تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب مرداد 1390

^^

پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 00 و 30 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 

کاش میشدبه سرانگشت نخی میبستیم تا فراموش نگرددکه هنوز انسانیم!


آخرین ویرایش: - -

 

$$

پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 00 و 30 دقیقه و 38 ثانیهنویسنده : مهران

 

میان هزاران دیروزو میلیونها فردا,فقط یک امروزهست.امروزتان شاد.


آخرین ویرایش: - -

 

@@

پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 00 و 30 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 

زندگی جیره مختصریست,مثل یک فنجان چای/وکنارش عشق است,مثل یک حبه قند/زندگی راباعشق نوش جان باید کرد


آخرین ویرایش: - -

 

**

پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 00 و 30 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

گاهی بایدآرامش کسی رافروریخت, تنها برای اینکه بفهمد"تنها" نیست...


آخرین ویرایش: - -

 

عشق یعنی

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 42 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن 

عشق یعنی زندگی را باختن

**************

عشق یعنی...!


عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

آخرین ویرایش: - -

 

جملات زیبا

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 36 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 
اندازه تموم ستاره ها یکم کمتر از خدا از بالا تا کف دریاها
شبح عشق تا روح مسیحا از پاکی یوسف تا کرخ زلیخا
از جنون مجنون تا قلب لیلا از عشق درگا تا گیتار لورکا
خیلی دوست دارم به خدا

آخرین ویرایش: - -

 

براااااااااااااااااااااااااااااااااای کسی که عمرا در حقش نامردی کنننننننننننننننننننننننننننننننم...

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 30 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
آخرین ویرایش: - -

 

به نام خدا

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 27 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 

امروز می خوام مطلب وبلاگمو بنویسم دوست داشتم اونو اختصاص بدم به   تمام زندگیم یعنی ...؟

اون که وجودش به من آرامش میده و منو به زندگیم امیدوار می کنه اونی که تنها دلیل زندگی کردن منه! گفتم تنها! یاد گذشتم افتادم اونروزا که زندگی من تو تنهائیام

 خلاصه می شد و شب و روز برام هیچ فرقی نداشت ولی با اومدن اون زندگی منم رنگ تازه ای به خودش گرفت آره اون اومدو زندگی منو عوض کرد دیگه روزام برام تکراری نبود دیگه کسی بود که شبها با یاد اون بخوابم و صبح ها به عشق اون از خواب بیدار بشم دیگه کسی بود که با بودنش تمام غم و غصّه ها رو فراموش کنم و به عشق اون نفس بکشم آره اون تنها دلیل زندگی کردن من بود و هست .

خدا رو  به خاطر آفریدن این فرشته ی مهربون شکر می کنم و ازش می خوام همیشه ازاین فرشته ی زمینی مراقبت کنه و کاری کنه که اونم بتونه تمام غم و غصّه های زندگیشو فراموش کنه از خدا می خوام به من نیروئی بده که بتونم قسمت کوچکی از تنهائیاشو پر کنم و زندگیشو پر از شادی کنم.

از اونم به خاطر تمام خوبی هائی که به من کرده و به خاطر اینکه تو این مدّت منو

 تحمّل  کرده تشکّر می کنم وامیدوارم هیچ وقت تو زندگیش غم نبینه .

تنها دلیل زندگیم  دوست دارم .


آخرین ویرایش: شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 34 دقیقه و 22 ثانیه

 

به یاد آرزوهایی که می میرند ... سکوت می کنم سنگین تر از فریاد ...

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 27 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

دل من پر از سکوت است

 

سکوتی که اگر نمایان شود

 

عالمی را به آتش می کشد ...

 

در پس پوسته ی حرفهای من

 

سکوتی پر معنا نهفته است

 

صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است

 

شرابی که از آن افشرده ام

 

دنیاییی را مست میکند

 

رهایم کن..

 


آخرین ویرایش: - -

 

جاده

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 27 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 

کاش بدونم از کدوم جاده میای    تا دو تا دستامو دروازه کنم

گریه هامو سر بدم رو دامنت      روی سینت نفسی تازه کنم

کاش بدونم از کدوم جاده میای    تا بشینم لحظه ها به انتظار

دوتا چشمام فانوس جاده بشن    تا ببینی جاده هارو در شب تار

عشق من بیا که اینجا بی تو موندن نداره

بیا تا غصّه بمیره منو آروم بذاره

زندگی بی تو یه زندون برام

کاش بدونی عمر من بی تو یه مهمون برام

کاش بیای که با صدای قلب تو    جون بگیرم عمرو اندازه کنم

از دلم غصّه رو بیرون بریزم    با یه بوسه نفسی تازه کنم...!
آخرین ویرایش: - -

 

" زبان سرخ سر سبز دهد به باد "

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 27 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 

بعضی وقتا ما آدما تو یه سری از موقعیّت ها حرفائی رو خواسته یا ناخواسته به زبون میاریم که بعدش خیلی برامون خیلی گرون تموم میشه ! و ممکن ما با این حرفمون دل خیلی ها رو از خودمون برنجونم که بعدِِا فرصتی برای جبران کردن نداشته باشیم چون همیشه طرفمون کوتاه نمیاد و باید یه عمر  افسوس بخوریم که چرا این حرف بچگانه رو  به زبون آوردیم مثلا نمونش خود من چند شب پیش یه حرفی رو البته ناخواسته به زبون آوردم که نزدیک بود جهت زندگی منو به کل عوض کنه من با این حرفم دل بهترین دو ستمو به درد آوردم که از همین جا ازش معذرت خواهی می کنم .

البته چون من دوست خوبی دارم از این حرفم چشم پوشی کردو منو بخشید و منم صمیمانه ازش تشکّر میکنم و اعلام می کنم به داشتن همچین دوستی افتخار میکنم.

البته همه اینطوری نیستن و ممکنه برامون هیچ راه برگشتی نذارن پس بهتره مواظب حرف زدنمون باشیم تا باعث ناراحتی کسی نشیم

«تنها بهانه ی زندگیم دوست دارم»

 


آخرین ویرایش: - -

 

من بودم و تو؛

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 25 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 

من بودم و تو بودی و یه کوچه باغ قدیمی که شاخه های درختاش از لبه ی دیوار باغ ها زده بود بیرون ,عرض کوچه باغ اینقدر بود که وقتی دو نفر با هم ردمی شدن شونه هاشون   به هم می خورد , یه سکوت عجیبی تو کوچه باغ بود من و تو دست تو دست هم تو این کوچه باغ قدیمی قدم می زدیم و از هر لحظش لذّت می بردیم حرفامون فقط از عشق بود و محبّت .

اون روز اولیّن باری بود که دستای تو, تو دست من بود وقتی دستاتو گرفتم تو دستم حس عجیبی داشتم انگار تمام دنیا مال من شده بود !

 اون روز عشق رو تو نگاه هردمون موج میزد یادمه همونطور که قدم می زدیم تو یه لحظه ایستادی و ازم پرسیدی دوستم داری؟ منم یه نگاه بهت انداختمو گفتم : آره خیلیم دوست دارم  دوباره شروع به حرکت کردیم داشتیم به دوراهی که منو تو باید از هم جدا می شدیم می رسیدیم که ازم پرسیدی :

 منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟

وقتی به دوراهی رسیدیم من جواب دادم خوب معلومه زندگیمو تو هم یه نگاه بهم

   کردی و با چشمای پر اشک ازم جدا شدی !

در حالی که تو نمی دونستی تمام زندگی من هستی...!


آخرین ویرایش: - -

 

گریه

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 25 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخ که چقدر سخته ,

 چقدر سخته وقتی تو چشمات پر از اشکه ولی نتونی گریه کنی

چقدر سخته وقتی دوست نداری  کسی متوجه گریه کردنت بشه

چقدر سخته وقتی کسی نباشه که موقع گریه کردنت سرتو روی شونهاش بذاری

چقدر سخته وقتی داری گریه می کنی کسی بهت بخنده

چقدر سخته وقتی کسی نباشه اشکاتو پاک کنه

چقدر سخته وقتی برای اینکه کسی صدای گریتو نشنوه مجبوری بی صدا گریه کنی

چقدر سخته وقتی بغض داره خفت می کنه ولی نتونی گریه کنی

چقدرسخته وقتی برای کسی گریه کنی که میدونی دیگه هیچوقت برنمیگرده

چقدر سخته وقتی که قطره های اشک صورتتو می سوزونه.

آره واقعآ گریه کردن بعضی وقتها خیلی سخته خیلی .


آخرین ویرایش: - -

 

شب

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 25 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 

همه شب همسفر این دل دیوونه منم

آخرین مشتری شبهای می خونه منم

شب رو شیشه ی سکوت می نویسم مست مست

عاشقی یعنی جنون عاشقی یعنی شکست

می دونی مثل جون پیشم عزیزی

ولی چون سایه از من می گریزی

کدوم راه خطا رفتم که امروز

گنه ناکرده با من می ستیزی

نمی رنجم اگر ای نازنینم

به جرم عاشقی خونم بریزی

خودت نیستی خیالت پیش رومه

دوباره داشتن تو آرزومه

جدا از عطر گرم اون نفسهات

برایم زندگی کردن حرومه

اگه روزی دلت با من نباشه

خدا می دونه کار دل تمومه

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

همسفر

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 25 دقیقه و 07 ثانیهنویسنده : مهران

 

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم

سرنوشته مون یکی هر دو مون مسافریم

تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام

همسفر تنها نرو بذار تا من هم بیام

سخت دل کندن از این شهر و دل بستگیام

بودن از خونه جدا با همه خسته گیام

جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری

گرد غربت روتنم که بازم باید بری

بذار تا خستگی از این تن خسته بره

سخت دل بستگی از شهر دل بسته بره

اگه بذاری بیام من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم شهر غربت راه دور 


آخرین ویرایش: - -

 

من و تو

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 22 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

دلم برای زمستون تنگ شده !

آخ که چقدر خوبه چشمات رو ببندی و به صدای شر شر بارون گوش بدی و تو خیال خودت به هرچی آرزو داری برسی, به یه زندگی بی غم و غصّه ,یه زندگی خوب در کنار تو و ...

امروزم یه روز زمستونیه, دلم برای اون زمستونی تنگ شده که تو و من توی یه هوای بارونی دست تو دست هم تو کوچه ها قدم می زدیم. یادمه اون روزها, اول آشنائیمون بود ولی از همون روزهای اوّل گرمای عشق رو می شد از گرمی دستامون تو اون هوای سرد حس کرد. اون وقتا حس می کردم خوشبخت ترین مرد زمینم حس می کردم به هر چی می خوام در کنارتو می تونم برسم .

شدّت بارون کم شده بود , بهم گفتی نم نم بارون رو خیلی دوست داری از این حرفت خیلی  خوشحال شدم چون منم عاشق نم نم بارون بودم بهت گفتم : دوست داری چترو ببندیم و زیر بارون قدم بزنیم؟ تو هم جواب دادی خیلی عالیه من عاشق قدم زدن زیر بارونم.

بارون دونه دونه روی سرمون می چکید دیگه حتی اون فاصله ی کمی هم که بینمون بودو قطره های بارون پر کرده بود .

دیگه کم کم وقت خداحافظی بود هیچ کدوممون دلمون نمی خواست از هم جدا بشیم ولی دیگه موقع رفتن بود بارونم داشت دوباره شدت می گرفت وقتی خواستیم از هم جدا بشیم رو بهت کردمو گفتم 

دوست دارم!


آخرین ویرایش: - -

 

زندگی خیلی پوچه!

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 22 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 

فریاد زدم تو کوچه زندگی خیلی پوچه...

نظر شما درمورد زندگی چیه؟

به نظر شما زندگی ارزش داره ؟ یا نه ؟

به نظر من بی ارزش ترین کاری که بعضی از ما می کنیم ؟زندگی که توش مثل یه مرده ی متحرک باشی چه فایده ای داره ؟ چه فایده داره بیهوده نفس بکشی؟ می گن با امید باید زندگی کرد ولی آخه یکی نیست که بگه امید به چی ؟ به چه امیدی زندگی رو سر کنیم ؟ به امید اینکه آینده ی خوبی داریم ؟ که نداریم!

 کاش می شد زندگی رو هر جوری دوست داری بسازی نه اونجوری که از پیش تعیین شده ؟

 کاش می شد سهم ما از زندگی فقط غم و غصه نبود که مجبور باشی گردو غبار غم رو با اشک از روی صورتت پاک کنی  !

 کاش می شد فقط به خاطر مشکلات اشک نریزیم و  یه روزم بشه از خوشحالی اشکمون سرازیر  بشه ..

آره زندگی خیلی پوچه البته نه باید بگیم زندگی خیلی نامرده که اینقدر باهامون بازی می کنه ,

 اشکمون رو در میاره , دل هامون رو می شکنه , فاصله ها رو بیشترو بیشتر میکنه , عشق هارو کم رنگ می کنه یعنی نابود میکنه و... البته اینا رو که گفتم یه تعدادش بود و چون زندگی ارزش نداره منم وقت خودم رو تلف نمی کنم !

درسته زندگی سخته ولی من می خوام تا اونجا که می تونم باهاش مبارزه کنم تا یه روز تسلیمش کنم چون من هنوز بهانه برای زندگی کردن دارم!  


آخرین ویرایش: - -

 

در انتظار رفتن سوی خدا

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 22 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 

من کیم ؟

یه پسری که تو زندگیش یه روز خوش نداشته ,یه خاطرة خوب نداشته که موقع دل تنگی دلشو به خاطره هاش خوش کنه , همیشه مجبور بوده تو تنهائیاش با بهترین دوستاش که اشکاش بودن سر کنه , من ّکَسیم که خوشحالی هام البته خوشحالی که نه دل خوش کردنام همیشه دو سه روز بیشتر طول نمی کشه و بعدش دوباره بدبختیام شروع میشه ,انگار خدا دوست نداره من یه روز خوش داشته باشم همیشه از همه در برام بدبیاری میاره .

آخه خدا گناه من چیه؟ گناه من چیه که باید اینقدر عذاب بکشم شب و روز کارم بشه فقط اشک ریختن و آه کشیدن . زندگی من خیلی تلخه وقتی با هزار زحمت میام سرو سامونش میدم دوباره بدبیاری می آرم دوباره مصیبت دوباره بد بختی !

خدایا تو زندگی هیچکس برای احساسات من ارزش قائل نیست حتّی من این حق رو ندارم که عاشق کسی باشم کسی رو دوست داشته باشم به عشق کسی زندگی کنم ! آخه خدا تا کی من باید جواب گناه هامو پس بدم تا کی باید بدبختی بکشم ؟

خدایا قسمت می دم, بهت التماس می کنم حالا که به من که شاد زندگی کردن نیومده لااقل زندگیمو همینجا تمومش , نذار که بیشتر از این زجر بکشم ,نذار که روزگار بیشتر از این آزارم بده .

خدایا منتظر دیدنت هستم بیشتر از این چشم به راهم نذار ...

 


آخرین ویرایش: - -

 

پسرک

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 21 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 

...پسرک آه سوزناکی کشید و چشماش رو بست , قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سر خوردو افتاد رو زمین , نم نم بارونم شروع شده بود اون که همیشه دوست داشت زیر نم نم بارون قدم بزنه حالا دنبال یه سرپناه می گشت تا خیس نشه جائی رو پبدا نکرد ناچار به طرف درختی که تازه جوونه زدو بود و چند تا برگ بیشتر نداشت رفت روی زمین نشست و به درخت تکیه داد . از سردی هوا بدجوری می لرزید دستاش رو به هم می مالید تا شاید دستاش گرم بشه ولی فایده ای نداشت شدت بارونم بیشتر شده بود از دور سایه ای رود دید به نظرش آشنا می اومد به طرفش دوید ولی کسی اونجا نبود نا امید به راهش ادامه داد .

از دست همه خسته شده بود قطرات اشک رو صورتش بیشتر و بیشتر می شدن دیگه بارونم جاش رو به دونه های سفید برف داده بود .تو تنهای خودش خاطراتش رو مرور می کرد یاد کردن گذشته ها قطره های اشکش رو بیشر می کرد از دور نیمکتی رو کنار یه درخت دید به طرفش رفت و روی نیمکت نشست سرمای هوا کار خودش رو کرده بود دستاش دیگه حس نداشت حتی دیگه سرمارو حس نمی کرد هوا داشت تاریک می شد چشمای خستش رو بست و به خواب فرو رفت...

فردای اون روز مرد رهگذری که از اونجا می گذشت نگاهش متوجه اون شد به سمتش رفت ناباورانه دید که اون دیگه نفس نمی کشه مردم دورش حلقه زده بودن دختری که از دور می اومد به طرف جمعیت رفت وقتی پسرک رو دید زود اون رو شناخت بغض راه گلوش رو بند آورد صداش در نمی اومد پیکر بی جون پسرک رو تو آغوشش گرفت و اشک می ریخت یاد گذشته و روزای خوب در کنار اون افتاد یاد روزی که روزگار چطور اونارو از هم جدا کرد .

درحالی که پسرک تو آغوشش بود گرمای عجیبی رو حس کرد نا امید سر پسر رو نگاه کردو ناباورانه دید که نفس می کشه خیلی خوشحال شده بود پسرک چشماش رو باز کردو تا اونو دید با یه صدای آرومی گفت دوست دارم و...


آخرین ویرایش: - -

 

عشق یعنی...

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 18 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 

كنار آشیانه ی تو آشیانه می كنم.. فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم ... كسی سوال می كند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم


دنیا آنقدر وسیع است كه برای همه مخلوقات جایی هست ، به جای آنكه جای كسی را

بگیرید تلاش كنید جای واقعی خود را پیدا كنید

 

به چیزی كه گذشت غم نخور ، به آن چیزی كه پس از آن آمد لبخند بزن

 

وقتی ناراحتید از اینكه به چیزی كه می خواستید نرسیدید ، محكم باشید و خوشحال....

خداوند در فكر چیز بهتری برای شماست

 

چه بسیارند كسانی كه به هنگام غروب ، از غصه ناپدید شدن آفتاب چنان می گریند كه ریزش اشك ها مانع از دیدن ستارگان می شود

 

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا اب شیرین شود

 

فقط دریا دلش آبی تر از من بود.. و من از دریا..دلم دریا.. فقط این را ندانستم !!! چرا گشتم چنین تنها تر از تنها !!.. به هر آبی شدم آتش.. به هر آتش شدم آبی.. به هر آبی شدم ماهی.. به هر ماهی شدم دامی.. به هر نا محرمی ساقی.. به هر ساقی می باقی.. و تو این را ندانستی !! چرا گشتم چنین عاصی؟

شخص نادان شادمانی را در دور دستها میجوید اما خردمند آن را در زیر پاهایش می یابد

تنها درمان عادت بد عادتی متضاد آن است

کسی که کمتر می داند بیشتر حرف میزند

لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که گذشت

گاهی دروغ همان کاری را میکند که یک چوب کبریت با انبار باروت میکند

کار امروز را به فردا نیفکن چون هر روزی که می آید کار خویش را می آورد

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن

خداوند دایره ای است که محیطش درجایی نیست ومرکزش در همه جاست

 بهترین دوست خداست اوآنقدرخوب استکه اگریک گل به اوتقدیم کنید دسته گلی تقد یمتان میکند وخوبترازآن است که اگردسته گلی به آب دادیم دسته گلهایش راپس بگیرد

قلب با دهان نسبت معکوس دارد آنان که قلبهایی بازترووسیع تردارند دهانهایی بسته تر دارند

کم دانستن وپرگفتن مثل نداشتن وزیاد خرج کردن است

نگذارید زبان شما ازافکارتان جلوتربیفتد

 


آخرین ویرایش: شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 19 دقیقه و 13 ثانیه

 

جملات زیبا

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 16 دقیقه و 44 ثانیهنویسنده : مهران

 

خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ،

که تنها شوی .

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید


اقدام به انجام دادن غیر ممکن نوعی تفریح است


حماقت یعنی

کار  واحدی  را بارها و بارها انجام  دادن  

و انتظار نتایج مختلف داشتن.


هرگز امید را از کسی سلب نکن,

شاید این تنها چیزی باشد که دارد.


با لمس عشق و محبت می توان شیطان را از قلبها بیرون راند.



آخرین ویرایش: - -

 

جملات زیبا

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 15 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

پول خوشبختی نمی‌آورد ....

 اما شکل دلپذیرتری از بدبختی

 را برایتان فراهم می‌سازد.


فرق ما با دیوانه ها در این است

 

که ما در اکثریت هستیم.


عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده


غرور بزرگترین نعمتی است ،

 که خداوند ،

 به مردم ضعیف هدیه کرد


زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور 

و زندگی کردن حرکتی عمودی است به سوی او


بوسه ابتکاریست از طبیعت 

برای زمانی که احساس در کلام نمی گنجد


آخرین ویرایش: - -

 

اخرین عشق!

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 15 دقیقه و 07 ثانیهنویسنده : مهران

 

از غم عشق چه می باید کرد؟

 به دمی , دیداری می توان راضی شد!

 به تمنای نگاهی می توان تشنه ی جان بازی شد!

 می توان دل خوش کرد به کلامی که شنید!

 از دو خط نامه ی سرد می توان داغ شد و شعله کشید!

 از جهنم گذری کرد و گذشت به گذرگاه رسید ,

  به گذرگاه تباهی به جنون و از عطش فریاد زد فریاد زد !

 

آخرین عشق کجا بود که در فصل خزان دل ما آمدو گل کرد

آخرین عشق کجا بود که در غروب ما تازه طلوع کرد

ما آخر و پایان و همه خاتمه او تازه شروع کرد

آخرین عشق کجا بود امروز عیان شد

این راز دل مارا , این راز دل مارا راحت چه بیان شد

از عشق چه دارم من ؟ امروز عصای دست

افسوس و صد افسوس بار دگر بن بست یک بار دگر بن بست...


آخرین ویرایش: - -

 

حاشا مکن

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 

حاشا مکن عشق تو از چَشم تو پیداست

چَشمان تو لبریزِ از عشق و تمناست

این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید

عمر من دیوانه تا فردا نپاید

آئینه ی چشمان تو می گوید از عشق

روی لب شیرین تو امّا و شاید

من تک درخت صحرای دورم

خورشیدِ من محتاج نورم

تو می توانی تا مثل باران

 بر من بباری عشق من تا من بمانم

همچون پرستو تو ای مسافر

در سایه ی عشقم بمان من سایه بانم

تن خسته ای لبریز خواهش

در حسرت دست نوازش

یا زندگی بر من ببخشا

یا ریشه ام سوزان به آتش

من عاشقم عاشق ترینم

عاشق ترین مرد زمینم

در چشم من خود را ببین

حرفی بزن ای نازنین ای اولین,ای آخرینم


آخرین ویرایش: - -

 

غم و غصه

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 

تنها تو کوچه پس کوچه های خیالم قدم می زدم خیلی دوست داشتم یه همراه داشته باشم تا راه برام کوتاه تر بشه تو کوچه داد زدم کسی نیست با من همسفر بشه ؟ ولی جز انعکاس صدای خودم صدائی نشنیدم ! تاریکی و سکوت شب آزارم می داد نا امید به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم یه همسفر برام برسونه همین جور که می رفتم حس کردم به غیر از صدای پای خودم یه صدای دیگه هم می شنوم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه نفر پشت سرم داره می آد خیلی خوشحال شدم از اینکه یه همسفر پیدا کرده بودم به سمتش رفتم همین که نزدیکش شدم جا خوردم بازم اون بود اونی که هیچ وقت تو زندگیم  تنهام نذاشته بود آره اون غم بود کسی که همیشه و همه جا با من بودو هیچ وقت تو زندگیم تنهام نذاشته بود بغض تلخی تو گلوم نشست از این ناراحت بودم که چرا همیشه اون باید همسفرم می شد .

به راهم ادامه دادم صدای قدم های غم بدجوری آزارم می داد اون حتی اینجاهم راحتم نمی ذاشت صدای پچ پچی به گوشم رسید عقب رو نگاه کردم وای خدای من چی می دیدم ! اون غصه بود یار همیشگی غم دیگه داشتم دغ می کردم داد زدم دست از سرم بر دارید تا کی قصد آزارم و دارید ولی اون دوتا یه لبخند تلخ زدن و دنبالم راه افتادن خسته از راه به راهم ادامه دادم پچ پچهای غم و غصه خستم کرده بود دیگه داشتم از پا می افتادم حالا دیگه اشک هم همراهیشون می کرد نمی دونم اون دیگه از کجا پیداش شده بود پاهام نای رفتن نداشت افتادم روی زمین چشمام رو بستم و از خدا کمک خواستم یه لحظه دیدم دیگه صدائی نمی آد دیگه از غم و غصه واشک خبری نبود تو همون حال گرمائی رو تو دستام حس کردم اون گرما  خیلی برام آشنا بود چشمام رو باز کردم اون خاطره بود درست حدس زده بودم اون خاطره ی یه روز برفی بود که دستای دو بهم گرمی می داد ...


آخرین ویرایش: - -

 

آسمون

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 

   بغض غریبی تو دل آسمون بود یه بغض قدیمی و کهنه که رو دلش بدجوری

سنگینی  می کرد نمی دونستم چرا آسمون هروقت که تابستون جای خودش رو به پائیز و بعد زمستون  می داد همیشه انقدر دلش پر از غم می شد اشک تو چشماش جمع شده بود صدای ناله مانندی ازش به گوش می رسید .

آسمون دلتنگ بود اما نمی دونم دلتنگ کی و چی ! همیشه می شد انتظار رو تو چشماش دید انتظاری که همیشه باهاش بود .

باد سردی شروع به وزیدن کرده بود آسمون یه لحظه آروم و قرار نداشت بغض راه   گلوش رو بند آورده بود کلاغ ها سکوت آسمون رو بهم زده بودن ولی اون مثل مادری مهربون اونارو تو آغوشش گرفته بود آسمون سرش رو رو زانوش گذاشت و چادر آبیش رو کشید رو سرش ! خیلی بی تابی می کرد انگار قرار بود اتفاقی بی افته شدت وزیدن باد بیشتر شده بود انگار باد قاصد خبری براش بود آسمون سرش رو از رو زانوش برداشت ناگهان برق عجیبی تو دل آسمون پیچید تمام بدن آسمون شروع به لرزیدن   کرد و بلاخره بغض آسمون ترکید و آسمون شروع به گریه کردن کرد در حالی که  قطرات اشک آسمون به صورتم می خورد شروع به راه رفتن کردم تو این فکر بودم که اون نور چی بود که آسمون بغضش با دیدن اون ترکید تو همین حال باد بهم نزدیک شد و بهم   گفت اون نور برق نگاهی بود که آسمون همیشه انتظارش رو می کشید اون نگاه تنها خاطره ای بود که آسمون از روز های خوبش داشت و...

 

ببار ای آسمون امشب ببارو سر کن آهنگی  

 

                                      به جز گریه گریزی نیست از این زندون دلتنگی...


آخرین ویرایش: - -

 

شعر

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 36 ثانیهنویسنده : مهران

 

       اون که تویک قمار تلخ عمرش رو باخت و پوسید

                                           اون که تو حیله ی سکوت تار شکستن تنید

        به اولین دقایق آسودگی رسیده  

                                   به قیمت یک عمر از آن آسودگی خریده

      امشب شب ویرونیه کوه بزرگ درده

                              کسی که یک عمر سوخت و ساخت مهمون خاک سرده

     یه سایبون داشت و یه سقف اما چه زود خراب شد

                                        دار و ندارش هر چی بود یکی یکی خراب شد

     پشت به گذشته کرد و باز قصه ی تازه ای ساخت

                             عاشق شدو تو این قمار دارو ندارش رو باخت

      حتی اگه هزار دفعه آدم به دنیا بیاد

                           انگار که سرنوشتشو از پیش نوشتن بر آب

    حتی اگه یه شب تو خواب آسودگی رو خواب دید

                          روزِ مصییت روزِ درد روزِ عذاب فرداش


آخرین ویرایش: - -

 

ستاره

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

شب با لباس قیریش از راه رسید دیگه کم کم وقت اون رسیده بود که روز جای خودش رو به شب بده , خورشید خانوم دیگه چشماش رو بسته بود و کم کم داشت به خواب فرو می رفت اما مهتاب تازه داشت از خواب نازش بیدار می شد

,تمام چراغ های شهر دونه دونه خاموش می شدن , آواز قشنگ جیر جیرک ها تو سکوت کوچه می پیچید ستاره ها تو آسمون به هم چشمک می زدن و ما آدم ها رو به هم نشون می دادن یکی از ستاره ها به دوستش گفت گوش کن مثل اینکه هنوز یکی بیداره, هر دو ستاره به پشت پنجره ی باز اتاقی که هنوز چراغش روشن بود نزدیک شدن ابرها رو از جلوی چشماشون کنار زدن و به داخل اتاق نگاه کردن اونجا پسرکی بود که هرشب پنجره ی اتاقش رو باز می کردو زل می زد به آسمون .

قطره های کوچیک اشک از چشمای درشتش سرازیر می شدن و روی زمین می غلتیدند خاطراتش رو توی ذهنش مرور می کرد تمام گذشتش از جلوی چشماش می گذشت ولی حیف که تمام زندگیش رو غم پر کرده بود و دیگه جائی برای شادی نمونده بود که به یاد بیاره, پسرک نگاهش به ستاره ها افتاد اونا همونائی بودن که توی یه شب مهتابی , وقتی خوشبختی رو با تمام وجودش حس می کرد انتخاب کرده بود ولی امورز یآس و نا امیدی تمام وجودش رو فرا گرفته بود قلب شکستش رو توی دستش گرفته بود , زمین دیگه جایی براش نداشت ,حس پر کشیدن تو وجودش بود دستش رو به سوی ستاره ها دراز کرد اون دو ستاره دستاش رو گرفتن و پسرک رو با خودشون برای همیشه به آسمون بردن روح پسرک به آسمون پر کشیدو به جهان ابدیت پیوست .

به امید اینکه اون دوتا ستاره یه شبی هم به من سر بزنن منم هر شب با چراغ روشن اتاقم پشت پنجره به انتظار می نشینم ...


آخرین ویرایش: - -

 

شعر

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 14 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 

من نگاهت و می خواستم که قشنگ ترین غزل بود

 

صحبت از فاجعه ی عشق با من از روز ازل بود

من یه عاشق غریبم با دلی خون و شکسته

 

اشک من اشک غروبه رو تن پیچک خسته

 

اخ که چشمات چه قشنگ بود با غزل های نگاهت

 

اب می شد دلی که سنگ بود اخ که چشمات چه قشنگ بود

 

چه قشنگ بود حرف چشمات با نگاه عاشق من

 

کاش می موند همیشه باقی لحظه های با تو بودن

 

دیگه بی تو نمی شه , فکر رفتن رو دارم

 

اگه امروز بمونم واسه فردا چی دارم

 

پس چرا باید بمونم من که تو سینه یه اهم

 

پس چرا باید بمونم من که تو رنگا سیاهم

 

حالا من خسته از این راه می کـَنم قلبم و از جا

 

شاید این قصه ی کوتاه سهم من بود تو دنیا


آخرین ویرایش: - -

 

پائیز

شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 00 و 13 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 

کم کم تابستون هم داره جای خودش رو به پائیز می ده , روزها کوتاه می شن و شب ها بلند ,دیگه وقت اونه که درخت ها بارو بندیلشون رو ببندن و به خواب فرو برن , دیگه وقت اونه که فصل نارنجی از راه برسه ...

 

دلم خیلی برای پائیز تنگ شده حتی دلم برای صدای کلاغ هایی که تو پائیز قار قار می کنن هم تنگ شده دلم تنگ شده برای اینکه یه روز بیاد که دوباره من و تو زیر بارون ...


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2