اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 
هرگزدلم نمی خواست آخرین نامه نانوشته ام را برای وداع همیشگی از دل بر انگشتانم روانسازم تا یاری اگر وفای دلداری بر غم عشق بگذارد من گناه این خداحافظی را بر سایه‌های عشق به امانت بگذارم.
هرگزدلم نمی خواست بی آنكه جهلی دوباره برغرور بنشیند عشق را، عشقی كه ناخواسته در حریم دل آشیان كرده بود و در سكوت خواستن،چند صباحی ما را پی خیال سیر و تشنة وصال ،به انتظار چنین روز بر باورم تاریك كنم.
شاید گناه كرده بودم تا برآلایش جانم رند خرابات گردم و بر می ناب و شرابی سرد ساغرسینه ام را صبوی چشمان گریان سازم اما نه،انگار هیچ گذشت و هیچ تامل خاطری برای فراراز این قصه عشق كارساز نیست و هیچ شكستنی، دوباره این آب ریخته شده دیدگان را از شكست غرور به خودخواهی ما نخواهد نشاند.
دیگرچه فایده كه یار بازیگر عشق باشد و دلدار آوازه خوان این ترانه.دیگر چه محبتی كه مهری دروغین باشد و در آرزوهای خیال شده، نانوشته.
می دانم من دیگر آنی نخواهم بود كه وفای عشق، دولت فردوس این آشنایی را بر حلاوت نیاز مترنم كند . من دیگر معشوقة عاشقی نخواهم بود كه بودنم حزن غم او باشد و سكوتم تردید دوست داشتنش.
شایدعاشقی گمشده در وفا بوده ام و در نقش و نگار محبت، اما نه تا بدین روز،من در حرمت عشق سینه ایی بودم تا برای اثبات این پاكی دل، كسی بر من خرده نگیرد كه عاشقی بر وفا نمی داند و كسی چون من نیست .
آری عاشقی غم دارد و تحمل.پس تحمل سكوت بر من مثل نوشیدن شراب كهنه ایی بود تا مست آزمون گردم و فارغ از شكست.
خدای من ، شاید زمان آزمون بر آرامش من مثل طوفانی میگذشت كه باید می گذشت اما من باید پاس می داشتم این حرمت خواستن را و بر گلهای شكفته احساس، آب زمزم و اشك شوق می دادم كه بدانند وفای این عشق ،هرگزدروغ نبود.
ازهمان روز اول كه دیدگانم حس آشنایی بر چشمان عشق گشود می دانستم این دوست داشتن چنین سهل نخواهد بود كه خود را درآغوش پاكدلان، آب روان بر اشك زلال سازم ،چون خدای مهربان چنان آزمونی بر در حكمتی گشایید كه همای رحمت، پر پرواز برآسمان این آشنایی نسوزاند و مرا در قصه های عاشقانه شمع بیقرار نسازد.
گرچه خدای مهربانم مرا بر آزمودن سختی این سكوت عاشقانه ،آزمونی سخت نمود تا بدانم اگرگناه من بود چنین غم افزون بر نگاركه باید مجازات شوم ،مجازات بر خود روا داشتم تا با وداع آخرین حرفهای سینه ام، او را با آرزوهای قشنگش بر گونه های خندان، بر لبهای لرزان و بر قلب كوچك و مهربانش تنها گذارم و سالها آرزوی خوشبختی و سعادت بر اوطالب گردم .و امروز روزی بود كه با گذشتن از آزمونهای الهی دانستم باید برای همیشه خداحافظی كرد وگل را به باغبان مهرش سپرد .
حرفهای بسیار برای گفتن دارم كه باید گفت اما باید تنها گذاشت حرف های دلی را كه از دل برخواسته و رنگ و بوی وداع می دهد.
كسیكه برای همیشه تنهایت می گذارد..
آخرین ویرایش: - -

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic