اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 54 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 

یاد مرا در کدامین دادگاه فراموشی از یاد بردی

وبی رحمانه از احساس من گذشتی

به پروانه های احساسم نخند

که اینچنین با تو کودکانه راز دل می گوید

ببین جگونه زمانه بر گونه های احساسم سیلی میزند

تو به احساس و آن همه مهر خندیدی

آن قدر بلند

که گلبرگهای نازک احساسم

در مسیر طوفان خنده هایت

جان داد

آه که تو فردایم را فدای لحظه های امروزت کردی

تا درفرداها زندگی کنی...

کلمه ها در سرم می چرخند و هر کدام می خواهند بر روی کاغذ خط دارم جمله ای شوند، شاید اگر این کاغذ سفید و بی خط بود آنچه در دل دارم نقاشی میکردم . می خواهم عمیق بنویسم ،عمیق مثل شب، مثل همین ساعتها و دقیقه هایی که از تیرگی شب میگذرد.شاید باید در دل شب نوشت ؛شاید باید با اشکها روان شد و نوشت؛شاید باید بارها در خود شکست و نوشت ؛ و آنگاه عمیق تر ... عمیق تر نوشت...

شاید باید بدون چراغ؛بدون قلم و کاغذ خط دار در دل نوشت... بارها و بارها .شاید این لحظه آسمان حرفهای مرا بشنود و مثل آن روز با من ببارد . آن روز که چراغی نبود، راهی نبود، چشمی نبود... در دل آسمان ابری نبود و در دل آفتابی ترین ظهر اردیبهشت بارید،با من یکسره و بی امان...

چقدر دلم برای قدم زدن زیر باران تنگ شده ، بدون چتر.هیچ چیز برایم لذت بخش تر از قدم زدن زیر باران نبود.وقتی که آن قطره های کوچک و ظریف صورتم را نوازش میکردند و بر شانه های خسته من فرود می آمدند. و نوازشی بودند بر گونه های خیس من که کسی نمیدانست این خیسی باران است یا... چقدر دل خوش بودم به همین قطره های کوچک و ظریف...

گاهی چرا خاطره ها این همه بی رحم میشوند؟ گاهی چرا تازیانه میشوند و بر پیکر روح خسته من فرود می آیند! رهایم نمیکنند خاطره هایی که دور نیستند... رهایم نمیکنند و با من هستند،در من زندگی میکنند. کاش میدانستم  ازاین  دل خسته دیگر چه میخواهند؟! کاش میدانستند که روح من طاقت این همه را نداشت...

کاش تمام سیبهای سرخ جهان مال من بود . کسی نمی داند که در دل تمام سیبهای سرخ جهان رازیست و هر دانه اش شعریست . کسی نمیداند که تمام سیبهای سرخ جهان عاشقند. مثل همان سیب سرخ روی میزم که سرخی اش دیگران را وسوسه میکند ولی من دلم نمی آید بی اعتنا گازش بزنم و تمامش کنم.کاش برای همیشه سرخ می ماند و تمام نمیشد.

هوا سرد است خیلی سرد انگار دارد پشت پنجره ها برف می بارد . پشت آن برف سنگین که در دل بهار در عمیق ترین سرزمینهای دلم بارید انگار دیگر بهار نیامد.در دلم از بهار خاطره ایست آنقدر دور که به کودکیم می رسد.به کفشهای نو ، دامن چین دار، شیرینی های سر سفره عید...

چقدر دلم تنگ است برای لحظه ای کودکی، برای لحظه ای  شادی، برای لحظه ای  زیستن در دنیایی بدون دروغ... بدون تظاهر... بدون شکستن و رفتن و رها شدن...

دلم تنگ است ...


آخرین ویرایش: - -

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic