حکایت

شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 19 و 56 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

من تسلیمم ...

راست میگم دیگه تسلیمه تسلیمم ...

دیگه فهمیدم که هر چی تو بخوای همون میشه ... 

دیگه متوجه شدم که نمیشه با تقدیر مبارزه کرد ...

دیگه ایمان آوردم که تو تنها ترین قدرت مطلق جهانی ... 

خداجون تسلیم ...

خداجون دیگه دارم کم میارم ... 

دیگه دارم زانو میزنم ...

خدایا راه رو تو نشونم بده ... 

آخه من که توی این دنیای به این بزرگی به یه امید که بیشتر زنده نبودم ...

شاید امیدم نا امید شده ولی من با وجودت هیچ موقع خودمو نا امید نمی بینم ...

آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic