من بودم و تو؛

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 25 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 

من بودم و تو بودی و یه کوچه باغ قدیمی که شاخه های درختاش از لبه ی دیوار باغ ها زده بود بیرون ,عرض کوچه باغ اینقدر بود که وقتی دو نفر با هم ردمی شدن شونه هاشون   به هم می خورد , یه سکوت عجیبی تو کوچه باغ بود من و تو دست تو دست هم تو این کوچه باغ قدیمی قدم می زدیم و از هر لحظش لذّت می بردیم حرفامون فقط از عشق بود و محبّت .

اون روز اولیّن باری بود که دستای تو, تو دست من بود وقتی دستاتو گرفتم تو دستم حس عجیبی داشتم انگار تمام دنیا مال من شده بود !

 اون روز عشق رو تو نگاه هردمون موج میزد یادمه همونطور که قدم می زدیم تو یه لحظه ایستادی و ازم پرسیدی دوستم داری؟ منم یه نگاه بهت انداختمو گفتم : آره خیلیم دوست دارم  دوباره شروع به حرکت کردیم داشتیم به دوراهی که منو تو باید از هم جدا می شدیم می رسیدیم که ازم پرسیدی :

 منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟

وقتی به دوراهی رسیدیم من جواب دادم خوب معلومه زندگیمو تو هم یه نگاه بهم

   کردی و با چشمای پر اشک ازم جدا شدی !

در حالی که تو نمی دونستی تمام زندگی من هستی...!


آخرین ویرایش: - -

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic