من و تو

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 22 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

دلم برای زمستون تنگ شده !

آخ که چقدر خوبه چشمات رو ببندی و به صدای شر شر بارون گوش بدی و تو خیال خودت به هرچی آرزو داری برسی, به یه زندگی بی غم و غصّه ,یه زندگی خوب در کنار تو و ...

امروزم یه روز زمستونیه, دلم برای اون زمستونی تنگ شده که تو و من توی یه هوای بارونی دست تو دست هم تو کوچه ها قدم می زدیم. یادمه اون روزها, اول آشنائیمون بود ولی از همون روزهای اوّل گرمای عشق رو می شد از گرمی دستامون تو اون هوای سرد حس کرد. اون وقتا حس می کردم خوشبخت ترین مرد زمینم حس می کردم به هر چی می خوام در کنارتو می تونم برسم .

شدّت بارون کم شده بود , بهم گفتی نم نم بارون رو خیلی دوست داری از این حرفت خیلی  خوشحال شدم چون منم عاشق نم نم بارون بودم بهت گفتم : دوست داری چترو ببندیم و زیر بارون قدم بزنیم؟ تو هم جواب دادی خیلی عالیه من عاشق قدم زدن زیر بارونم.

بارون دونه دونه روی سرمون می چکید دیگه حتی اون فاصله ی کمی هم که بینمون بودو قطره های بارون پر کرده بود .

دیگه کم کم وقت خداحافظی بود هیچ کدوممون دلمون نمی خواست از هم جدا بشیم ولی دیگه موقع رفتن بود بارونم داشت دوباره شدت می گرفت وقتی خواستیم از هم جدا بشیم رو بهت کردمو گفتم 

دوست دارم!


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic