جملات قصار حکیمانه

سه شنبه 24 شهریور 1388 ساعت 23 و 09 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 

حقیقتی از این سراغ ندارم که انسان می تواند با تلاش زندگی خود را  متعالی سازد . تورئو



فرزند نانجیب ، آتش عمر پدر است . ارد بزرگ



و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد . جبران خلیل جبران

    

به هنگام تحولات سریع خواهید دید 70% از تصمیم گیری های شما اشتباه از کار در می آید . پذیرش این واقعیت یکی از عوامل کلیدی صرفه جویی در وقت است . برایان تریسی
       


جاه طلبی شهوتی است که هرگز فرو نمی نشیند ، بلکه با لذتی که از آن فراهم می شود پیوسته مشتعل تر و جنون آمیز تر می شود . اتومی



برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند ! تا کدام فرزند برداشت کند ؟... ارد بزرگ



بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم . باس



یکی از عوامل مهم اتلاف وقت ادامه دادن به ارتباط با افرادی است که با شما و اهدافتان هماهنگی لازم را ندارند . اگر همین امروز روابط فعلی تان قطع شود آیا حاضرید دوباره آنها را از سر بگیرید؟ . برایان تریسی



پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . بزرگمهر



تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند . ارد بزرگ



آداب خوب و اخلاق ، دوستان قسم خورده اند و بزودی با یکدیگر متحد می شوند . بارتول


 


جملات قصار حکیمانه


چو گرمای تن مردان و زنان کهن به آسمان پر کشید با یاد خویش اندیشه هواخواهان خود را گرما دهند .  ارد بزرگ



ایده های ازلی دریافته از تامل ناب هستند و مایه اساسی و ابدی تمام پدیده های جهان را بازگو می کنند. این ایده ها متناسب با ماده ای که واسطه بازگویی آنها هستند ، جامه نقاشی ، شعر، مجسمه سازی یا موسیقی می پوشند . تنها سرچشمه هنر معرفت بر ایده هاست و تنها هدف آن انتقال این معرفت است.  شوپنهاور

     

تمام روز را کار کنید و هر دقیقه را هم به حساب بیاورید . برایان تریسی
       


هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است . اما هربار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتا این نخ تبدیل به طناب و بلندی می شود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد. اریسون سووت ماردن



آدمهای پلیدی هستند که با زمان سنجی مناسب ، از نگرانی های همگانی بهره می برند و خود را یک شبه رهایی بخش مردم می خوانند . ارد بزرگ



فکر خوب معمار و آفریننده است . دیل کارنگی



اگر هر روز دو بار و هر بار به مدت 20 دقیقه برای صرف چای دست از کار بکشید و اگر در سال 50 هفته کار کنید روی هم رفته معادل 10000 دقیقه یا 166 ساعت در سال وقت صرف این کار کرده اید . از وقت خود عاقلانه استفاده کنید . برایان تریسی
       


اندیشه و تفکر پشتوانه ای بزرگ در سراسر حیات بشر است و انسان بی اندیشه و تفکر به ماده ای بی روح می ماند . پاسکال



مهم ترین رازهای نهان سیاست بازان ، چیزی جز پیگری اندیشه مردم کوچه و بازار نیست . ارد بزرگ



تمام پیشرفتهای عالمگیر خود را مدیون تفکر منظم و یادداشت برداری دقیق هستم . ادیسون



هر فرد به طور متوسط در روز یک ساعت ، و با در نظر گرفتن 250 روز کاری در سال سالانه 250 ساعت از وقت خود را صرف خوردن ناهار می کند . از این وقت عاقلانه استفاده کنید . برایان تریسی
       


افکار افراد متفکر خودبخود می اندیشد . ارنست دیمنه



کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن نخستین گام های  قهرمانی است  .  ارد بزرگ



شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ . جبران خلیل جبران



انسانهای برتر از وقت خود به گونه ای استفاده می کنند که گویی دیگران نظاره گر اعمال آنها هستند ، حتی وقتی که تنها هستند و کسی آنها را نمی بیند . برایان تریسی
       


بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است که همیشه در سپیده دم یا به هنگام غروب که نور ظلمت بهم آمیخته است بال فشانی می کند . بایگون



کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست . ارد بزرگ



اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم. در بهار با پای برهنه زودتر به راه می افتادم و در خزان با همان پاها، دیرتر برمی گشتم، بیشتر می رقصیدم شنگول تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیشتری می چیدم. نادین استیر



همیشه برای انجام کارهایتان جدول زمان بندی شده داشته باشید و تمام کارها و قرار ملاقات ها را در آن بنویسید . برایان تریسی
       


انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید . مترلینگ



هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد . ارد بزرگ



بخاطر بسپاریم که تنها راه تامین خوشبختی این نیست که متوقع حقشناسی از دیگران باشیم بلکه خوبیهائیکه به آنها می کنیم باید فقط بمنظور تامین مسرت باطن خودمان باشد . دیل کارنگی



خوشبختی شکل ظاهری ایمان است ،تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد ،هیچ کاری را نمی توان انجام داد . هلن کلر



هر کاری که انجام می دهید در واقع دارید وقتتان را می فروشید . آن را ارزان نفروشید . برایان تریسی



کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته



مردان و زنان کهن در راه رسیدن به هدف ، یک آن هم نمی ایستند . ارد بزرگ



یک زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد . سقراط

       

رویکرد شما نسبت به وقتتان تا حد زیادی میزان پیشرفت و موفقیت شما را تعیین می کند . برایان تریسی
    


فکر خوب معمار و آفریننده است . دیل کارنگی



نگاه مردان کهن ایستا نیست آنها دورانهای آینده را نیز به خوبی می بینند . ارد بزرگ



فکر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را بسختی مجروح می کند . هربرت اسپنسر

   

انسان های برتر می توانند همزمان بر روی دو تفکر متضاد تمرکز کنند و به کار ادامه دهند ، یعنی هم دید دراز مدت داشته باشند و هم کوتاه مدت . برایان تریسی



هرگاه بتوانیم از نیروی تخیل به همان اندازه استفاده کنیم که از نیروی بصری استفاده می کنیم هر کاری انجام پذیر است . کارلایل



اگر نتوانیم به تبار خویش سامانی درست دهیم ، مانند این است که در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم  . ارد بزرگ




 


جملات قصار حکیمانه

تنها راه غلبه بر ترس روبرو شدن با آن است. ما غالبا به طرف حوادثی کشیده می شویم که از رویارو شدن با آنها وحشت داریم.بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی را برای خود به ارمغان می آورید. اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد. اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهیدکرد. این، روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است. آندرو متیوز



 80% از وقت خود  را به جست و جو و عرضه اختصاص دهید و فقط 20% از وقتتان را صرف پی گیری کنید . برایان تریسی
       


شیرین ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش است . جورج ولز



گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی  دیگر ، معرکه این جهان گذارا  است . ارد بزرگ



خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است .  بزرگمهر



مرتبا از خود بپرسید : آیا کاری که هم اکنون انجام می دهم به یک معامله منتهی می شود؟ . برایان تریسی
   


هر که در سیرت و رفتار پیشینیان نظر کند ، متذکر می شود تا چه اندازه از همت مردان واپس مانده است . همدون قصار



تمنای واپسین آدمی ، شناور شدن در بسامدهای گیتی است .  ارد بزرگ
بسامدها : امواج



بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند . امیل زولا

    

رسیدن به اهداف فروش و در آمد مطلوب منوط به انجام فعالیت هایی است که برای رسیدن به آنها ضروری است. پس روی این فعالیت ها متمرکز شوید . برایان تریسی
   


همیشه به خاطر داشته باشید که دنیا هرگز مدیون شما نیست ، زیرا قبل از شما نیز وجود داشته است . جان استیل



ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است .  ارد بزرگ



وقتی که شما به بدبینی عادت کنید ، بدبینی به اندازۀ خوشبینی مطلوب و دوست داشتنی است . آرنالد بنت

    

برای اینکه وقت کمتری را از دست بدهید ، قبل از حرکت به نقاط مختلف ، فاصله و مسیر هر یک را مشخص کنید و پس از برنامه ریزی حرکت کنید . برایان تریسی
     


زیبایی غیر از اینکه نعمت خداست. دام شیطان نیز هست . فردریش نیچه



شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس و در روز برای اربابان و سرپرستان  .  ارد بزرگ



تنها زمانی می توانید چیزی را که ریشه های عمیق در فرهنگ شما دارد به وضوح ببینید که آن چیز در کار دور شدن از شما و فرو رفتن در دور دست باشد . جی.هیلیس میلر

 

هنگامی که ضرورت ندارد ، کمال گرا نباشید ، پیش از شروع کار ، لازم نیست تمام جزئیات فرعی کامل و بی عیب و نقص باشد . برایان تریسی
       


خوشا به حال پیمان منشانی که وجودشان به پیرایه پاکی و شرم آراسته شده . بزرگمهر



بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت .  ارد بزرگ



حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا . جان راسکن



کاملا مراقب سلامت جسمانی خود باشید . خستگی و بیماری از عوامل مهم اتلاف وقت هستند . برایان تریسی
       


چرا باید در انتظار بهشت موعود احتمالی باشیم ؟ما خود قادریم یک بهشت واقعی در عرصه زمین به وجود آوریم. اگوست کنت



پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد. ارد بزرگ



انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنه با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، دربارۀ همه چیز اظهار نظر می کنند . کولتون



اگر قرار است فردا صبح کار کنید شب زود به رختخواب بروید . زود به رختخواب رفتن و زود از خواب برخاستن یکی از رموز موفقیت است . برایان تریسی
       


برای تلفظ کوتاهترین کلمه "بله" یا "نه" خیلی بیشتر از یک نطق باید فکر کرد . پتیاگور



رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم . ارد بزرگ



اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد . فردریش نیچه



اولین ساعت روز را که به " ساعت طلایی " معروف است صرف خودتان کنید . برایان تریسی
       


هرکس قادر به تملک و ارادۀ نفس خود باشد آزادی حقیقی را به دست آورده است . پرسلیس



اهل سیاست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند ! . ارد بزرگ



تملّق خوراک ابلهان است . شکسپیر



هر روز صبح 30 تا 60 دقیقه از وقت خود را صرف مطالعه کنید تا توانایی های خود را به روز کرده و حضور ذهن خود را تقویت کنید . برایان تریسی
 


آغاز هر کار مهمترین قسمت آن است . افلاطون



کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . ارد بزرگ



قبول حقیقت از بیان حقیقت سخت‌تر است . هیچکاک

      

اولین قرار ملاقات روز را صبح زود بگذارید . زود از خواب بلند شوید، زود از خانه بیرون بروید و مشغول کار شوید . برایان تریسی
 


میزان بزرگی و موفقیت هر فرد بستگی به این دارد که تا چه حد می تواند همه نیروهای خود را در یک کانال بریزد. اریسون سووت ماردن




 


جملات قصار حکیمانه




به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید. کنفسیوس



بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا . وئیس لومباردی



هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن . ارد بزرگ



افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی. مثل آلمانی



پیش از پرداختن به حل مشکل علت هایی را که ممکن است باعث ایجاد آن شده باشند مشخص کنید . برایان تریسی
    

کامل ترین پاداش برای انسان ، بخششی است که بتواند امیال هستی اش را تغییر دهد و خواستهای دو لب خشکیده از عطش او را دگرگون سازد و تمام زندگی اش را به چشمه های همیشه جوشان و ابدی تبدیل کند  . جبران خلیل جبران



اندیشه همه گیر مردمی همیشگی نیست زیرا همواره دستخوش دگرگونی بدست جوانان پس از خود است ورود جوانان به آرامی ، آرمانهای نو  پدید می آورد ، و اگر آرمان گذشتگان نتواند خود را بازسازی کند ناگریز  نابود می گردد . ارد بزرگ



چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست ، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمی داند . اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید . بزرگمهر

   

کیفیت  راه حلی که برای حل یک مشکل انتخاب می کنید با تعداد راه حل هایی که در نظر می گیرید رابطه مستقیم دارد . برایان تریسی
    


هیچ‌کس نمی‌تواند به کارمندان این دوره انگیزه ببخشد بلکه این انگیزه می‌بایست درون خود افراد وجود داشته باشد  . هرمن کین



آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویی پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند .  ارد بزرگ



نفهمی و نادانی سه نوع است : یکی آنکه انسان هیچ نداند ، دوم آنکه آنچه را که لازم است نداند ، و سوم آنکه آنچه را نباید بداند ، بداند . دوکلوس

   

در مورد هر تصمیمی که می گیرید احتمال بدهید که ممکن است شکست هم بخورید . پس پیش بینی کنید  که در این صورت چه خواهید کرد . برایان تریسی
 


به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد. دانته



کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست . ارد بزرگ



کسی که به کسی حسد می ورزد، دلیل بر آن است که به برتری او اعتراف کرده است. هراس وال پول

     

فکر کردن همراه با پیش بینی را تمرین کنید . چه اتفاقی ممکن است پیش بیاید و در آن صورت چه کار باید بکنید؟ . برایان تریسی
       


اگر جوان را از عشق منع کنید ، چنان است که مریض را از کسالتش سرزنش دهید . دوکلوس



میان گام نخست و آرمان بازه ای نیست ، آنچه داریم  اندازه نیروی کنونی ماست . ارد بزرگ



خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست. هیوم



اجازه ندهید دیگران کاری را که به آنها واگذار کرده اید  دوباره به خودتان محول کنند . برایان تریسی
      


خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها ااست  در برابر شمشیر تیز دیو  ، خرد جوش است و جان بدان روشن . بزرگمهر



هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس . ارد بزرگ



لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . نادر شاه افشار

 

به جای انجام کارهای مختلف می توانید با واگذار کردن کارها به طور شفاف به دیگران و کنترل چگونگی انجام آنها بازده کار را چند برابر کنید . برایان تریسی
 


جوانی صندوق در بسته ای است که فقط پیران می دانند درون آن چیست . دوکلوس



آرمان را نباید فراموش ساخت اما می توان هر دم ، به روشی بهتر  برای رسیدن به آن اندیشید . ارد بزرگ



چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی «مثل من رفتار کن». کانت

      

هرکاری را که سایرین می توانند از عهده انجام آن بر آیند به آنها واگذار کنید . برایان تریسی
       


مطیع‌ مرد باشید; تا شما را بپرستد. کارول‌ بیکر



یادآوری آرمانها ، از  بیراهه روی بازمان می دارد . ارد بزرگ



بزرگترین امید آن است که امید را به قصد کشت کتک بزنیم . جان اشتنبک



اختصاص دادن وقت خود به دیگران به منظور آموزش چگونگی انجام کارهایتان یکی از عوامل مهم صرفه جویی در وقت است . برایان تریسی
      


مشکلی که خوب تشریح و حلاجی شده باشد نصفش حل شده است. چارلز  کیترنیک



آرمان ما باید دارای شور و برانگیختگی باشد . انگیزشی که آدمی را به هست و جوشش نیاورد ، خسته کننده است . ارد بزرگ



خود رایی و خودبینی ، همه کام و مراد خود طلبیدن و دیگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهی و نیکی سپردن راه یزدان است  . بزرگمهر

 

اگر کسی می تواند کاری را با کیفیتی معادل 70% کیفیت کار شما انجام دهد کار را به او بسپارید . برایان تریسی
       


برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه افشار



اگر آرمان برایمان هویدا باشد ابزار های رسیدن به آن را خیلی زود خواهیم یافت . ارد بزرگ



نجیب زادگی بدون تقوی همچون قاب انگشتری زیباست که نگین جواهر نداشته باشد . جین پورتر



فروشندگان به طور متوسط حدود 20% از وقتشان را با مشتری سروکار دارند.یعنی روزانه تقریبا یک ساعت و نیم کار مفید انجام می دهند . برایان تریسی
       


خالق بزرگ خلاقیت به ما اعطا کرده است. پیشکش ما نیز به او به کار بردن آن خلاقیت است. جولیا کامرون



به جای خود کم بینی و آرمان گریزی ، پای در راه نهیم که این تنها درمانگر دردهای زندگی ست . ارد بزرگ



حوادث مشهور دوران گذشتۀ جهان را مروری بکنید ، تا شما هم مثل من این حقیقت را بپذیرید که بزرگترین جنایات همه با کوچکترین دستها انجام گرفته است . آگارادو



فروشندگان فقط هنگامی واقعا مشغول انجام کار هستند که در مدت زمان معقولی با شخصی سرو کار دارند که قادر و مایل به خرید است . برایان تریسی
       


آیندۀ اجتماع در دست مادران است . اگر جهان به مبانجیگری زن گرفتار شود ، تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد . ابوفور



سفر ، نای روان است برای اندیشه و آرمان بزرگ فردا . ارد بزرگ



مغرور بودن به دانش خود ، بدترین نوع جهالت است . جرجی تایلر



به عنوان یک فروشنده ، مرتبا از خود بپرسید : فروش بعدی من به کدام فرد  یا موسسه خواهد بود؟ . برایان تریسی
     


هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود می داند . جونسون



آنکه در بیراهه قدم بر می دارد آرمان و هدف خویش را گم کرده است . ارد بزرگ



شانس هرگز کافی نیست . اندرو ماتیوس



موفقیت در فروش کالا مستقیما بستگی به این دارد که تا چه حد قادر هستید  با خریداران  جدید ارتباط بر قرار کنید  . برایان تریسی
       


خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی به قدر همسنگ خرد است . بزرگمهر



آنانیکه خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهای خویشتن خویش هستند بزهکاران روزگارند. باید گفت نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی در کرانه دریای آدمیان نیز نخواهد بود . ارد بزرگ



مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی بوجود می آورند که نامش تقدیر است . جااولیور هاینز

 

کار اصلی یک فروشنده جست و جو ، عرضه و پی گیری است . سایر کارها جنبه فرعی دارند . برایان تریسی
       


بالاترین لذت ها در شور و شوقی است که انسان را به ماجراجویی ها و پیروزی های بزرگ و فعالیتهای خلاقه وادار می کند. آنتوان دوسنت اگزوپری



بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم : اشتباهاتی همچون برده داری ، همسر سوزی و … را آدمیان رها نموده اند ،  خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .  ارد بزرگ

آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 19 و 30 دقیقه و 35 ثانیه

 

پاییز

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09 و 07 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

تنهام نذار تو قربت

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09 و 02 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

وجود من تو بودی

تنها کسم تو بودی

برای آخرین بار تو پیشه من نموندی

بد جور دل و سوزندی

من چه دلی شکستم

این جور دل و شکوندی

دوست دارم عزیزم

تنهام نذار تو قربت

می خوام که با تو باشم

با عشق و با لطوفت


آخرین ویرایش: - -

 

خاطره

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09 و 02 دقیقه و 09 ثانیهنویسنده : مهران

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

کبوتر

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم.. عطرتو حس میکنم و صداتو میشنوم..اما تو هیچ وقت نیستی... میترسم دستاتو تو دستم بگیرم..میترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهایی و غربت بگیری.. می ترسم این بغض هزار ساله به تو هم سرایت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نمیرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهایی که گذشت..!! مثل تموم شبهایی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تیره تر شده.. تنها یادت هست که امیدسپیده ای هرگز نیومده رو تو دلم زنده نگه میداره...دیگه زیر بارون خیس نمیشم..!! یاد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نمیتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای یه نفر بمیری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ یا شده دلت بخواد زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خیره شده لحظه ای بیشتر باقی بمونه؟؟میدونی... من عاشقم چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد (واسه تو)...میدونی... تو هیچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببینی.. صدامو نشنیدی..صدایی که خودت خفش کردی.. صدایی که یه روز بهت میگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم.. اما هیچ وقت نفهمیدی.. اما بازم میخوام از تو بنویسم ..میدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تویی... بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

*** از وقتی که رفتی! ***

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم

*** جای ِ خالی ِ زندگی ***

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند


آخرین ویرایش: - -

 

وقتی دلگیری و تنها

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 58 دقیقه و 37 ثانیهنویسنده : مهران

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را


آخرین ویرایش: - -

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 56 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !


رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !


گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !


ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

آخرین ویرایش: - -

 

ساحل

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 52 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 

دستتـو بده به دستام


تابدونی که چه تنهام


عاشقم عاشقی دلداده


ولـی درگیر غـمهام


تو قلب من حـرارت نگاتـه


توچشم من درخشش چشاته


فـک نکـنی بی خبرم زحالت


تو گوش من صدای خنده هاته


رو سیم گیتار نقش اشکای قشنگت


مـن فدای قلب تنها و یـه رنگـت


حتـی اگـه بشـه یه قرن منتظرت میـشینم


کنار ساحل آبی می شینم من گوش به زنگت


واسـه مـن تـو مـثـل انـگشـتر دسـتی


همه از حسودی مردن که تو پیش من نشستی


نـقشـه های دشـمنـات نقـش بـر آبـه


مردن وقتی که شنفتن هنوز از پیشم نرفتی


می نویسم که دلم به یادته


می نویسم قدمام دنبالتـه


هـرکسی بـپرسه یـار تو کیه


بش میگم نفس کشیدنم صداته


خواب رنگین شقایق


نفس و پاروی قایق


توئی شـاه شـاپرکها


لج نکنی با دل عاشق


توئی سـرور ستـاره


بی تو این دل بیقراره


نکنه یه روز فراموشم کنی


دلکم جز تو کسی رو نداره


تقدیم به ...




آخرین ویرایش: - -

 

تورا دوست دارم

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 52 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 51 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

غرور نداشته باش

یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 08 و 51 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

شاید بعد ازاین داستان بگیدکه من چقدر پست هستم ولی اینجور نیست



 من نمی دونم چرا بازم بعد از این همه بی معرفتی بازم عاشق می شم


من یه روز عاشق یه دختر شدم اولش اون به من خیلی توجه می کرد


ولی من بخواطر غرورم خیلی به اون توجه ای نداشتم


یه روز اون به من گفت:گلم چرا به من کم محلی میکنی؟


گفتم اینجویاست دیگه اولش نفهمیدم چی گفتم


اون خیلی ناراحت شد گفت مگه من چیکار کردم


با لحن خیلی بدی بهش گفتم هیچی


گفت چرا با من اینچوری حرف می زنی


منم گفتم دوست دارم اینجوری حرف بزنم


گفت باشه و رفت؟


چند روزی شد ندیدمش خوب منم دوسش داشتم ولی


غرور من نمش گذاشت مثل کنه چسبیده بود به من


به روز دوستش اومد در دانشگاه به من گفت


اخه نامرد مگه چیکارن کرده بود که این کارو باهاش کردی


گفتم خوب که چی گفت اون ...


شکه شدم حتی نی تونستم حرف بزنم اصلا نفهمیدم


کجا رفتم وقتی به بیمارستان رسیدم


رفتم تو اتاقش تنها بود کنارش نشستم گفتم گلم


چرا ایکارو کردی همینجور نگام میکرد


سرمو گذاشتم رو تختش گریم گرفت ولی می ترسیدم


گریه کنم  آخه...


دیگه نتونستم تحمل کنم زدم بیرون رفتم تو خیابون انقدر گریه کردم


بعد برگشتم دیگه راهم نی دادن تو چون وقت ملاقات تموم شده بود


نفهمیدم چجور گذشت تا فرداش


وقتی رفتم پیشش گفتم منو ببخش گریه کرد


گفتمش اگه گریه کنی منم گریه میکنم غرورمو نشکن


آروم شد ولی من دیگه نمی تونستم آروم بشم


دیگه راحت شدم غرورم شکست


آخرین ویرایش: یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 09 و 08 دقیقه و 44 ثانیه

 

بازم هم عید می آید

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 41 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 

بازم هم عید می آید و تو دركنارم نیستی كاش زمانی می رسید كه من و تو در كنار هم با عشق در كنار سفره هفت سین بنشینیم و برای عشق پاكمون دعا كنیم امسال هم من بدون تو می خواهم از خدا تا ما را به هم برساند كاش تو در چشمان عاشق من نگاه می كردی و می دیدی كه من چگونه با زبان بی زبانی فریاد میزنم دوستت دارم

 

 

 

 

در بیداری لحظه ها

پیكرم كنار نهر خروشان لغزید

مرغی روشن فرود آمد

و لبخند گیج مرا برچید و پرید.

ابری پیدا شد

و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشید.

نسیمی برهنه و بی پایان سر كرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختی تابان

پیكرم را در ریشه سیاهش بلعید.

طوفانی سر رسید

و جا پا را ربود.

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:

تصویری شكست.

خیالی از هم گسیخت.


آخرین ویرایش: - -

 

قصه عشق من و تو که ناتمام مانده

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 40 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

 

چه قدر زود گذشت زمانی كه نگاه هایمان در هم گره خورد و تو با تمام احساس صدایم زدی. یادت، هست گفتی تو تنها كسی هستی كه می توان به آن تكه كرد و در نگاهش دنیا را دید هنوز هم از یاد نبرده ام كه چقدر پیام عشق را در گوشم زمزمه می كردی، هیچ گاه فراموش نخواهم كرد دستانت را در زمستان كه می گفتی می خواهم دستانم با آتش نگاهت گرم كنم ولی كجا رفت آن همه عشق و احساس چرا نمی توانم دستانت را با شعله ور ترین آتش عشق هم گرم كنم. كاش بودی و می دید كه تنها ترین تو در آتش نفرت دارد می سوزد و كسی نیست كه حتی با دست نوازش هم دستی به سر دل مرده تو بكشد و نگاهی به قلب خسته ام بیندازد، كاش می توانستم دستانت را در دست بگیرم و با تمام وجود فریاد بزنم كه دوستت دارم. كجایی شیرین كه ببینی تنها عشق تو و فرهاد نیست كه به پایان رسید، فرهاد تو، اگر دوستت داشت برای تو كوه می كند ولی عشق من حتی نتوانست كوه ی ببیند. بیا لیلی ببین مجنون ها هم همه هستند و مجون من رفت و من را تنها گذاشت. دیدید آخر هم قصه عشق به پایان نرسید .


آخرین ویرایش: - -

 

در دلم غم دارم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 40 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 

غم

 

شب سرد است، و من افسرده.

راه دور است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده

می كنم، تنها،از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فكر تاریكی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریك است!

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟

قطره ای كو كه به دریا ریزم؟

صخره ای كو كه بدان آویزم؟

مثل این است كه شب نمناك است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیك، غمی غمناك است.


آخرین ویرایش: - -

 

s

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 38 دقیقه و 38 ثانیهنویسنده : مهران

 

دگر خسته شدم از همه چی از خودم

از تمام باورهایی كه برای خود ساخته بودم

حتی از  چشمانم هم خسته شده ام 

 او هم به حرف هایم گوش نمی دهد

او هم بی اختیار می بارد

 دلم می خواست كور بودم و این همه بی عدالتی را نمی دیدم

دلم می خواست كر بودم و نوای زندانی را نمی شنیدم

آری من با تمام آزادی درون قفس هستم

كه هیچ كس را در كنارم ندارم

كاش به دنیا نمی آمدم

كاش اصلا وجود نداشتم

كاش می مردم

و كاش ........


آخرین ویرایش: - -

 

عشق هیچ وقت دروغ نبوده و نیست

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 38 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

همیشه دنبال یه چیزی بودم یه راه یه نگاه یا شاید هم یه روزنه روزنه ای به سوی تاریكی من همیشه در این پندارم كه شاید زندگی اصلا وجود ندارد و من هم در عالمی هستم كه نمیتوان اسم زندگی بر ان گذاشت همیشه از خورشید منتفر بودم همیشه از این كه چرا خورشید باز باید طلوع كند چرا اسم این كلمه رو بر روی ان گذاشتن من منگم و مبهوت از این پندارم كه چرا باید زیست و چرا باید زندگی كرد

عاسق تو

 

چشمانم را بسته بودم گوش هایم را تیز كرده بودم و به صدا های اطراف گوش میكردم صدای قدم هایی می آمد داشتم می شنیدم اری تو با گام هایی محكم به دنبال من می آمدی ولی صدا كم و كم تر می شود نمیتوانستم صدا را به خوبی بشنوم چند بار گوشهای خودرا گرفتم و دوباره رها كردم ولی فایده ای نداشت میخواستم امدنت را درك كنم نفسم را در سینه حبس كردم كاش بتونی بفهمی كه چقدر دوستت دارم تو كه میگویی دوست داشتن دروغهمینویسم برای تو برای شبهای تنهایی تو برای ارامش تو ای زیبا ترین عشق من عاشقت می مانم


آخرین ویرایش: - -

 

نفرین به تو ای زمین خاكی

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 36 دقیقه و 54 ثانیهنویسنده : مهران

 

تو به من خندیدی

و نداستی

من به چه دلهره از باغ همسایه

                              سیب را دزدیدم

باغبان از پی من توند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

                       سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز

سالهاست كه درگوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

                               می دهد آزارم

 و من اندیشه كنان

غرق این پندارم

كه چرا

                  خانه كوچك ما

                                             سیب نداشت

 

حوا

 

 

         ای كاش هیچ وقت حّوا سیب را در بهشت نمی دید


آخرین ویرایش: - -

 

تقدیم میكنم به كسی كه دوستش دارم و اونم منو دوست داره به تنها كسی كه توی زندگی میشه بهش امید داشت

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 36 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

 

تو عشق تو

 

         چه کرده ای تو با دلم که این چنین شکسته ام

          شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم

           صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب

           دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب

           به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم

             تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو

            گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو


آخرین ویرایش: - -

 

عشق تو همیشه در قلبم خواهد ماند

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 35 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد

چه سنگین میرود این مُرده از بس آرزو دارد

جدایی

شنیدم ، دیدم وحتی توی تموم قصّه ها و رمان ها خودم خوندم که هر عاشقی که از عشق می گه ، همه ی مخلوق ها را دوتا دوتا با هم می دونه.مثلا وقتی از کوچه ی خاطراتشون یاد می کنن میگن: کوچه ای  طولانی بود.پراز خونه ، پهن و پراز درخت ،درخت هایی که دو طرف کوچه بودند وقتی از دور نگاهشون می کردی ، احساست این بود که اونها هم مثل تو خوشبختند و دوتا دوتا روبه روی هم خم شدن تا با هم باشند و هم بتونن خوشبختی تو رو ببینن !امروز صبح وقتی زیر اون باران قشنگ داشتم توی کوچه راه میرفتم ،سایه ی تو رو همه جا دیدم همه جا بودی بیشتر که به فضا و خصوصیات کوچه نگاه کردم،کوچه ی ما بر خلاف کوچه ی همه ی عاشق های قصه ها ، فقط یه طرفش درخت بود ، دیگه هیچ درختی امیدی برای خم شدن به روبه رو نداشت ، حتی ماشین ها هم نمیتوانستن دوتایی از کنار هم رد بشن ، حتی توی کوچه هم دیگه سایه ی تو رو هم ندیدم که به خاطر تو و حتی حضور سایه ی تو ، بتونم نفس بکشم و مثل ماشین ها ی کوچه درخت های کوچه و هر چه توی کوچه بود ، من هم یکی بودم . تنها بدون تو.


آخرین ویرایش: - -

 

در زیر باران با یاد تو خواهم بود

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 33 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

مینشینم كنار باران

         و غمی نیست اگر

                    کوچه خالی ما

                            طوفانی نیست

دل من میلرزد

          پیش پای باران

                 گرچه دل ، این دل

                          پر امواج غریب

غم بی دریا نیست

                با باران

                  دل من تنها نیست

 

 

سر گردان و تنها در میان سكوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات خوش دیروز تكیه زده ام و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت می خورم. روزهایی كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدایی به پایان رسید. دیرگاهیست كه قفل پنجره امید را در كوره راه های امید ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در میان اشك و آه برای قلب كه هرگز كسی نفهمید چرا گرفت و شكست!تو را من در روزی از روزهای دیروز در ازدحام غم. فقط با كلام غریب خداحافظی برای همیشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگی ها از عشق برایم به یادگار ماند و انتظار بی پایان. سال هاست كه نگاه من از پنجره ی دلتنگی هایم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!


آخرین ویرایش: - -

 

برای ماندن تلاش میکنم تا عاشق بمانم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 33 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت ؟ گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت : طولی نکشد تا خاموش شوی

در آغوش من

 

چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.

می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.

نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم  این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.


آخرین ویرایش: - -

 

میدانم که میروی ولی بدان دوستت دارم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 33 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 

که تو از پیش من ساده، نباید بروی

دردمندی به تو دل داده، نباید بروی

شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو

اتفــاقـــیست که افــــتاده، نباید بروی

زندگی راه بلندیست پر از وسوسه ها

بی من از وحشت این جاده، نباید بروی

زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامان

نیســــــتم جــــــان تو آمده ،نباید بروی

از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب

ای گل روشن شب زاده، نباید بروی

 

 

می سپارم دل را به دریا، بی خیال

می شمارم لحظه ها را، بی خیال

می کشم بر دفتر نقاشی ام

نقش های زشت و زیبا ،بی خیال

دوره گردی می شوم هر  شب چو باد

حرف هایی دارم با تو اما، بی خیال


آخرین ویرایش: - -

 

با یاد تو زنده خواهم ماند

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 33 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 
سفر برایم هیچ چیز

                                    جز دلتنگی ندارد

                 اما زندگی به من آموخت......

                  برای دیدن شکوه و عظمت

                           هر چیزی

                   باید قدر از آن دور شد!!!!

 

 زندگی

بگذار هر روز

                      رویایی باشد

                      باور نکردنی،

بگذار هر روز

                      عشقی باشد

                     دچار نشودنی

بگذار هر روز

                      بهانه ای باشد

                      حیات بخشیدنی

 

آمده ام تا عاشقانه ترین شعر ها را برابت بخوانم

از تمام دیوار های زمین به سلامت گذشه ام

دستانم را بگیر

بگذار صادقانه در کنارت بمانم


آخرین ویرایش: - -

 

همیشه همین گونه بوده است

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 33 دقیقه و 31 ثانیهنویسنده : مهران

 

عشق:

همیشه این گونه بوده است :

کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی ، پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا بال میگیرد و دور می شود ، فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی .

همیشه این گونه بوده است :

کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود ، وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست فکر می کردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی ، هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی ، هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی

همیشه این گونه بوده است :

وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، وقتی هنوز پیراهن خوشبختی را کا ملا بر تن نکرده ای ، وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای نا با ورانه او را در کنارت نمی بینی ، فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت تا دامنت را از بوسه و نور پرکند .

همیشه این گونه بوده است :

او که میرود ، او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش میکنی ، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید

راستی اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز می توانی برایش یک گل بفرستی و غزلی از حافظ بخوانی پس قدر تک تک نفسهایش را بدان                         


آخرین ویرایش: - -

 

دهکده عشق

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 31 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

گفته بودم اگر در آسمان باشی برای پیدا کردنت دنیا رو پرواز میکنم ولی افسوس که پرواز را ممنوع کرده اند  آسمانی که ابرهایش حق گریه ندارند,آسمانی که خورشیدش تاریک است.آسمانی که عشق را مایه ی تباهی ما میداند آنان که عشق من را به بهانه ی عشق دیگر گم کرده اید! باشد که این بهانه سایه نفرینی باشد بر خط به خط کتاب زندگیان.

به جای دسته گل بزرگی که فردا بر قبرم نثار میکنی امروز با نگاه زیبایت یادم کن. به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن.به جای آن متن های تسلیت گویی که فردا در روزنامه ها برایم مینویسی امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن که من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی صدا و پنهانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانب بود

چقدر شعرنوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره گل من نگو که اونجا دل تو برام میمیره گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره


آخرین ویرایش: - -

 

اگه تو نباشی من میمیرم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 29 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 

 

وقتی تو نیستی،

خورشید تابناک،

شاید دگر درخشش خود را،

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد.

و هر گیاه،

از رویش نباتی خود،

بیگانه می شود.

و آن پرنده ای،

کز شاخۀ انار پریده،

پرواز را،

هرچند پر گشوده،

فراموش می کند.

آن برگ زرد بید که با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت،

قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک

مخدوش می کند.

آنگاه، نیروی بس شگرف،

مبهم، نامرئی،

نور حیات را،

در هر چه هست و نیست،

خاموش می کند.

وقتی تو با منی،

گویی وجود من،

سُکر آفرین نگاه تو را نوش می کند.

چشم تو آن شراب خلرشیراز ست

که هرچه مرد را

مدهوش می کند.


آخرین ویرایش: - -

 

راز چشمان تو

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 16 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 

امشب بار دیگر به یاد تو و به یاد عهدی که با تو بسته ام به آسمان نگاه میکنم، نگاه کردن به قرص ماه چهارده نیز مرهمی بر زخم عمیق دلم نمی گزارد، ابر تیره نیز ستاره یء یکتا وزیبای مرا پوشانده . نمی دانم آیا تو نیز به عهدت وفا داری یا نه؟............هر کجا باشی من تنها به یاد تو هستم که هر شب به آسمان دل میبندم به امید اینکه بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

به نام عشق و به نام معشوق

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 13 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق در عمق چشمانت را دادی ، خود میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی تو فهمیدی هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد. من به یاد تو و تو بی یاد مجدا از من هم قسم من با تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

 

 

عشق محبت و نعمتی است خدا دادی که نمی توان از وجود انسان ها جدا کرد روزی که عشق در قلب انسان نباشد مثل آیینه ای است از بی تصویری چاره ای جز شکستن ندارد

عشق

 

 

استاد از پس شیشه ی عینک

سرزنش واربه من می نگرد

باز بر چهره ی من می خواند

که چه ها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچّه ها عشق گناهست گناه

وای اگربردل نو خواسته ای

لشکر عشق بتازد نا گاه

می نشینم سر به زیرو خاموش

در دلبا خویشتنم غوغا ست

می کنم گرچه به ظاهر گوش امّا

نمی دانند که حواسم به کجاست

مبصر امروز چو اسمم را خواند

بی سبب دادکشیدم غایب

رفیقا همه خندیدند که

مجنون گشته طفلک غایب

لیک آنها نمی دانستند که

من آنجا و دلم جای دگر

دل آنها ست پی درسو کتاب

و دل من پی سودای دگر


آخرین ویرایش: - -

 

بنام خدا و بنام محبوبم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 11 دقیقه و 38 ثانیهنویسنده : مهران

 

سلام نازنینم

سلام به تو كه بهترینی و برایم بهترین خواهی ماند.

سلام به تو كه مقدس ترین آفریده خدائی

و مرهم این جان خسته .

خورشیدی در شب های تار، گل سرخی در كویرتنهائی ، سیب سرخی در شوره زارغربت ، قصه ای در شب های دراز زمستان .

تو پرنده ای هستی در آسمان خلوت زندگی من كه هرنفسم به تو می اندیشم و با خیال زندگی می كنم .

 

بهترینم

 

چشم در انتظار توست و دلم در گرو عشق تو .

دوست دارم تورا تنگ در آغوش بگیرم و تمام دلتنگیهایم را باشعرهایم به سرزمین چشمانت هدیه كنم .

دوست دارم شبنم های دلواپسی ام را در روی گل گونه هایت جاری سازم . صورتت را از اشكهایم خیس كنم وتو محكمتر و بلندتر از همیشه به من بگوئی خجالت بكش .

دوستت دارم و بیشتر و بیشتر از همیشه

 

مهربانم

 

وقتی كه قدم در كشور عشقت گذاشتم با آغوشی باز به پیشوازم آمدی . مرا گرم در آغوشت جای دادی و غرق بوسه ام كردی . هنوزهم می توانم گرمی بوسه هایت را بر روی لبانم احساس كنم . چه لحظات با شكوهی .

وقتی دست دردستت گذاشتم قسم خوردی كه با من باشی . برای چون منی كه میان خیل نامردان بودم باور چنین حرفی محال و خنده دار بود. سختی زیادی كشیدی نامردی ها دیدی اما سر حرفی كه زده بودی و قسمی كه خورده بودی ایستادی تا ثابت كنی كه عشق آن چیزی نیست كه همگان آن را عشق می نامند و بلكه یك عاشق واقعی برای معشوقه اش وبرای عشقش از جان خود مایه می گذارد.

تو نه از این ایل وتبار كه از آسمان آمدی . تو همان فرشته ای كه برای داشتن چون توئی زنده داری ها كردم . اشك ها ریختم . چه شبهائی كه به یادت بیدار ماندم . چه روزهائی كه به امید یك لحظه دیدن تو سر از بالین برداشته ام . چه لحظاتی كه شاید ساعتها پشت پنجره نشسته ام كه لحظه دیده ام به دیدنت بینا شود.

چه لحظاتی كه از بیم از دست دادن تو زندگی به كامم تلخ شد . وچه لحظات شیرینی كه دوباره امید بودن و زیستن ودر كنار تو بودن مرا تا اوج شادی برد. تمامی اینها زندگی من اند و ثروت من اند . من به اینها زنده ام . من ترا آسان بدست نیاوردم . تو همان نوشداروئی كه نه بعد از مرگ سهراب كه در بهترین زمان رسیدی . پس همیشه برایم بمان .

 

بهترینم

 

در مدرسه عشقت الفبای عشق را یادم دادی . یادم دادی : كه میتوان بود . می توان زندگی كرد . میتوان عاشق بود. می توان دوست داست .

عشق را حرف به حرف و واژه به واژه برایم خواندی و معنا كردی . من در كلاس عشقت تنها ترین شاگرد بودم و برایم بهترین آموزگار شدی . هرگز مهربانی هایت را فراموش نخواهم كرد.

 

نازنینم

 

بودنت گرمی بخش عشقمان و زندگی مشتركمان كه با عشق آغاز شد می باشد . تو عزیزترین و بهترین و دوست داشتنی ترین كسی هستی كه در تمام عمرم دیده ام به داشتن چون توئی افتخار می كنم و به خودم می بالم كه چون توئی دارم .

             دوست دارم همیشه برایم بمانی


آخرین ویرایش: - -

 

به جز نگاهت، به نگاهی خیره نشدم

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 11 دقیقه و 00 ثانیهنویسنده : مهران

 

هنگامی که نگاهت را به نگاهم دوختی آهسته و بی خبر دلسپردم عکست را روی قلبم حک کردم آنگاه به خود قول دادم که دیگر به هیچ نگاهی خیره نشوم دریچه ی قلبم را محکم بستی، به جز نگاهت، به نگاهی خیره نشدم

تو بزرگی

                 ومن

                         کوچکتر از آن

                                           که بزرگ باشم

من آن مورم

                 که جز عشق تو

                                    هیچ چیز

                                             بزرگش نکرد!

 

نگاهم در نگاهت لانه کرد

                          مرا از عشق تو دیوانه کرد

فضای آبی چشم تو اینک

                         خودم رو با خودم بیگانه کرد


آخرین ویرایش: - -

 

سکوت....

شنبه 21 شهریور 1388 ساعت 23 و 03 دقیقه و 32 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic