کشته ی اشک

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 17 و 12 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 

بسم رب الحسین(ع)

نام عالم تابی که تا ابد بر تارک آسمان میدرخشد نام حسین(ع) است و بس...

سلام آقای مهربانی ها ، سلام ای دلداری که دل وا مانده ام را سامان دادی در جاده ی بی کسی ها ،سلام ای امیر بی سری که تا به قیامت بر عالم سروری میکنی و سلام علی شیب الخضیب.

بر سرِزبان افتادن نامت ،مژده ی آغاز فصل عشق است ، آغاز لحظه شماری برای پا گذاشتنت بر دل های عاشق تا پر بگیرند و پرواز کنند به آن سوی زمانه ،فراتر از عقل و منطق و کرانه ها.

ای ستاره ای که مسیر حق به برکت یک نظر چشمان زیبایت روشن نگاه داشته شده و ای قمری که دل همه ی اهل عالم را به جزر و مد می کشانی.دوباره ماه عشق آغاز شد و دوباره دل هر لحظه به دنبال بهانه ای است که بسوزد برایت تا پاک شود و کدام داغ است که می سوزاند و پاک می کند و می شوید جز داغ عشق تو ؟جز عالم تو؟عالمی که در آن واژه ی عشق چهار حرفی است-ح س ی ن- عالمی که زیبارویان آن سوختگانند ،عالمی که تنها یک راه از آن عبور میکند و آن مسیر حب الحسین(ع) است .

راهی که که همه ی عشاقِ محرم در آن گرد می آیند تا افسار حبل الله المتین ، بر گردن آنان و داغ دیدن روی آخرین فرزندت را بر دلشان بنهی ، برخی تا ابد در این راه میروند و برخی همچون منِ سرگشته که تمام عمرم در شک و تردید به سر می بردم رفتنشان یک ماهه است و باز میگردند تا ماه بعد سال بعد....

دلم بی قرار و مشتاق است تا درِ میخانه ی عشق برویش وا شود و جام "نیـــنوا"به او نوشانده ،جامی که تا ابد مرا مست نگه میدارد بدون هیچ خماری و خدا کند که نصیبم شود وگرنه باز دلم به امید گرفتن حواله ی جام از بر مادرت میرود.

این بار دلم پرمی کشد به صحرای بلا جایی که در آن یلی بود و مشک آبش که چون فرزند خویش از آن مراقبت می نمود و کدامین فرزند است که بتواند داغ عمودی بر سر و شمشیر و تیر و نیزه ها را بر بدن و خندیدن بر چشم خونین زیبای پدر را تحمل کند ، و بغض مشک می شکافد و ای کاش اینچنین نمی شد تا شش ماهه ای برای رفتن به پیش عمو این چنین شتاب نکند،کاش بغض در گلوی مشک باقی می ماند تا سردار کربلا مجبور نشود بدن اِرباً اِربا فرزندش را حمل کند

و ای مشک اشکت را نگهدار مگذار امید پدر قطع شود ، پدر تاب اشک ریختن تو را نداشت او افتاد بر زمین اما کمر برادرش خم گشت.

ای مشک نفرین بر تو که ناله ی جانسوز مادری برای غربت فرزندش را نشنیده ای و الا هیچ وقت اشکت در نمی آمد ، ای تویی که با اشکت تمام عالم را سوزاندی، تا آخرین لحظه در آغوش پدرت بودی و هیچگاه به زمین نخوردی اما چطور آن طفل سه ساله را ندیدی که نیمه های شب از "جمل" به زمین افتاد و پدری نبود که او را در آغوش بگیرد آخر او تنها نظاره گر بود ،نه دستی داشت و نه بدنی و نه پای راه رفتنی و هیچ ، تنها به فرزندش که در خاک بی رحم گم شده بود می نگریست ،می گریست می نگریست ، می گریست.

مشک؛ به عمرت دیده بودی نامردانی بزرگ با دستانی بزرگ بروی صورت کوچکی با انگشتان بزرگشان بکوبند و بخندند؟وبخندند....

ندیده بودی و نخواهی دید.اما تو هم حق داشتی اشک بریزی چون من اینها را ندیده ام و تو همه را دیدی....

و حسین (ع) کشته ی اشک است کشته ی اشکِ مشک


آخرین ویرایش: - -

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic