنا بود چشمام رو باز کردم اون خاطره بود درست حدس زده بودم اون خاطره ی یه روز برفی بود که دستای دو بهم گرمی می داد ...


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic