بخونید از مشک خالی ...

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 17 و 10 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
از مدینه كه راه افتادیم حس غریبی داشتم
صاحبم یه جور دیگه لابه لای وسایل نگام می كرد.
از اینكه می تونستم به كار بیام و یه سری جگر های سوخته رو آب بزنم خوشحال بودم.
رسیده بودیم، نمیدونستم اینجا كجاست صدای همهمه میومد.
همه داشتن از همدیگه سوال می كردن.
دیدم یه صدای غریب و محزون داره یه چیزایی میگه. خوب گوش كردم.
احساس كردم با این صدا همه غصه های عالم رو دلم جمعه شده.
دیدم صدا میگه: انا لله و انا الیه راجعون،اعوذ بالله من الكرب و البلا.
تازه فهمیدم اینجا كربلاست.
احساس كردم همه دارن دور صاحب من میچرخن. فهمیدم برا خودش كسیه.
احساس كردم همه كارست. خیمش از همه بلندتر بود.
همه جا رو میدیدم. با یه اسم عجیبی صداش میكردن. بذار خوب گوش بدم مثل اینكه دارن یه كلمه ای میگن. خیلی این كلمه برام غریبه. دیدم هر كی بهش میرسه میگه عموجان!
فهمیدم اسمش عموئه.
از اینكه مال اون بودم احساس غرور میكردم. از اینكه صاحب من بود، از اینكه قرار بود رو دوشش برم خیلی خوشحال بودم.
روز به روز از ورود ما به كربلا میگذشت. جگر من داغتر میشد.
از تهی بودنم تعجب میكردم.
پس چرا خبری از آب نیست.
از صدای بچه ها فهمیدم آب رو بستن.
چرا؟ مگه اینا مسلمون نیستن.
تازه من از صاحبم شنیده بودم آب مهریه مادرشونه.
صدای العطش بچه ها دل صاحبمو می لرزوند. وقتی شكماشونو رو خاك گذاشتن
فهمیدم فاجعه سختی در انتظاره.
از اینكه دیدیم انقدر بی مصرف شدم لحظه لحظه بیشتر خجالت زده می شدم.
آب می شدم. از خجالت خودمو جمع می كردم یه گوشه كسی منو نبینه داغ عطشش تازه بشه.
دعا می كردم بارون بیاد.
آخه بچه ها بدجوری با من بازی می كردن. دعا می كردم دوباره اون دست مهربون منو برداره پر آب كنه.
دعام داشت مستجاب می شد.
یكی از بچه ها منو برداشت، دویید جلو عمو. عمو! نمی دونم این عمو چی بود كه دل صاحب من به لرزه افتاد.
منو گرفت رو دوشش انداخت. كاشكی هیچ وقت از رو دوشش پایین نمی اومدم.
عجب شونه بلندی داشت،انگار رو قله آسمون بودم، همه جا رو می دیدم.
سوار اسبش شد، به تاخت زد به لشكر، از رو دوشش همه جا رو میدیدم.
همه چی پیدا بود. چه خبره اونطرف؟
چند نفر به یه نفر؟
آخه یه مشت زن و بچه انقدر شمشیر و نیزه نمیخواد.
مثل باد به سمت آب حركت كرد.احساس كردم باد هم جلوشو نمی تونه بگیره.
چقدر اینا از صاحب من می ترسیدن. كسی جرأت نداشت جلو بیاد.
راستی مگه این پسر كی بود؟
تازه من می دونستم قصد جنگیدن نداره، فقط میخواد آب بیاره.
صدای موج داره میاد!
فهمیدم به آب دارم نزدیك می شم. دل تو دلم نبود.
از این همه آب اگر دوسه قطرش به علی اصغر برسه زنده می مونه.
اما نذاشتن!
چون توان جنگ رو در رو رو نداشتن نامردا از پشت سر حمله كردن
انقدر تیر به صاحبم زدن كه ....
بعد از اون تیر ها دیگه نفهمیدم چی شد.
فقط همینو فهمیدم كه امید صاحبم نا امید شد و به تكبیر سوم نرسید.
و همونجا فریاد زد: أخا أدرك أخا.


آخرین ویرایش: - -

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic