تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب بهمن 1391

u

دوشنبه 30 بهمن 1391 ساعت 13 و 35 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 
میدانم ؛
دیگر برای من نیستی !
اما ….
دلی که با تو باشد این حرفها را نمیفهمد..



آخرین ویرایش: - -

 

او

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 16 و 25 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست
آخرین ویرایش: - -

 

مادر

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 16 و 23 دقیقه و 05 ثانیهنویسنده : مهران

 

به خاطر وجودت که ایزد بهشت را ساخت سپاسگذارم

به خاطر موهای شب رنگت که از رنجهای که به تو دادم به سپیدی گرویده

شرمسارم

به خاطر شب بیداری هایت بر بالین تبدارم سپاسگزارم  ولی از دیدگانت که

نگذاشتم بر هم نهی شرمسارم

به خاطر نوازش کردنم در سختی ها سپاسگذارم ولی از دستانت به خاطر

زحماتی که داده ام شرمسارم

به خاطر آغوش گرمت در سرما و تنها ایها و دل تنگی ها  پناهم دادن تا شانه

هایت را خیس کنم سپاسگذارم

به خاطر چروکهایی  که از ناملایمت ها ونا فرمانی ها و زحمات عمرم بر صورت

ماهت نهادم شرمسارم

تو  چه مهربان بودی و از جان گذاشتن برای من ابایی نداشتی  چه روزها که من

از دشواری های زندگی به زمین

خوردم و تو گفتی اللهی بمیرم پسرم زمین خورد

خداوندا  پروردگارا از تو به خاطر خلق مادر تا بی کران سپاسگذارم

مادر من زبان قادر نیست چگونه از تو تشکر کند ولی بدان با تمام وجودم

دوستت دارم


آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 16 و 22 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده: اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 17 دقیقه و 31 ثانیهنویسنده : مهران

 
مے گویند پرخاشگر شده ام!

نه ،

فقط هرڪس ڪ ِ لحظه اے یاد تـو را از ذهنم بگیرد

گیرم با یڪ عطسه ے معمولے

نمے توانم سر بـ ِ تنش بگذارم!

می گویند خواب ندارم

نه!

فقط منتظر تـُو ام

مے ترسم چشم روے هم بگذارم و بیایے!

چیزیم نیســت ... !

دَر عوض ،

موسیقے آرام گوش مے دهم!

قُرص هایم را دوبرابر مے خورم!

و رگ خوابت را نَوازش مے کنم!

اصلا ً اتفاق عجیبے نیفتاده!

فقط انگار سرم بلایے

دارد مے آید ...



آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 17 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 
+ خیآل ڪردے رَفتـےُ تَمآم ؟!

پَریدےُ خَلآص ؟!

مـَـטּ ڪِـﮧ هَرگِز ڪوتآه نمےآم !

مے بینے !

تآ اَبـَد دَهآنـَم اَز شِعرهـآے عآشِقآنِـﮧ پُر اسـت ..


آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 16 دقیقه و 09 ثانیهنویسنده : مهران

 
مـُפـــبتِـــ زیآבے هــَمیشـﮧ آבم هـــآ رآ פֿـــرآبـــ مـے کـُنـــב

گآهـے آבم هآ مـے رَونـــב

نـﮧ بـرآے ایـטּ ڪـﮧ בلیلـے بـرآے مآنـבטּ نـבآرنـב

לּـــﮧ...

بلڪـﮧ آنقــــבر ڪوچـَڪنـב

ڪـﮧפـــجم بآلــــآے مـُפـــبت تو رآ نــــבآرنـב

او ڪـﮧ رفتــــלּـے است بگذآر بــــــرَوב...!

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 15 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 
בیشـب פֿـُבآ آروґ صـבآҐ ڪرב و گـُفت:

פֿـوآبـﮯ!عشقـت בآره قـُربوטּ صدقـﮧ یڪـﮯ בیگـﮧ میـره!

اوטּ وَقـت تو رآحـت פֿـوآبیـבﮮ؟

لبـפֿَـنـבﮮ زבґ و گـُفتـґ:

פֿـُـבآ جـونـَґ ایـטּ هَمـوטּ مـَפֿـلوقـﮯ هـَست ڪـﮧ وقتـﮯ آفـَریـבیـش

بـﮧ פֿـوבت گـُفتـﮯ:آفـَریـטּ

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 15 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
من!! عـاشـ♥ـق نیستمــــ ...

فقــــط گــــاهیـــ حــــــرفِ تــ♥ــو که میـــ شود

دِلـــَــ♥ـــم مثل اینکه تــبـــــ کند....!

گـــرمـــــ و ســـرد مـیــ شـود..

آبـــــــ مـیـــ شـود... تنــگـــــ مـیـــ شـود...

اینـــ که عشـــ♥ــقــــــ نیست... هـــســـتــــــ ؟؟ ...


آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 14 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﺗﻤﺎﻣـِ ﺧَﻨﺪﻫـ ﻫﺎﯾﻤـ ﺭﺁ ﻧــﺬﺭ ﮐﺮﺩﻫـ ﺍﻣـ ﮐﻬـ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻣـ ﻧﮕﯿــﺮَﺩ،

ﺍﻣـ ﺁ ﺷَﺒـ ـﻬﺎ..

ﻭﺁﯼ ﺍَﺯ ﺷَﺒـ ﻫﺂ...!

ﻫَﻮﺍﯾـِ ﺁﻏﻮﺷﺘــْـ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻣـ ﻣﯿﮑُﻨـ ـﺪ،

ﻭ ﻣَﻨــ ﺩَﺭ ﺍَﺷﮑــْ ﻏَـ ــﺮﻗـ ﻣﯽ ﺷَﻮَﻣــ...!




آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 19 و 12 دقیقه و 36 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 27 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
حــواسمــون بــاشـه...
دل آدما...!!
شیشـه نیست که روی آن...!!
هــــــا کنیم...!!
.
.
.
بعد با انگـــشت قـــ♥ ـلب بکشیم و...!!
وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم...!!
و کیـــــف کنیم...!!
.
.
.
رو شیشه نـــازک دل آدمـــا...!!
اگـــه قلبــــــ♥ ـــی کشیدی...!!
باید مــــــــردونـه پـــــــاش وایســــتی...!!


آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 27 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 
ما کسانی که به فکرمان هستند ، را به گریه می اندازیم.
ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکر مان نیستند .
و ما به فکر کسانی هستیم که هیچ وقت برایمان گریه نمی کند ...
این حقیقت زندگی است .
عجیب است ولی حقیقت دارد .
اگر این را بفهمی
هیچ وقت برای تغیر دیر نیست


آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 26 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 
عاشقــــــم گر نیستی
لطفی بکن
نفرتـــــــ بورز
بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم میکند...


آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 24 دقیقه و 53 ثانیهنویسنده : مهران

 
دنیا دو روز دارد

یک روز با توست،یک روز علیه توست

روزی که باتوست مغرور نباش،روزی که علیه توست صبور باش

هر دو پایان پذیر است
آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 24 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
اینـ روزهـا ..



همه ادعا دارن طعمـ خیانتـ را چشیده انـد..



همه ادعا دارن که بـدیـ را به چشمـ دیده انـد ..



همه ادعا دارن که تنــهاییـ را کشیده انـد ..



پـس کیـستـ کـه ایـن دنیـا را به گنــــد کشیده استـ؟!



شایـد منمـ ... !!!
آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
چه خنده داره که ناز را میکشیم !



آه را میکشیم !


انتظار را میکشیم !


فریاد را میکشیم !


درد را میکشیم . . .


ولی بعد از این همه سال....




آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم !!!
آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
عَـــ ــ ــکسِ تـــــــو را

به سَقفـــِـــ آسمــ ــ ــان سَنجــــاق میــــکنَم . . .

حال که ایــــن روزهـــا اَز فَرطِ دلتَنـ ــ ـگی

چشمانَـــم مُدام رو به آسمــ ــ ــ ـان اَستـــــــ...

بُگذار تـــُـــو دَر قابـــِــــ چَشمانــَــم باشی . . .

آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 09 ثانیهنویسنده : مهران

 
از خوب ها بیشتر میترسم...!



آخر..!


یک روز تو خوب ِ من بودی ...!


معنی سکوتـمـــــــ !!


بخشیدن تو نیستـــــــــــ ...


ضربه ات لالمـــــــــــ ـــ کرد...!!
آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 18 و 22 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
دردناکترین انتظار
انتظاریه که قهر میکنی اما دلت رو با خودت نمیبری
با هر مسج با هر تلفن با هر صدا بر میگردی
که شاید اون غرور لعنتیش رو کنار بذاره
و برای یکبارم شده ببینی
چقدر برات ارزش قائله
چقدر دوستت داره
چقدر برای ادامه رابطه تلاش میکنه
اما امان از وقتی که بفهمی
اونقدر که اون برات مهم بوده
تو براش مهم نبودی....!
آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 18 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
هنوز وقتی دلم میگیرد
رو به شرق دلم می ایستم
و آرام آرم زمزمه میکنم
"مگه آدم بَــدا عاشــــــق نمیشن..."

آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 18 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
بــــــــیماری نادری اســـت !

ایـــنكــِه نــِگاهــَت به هــَر چیزی كـِه بـیـُفتــَد

دلــِت برای « كسی » تــَنگ شــود!

آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 18 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
زندگی خیلی کوتاه است
زندگی خیلی کوتاهه، زمان زود میگذره
هیچ کسی نمیدونه فردا چه اتفاقی میافته
هرگز همدیگر را تنها نگذارید
همدیگر را دوست داشته باشید
تحت تاثیر تبلیغات منفی دیگران نباشید
آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 18 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
وقتی رفتی تا اخر برو
وقتی موندی تا اخر بمون

این تن. . . خسته ست
از نیمه رفتن ها
از نیمه موندن ها

آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 17 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
هیـــ ـچ نبَـ ــوב

آבمـ ــش ڪَـ ـرבم

بــ ـاتَعــریــف هــ ـاَے مـَ ـטּ شَخصـ ــیت پیــבا ڪَـ ــرב

غـُ ـرورش را مَـבیـ ــوלּ مـَ ـטּ اســت

زیــ ـاב مَغـ ـرور شـُ ـב

زیــ ـاב از פֿـ ـوبـ ـے هـ ـای نـَـבاشـ ــتــﮧ اش بــَ ـرایــش گــُفـ ــتم

بـ ــاور ڪَـ ــرב و مــَ ـرا ڪُـ ـوچَڪ בیـ ـב و َ

رَفتـــ ـــ ــ ـ




آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 17 دقیقه و 40 ثانیهنویسنده : مهران

 
בل بـَسـتــלּ اشـتـبـآهِ زنـآنــ ـﮧ اے سـتــــ

هـرچــَنــב انـگـُشـتـآלּ ڪـوچــَڪـتــــ

بــ ـﮧ هـَمــ آغــوشـــ ـے اפـتـیـآج בارنــב

ایــלּ زمـِسـتـآלּ رـآ بــ ـﮧ בسـتــ ڪـش هـآیـتــــ قـنـآعـَتــــ ڪـלּ

بـگــذار פֿـورشـیـ ב قـآبــــِ عـَ ڪـســے بـآشـَـ ב ڪـ ـﮧ

چـشـمــِ هـیـچـ ڪـس رـآ نـمــے گـیـرَב





آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 17 دقیقه و 22 ثانیهنویسنده : مهران

 
بـا פֿــودِتــ گُفـتے اَگـﮧ ایـטּ ـبار ببــینَمِـش

בستِــش رو خیلے مُحڪَم ـتَر ـمیگیرَم

وَ اوטּ بـایَد تا اَبَــ✗ــב ڪِنارَم باشـﮧ

....دَـستے رو گـِرِفتے ڪﮧ פֿـــیلے سَـ ـردـﮧ

،وَقتے בقَتــ ڪَردے ـفَهمیدے دَستاتــ تو دَستاے تَـنهاییـﮧ

وَ اوטּ لَــــعـــ ـ✗ـ ـنَـتـے בستاتــ رو ـهَرگـِز ـوِل نمیــکنهـ





آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 16 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
بــــاراלּــیم

בلـمـ چترے میפֿــפּاهــב از جنــس

בسـتهاے تـــפּ

چـتــرے بــرایـمـ بـگیـــر ، حتے פֿـیــآلے

פֿـیــسِ ב لــتـنــگـیــــمـ

بــــاراלּ مـےآﻳـــנ

בارב مـےبــآرנ امـآ نـہ مثـلــ همیـشــہ

انـگـار بـا تـפּ بــــاراלּ حالــ בیــگرے בارב

مگـر نگفتـے بــــاراלּ هـــواے בפּ نفــره اωـــتـــ

پــس چـــرا هــرچہ نگاه مےڪنــمـ تــפּ را نمـےبینمــ!




آخرین ویرایش: - -

 

me

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 16 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 
پدر همون کسی هست
که لرزش دستش
دیگه چیزی از چای تو استکان باقی نگذاشته
ولی بهت میگه به من تکیه کن
و تو انگار کوه رو پشتت داری !!!


آخرین ویرایش: - -

 

...

دوشنبه 16 بهمن 1391 ساعت 18 و 11 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
آدمــــــی غرورش را خیلی زیاد...

شاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست میدارد...

حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو نادیده بگیــــــرد...

چه قدر دوستت دارد !!!... و این را بفهــم آدمـــــــیزاد....!!!


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 6 ) 1 2 3 4 5 6