me

جمعه 6 بهمن 1391 ساعت 10 و 17 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
گفتم خدایا سوالی دارم

گفت: بپرس

پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی

وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟!

جواب داد:

شادی را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی

غم را برای انتخاب بهترین دوست
آخرین ویرایش: - -

 

me

جمعه 6 بهمن 1391 ساعت 10 و 16 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
شـیـطـونـه مــیگـه ، همین الان شماره مخاطب خاص و بگیرم بعد گوشی رو بدم دست مامانم ، مامانمم بدون معطلی بگه گوشی رو بده مامانت ، بعد قرار خاستگاری بذاره بعد عروسی کنیم بعد وقتی شب خسته بر میگردم خونه فسنجون اماده روی میز باشه . . .
.
.
.

اما شیطونه غلط کرده من گول نمیخورم
آخرین ویرایش: - -

 

...

جمعه 6 بهمن 1391 ساعت 10 و 13 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
قـهـر میـکنم


تـا دسـتـمو مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـی


بـمون...


نـه ایـنـکـه شـونـه بـالا بــنـدازی و آروم بـگـى


هـر طور راحـتـى!!

آخرین ویرایش: - -

 

me

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 21 و 19 دقیقه و 04 ثانیهنویسنده : مهران

 
گفتم مادر

گفت: جانم

گفتم درد دارم
گفت: بجانم

گفتم خسته ام
گفت: پریشانم

گفتم گرسنه ام
گفت : بخور از سهمِ نانم

گفتم کجا بخوابم
گفت: روی چشمانم

همیشه از درد گفتم
اما
این بار خواهم گفت :
مادرم دوستت دارم***

آخرین ویرایش: - -

 

me

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 21 و 17 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 
اى فرزند طه و محكمات

ای فرزند یاسین و ذاریات

اى فرزند طور و عادیات

اى فرزند آنکه خداوند در حقّش فرمود: دنى فتدلى فكان قاب قوسین او ادنى

كه نسبت به حضرت على اعلاى الهى مقرب ترین مقام است.

كاش مى دانستم كجا ، دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد یافت...




آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 21 و 12 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

سهراب سپهری


آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 18 و 48 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 
انگشتت

فقط جــای یک حلقـــــــه دارد ...

دلت را

دست به دست میکنــی برای چـــه ؟؟



آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 18 و 45 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
◣ ڪربـــلا ◥ نرفــتن ســختــ استــ . ◣ ڪــربـــلا ◥ رفــتن ســختــ تــر !

تــا نــرفتــه اے شــوق رفــتــن دارے . تــا رفــتی شــوق مــردنــ !
.
.
◣ ڪــ ــربــلـا ◥رفتــه هــا میــدانــند
بــعــد از ◣ ڪــ ـربــلـا ◥روضــه { حـ ــسـ ــیــ ـن } حــکم زهــــر دارد .

◄◄◄

بــراے د♥ـل اوراقــ شــدهــ زائــــر !
آخــر اینــجــا دیگــ ر { عبــ♥ـــاس } نــیستــــ .


تــا آرامــ شــوے در حــریــم امنــشــ .
.

آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 18 و 45 دقیقه و 09 ثانیهنویسنده : مهران

 
هرچه پیش آمد ،
هر اتفاقی افتاد ،
فراموش نکن که دوستت داشته ام ،
که دوستت دارم و هیچ کس ،هیچ کجا ،
هیچ وقت نمی تواند گرمایی که تو به لحظه هایم بخشیدی را تکرار کند♥

آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 30 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید

من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی


آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 30 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 
مـراقبـش بـاش چـشم را میـگـویـم

مـمـکـن اسـت تـو را بـ ه یـکــ لـحظـه از بـهشـتــ بـ ه قـعـر جـهنـم بـکشـانـد

یـک بـار نـگـاه آلـوده میـشـود عـادتــ شـود . . .

و آن وقـت کـ ه عـادتـــ شـد میـشـود بـنـده ی شیـطـان کنـد تـو را . . .

( قُـل لِّلْـمُؤْمِنِـیـنَ یَـغُـضُّـوا مِـنْ أَبْـصَـارِهِـمْ )

بـه مـردان بـا ایـمـان بـگـو دیـده فـرو نـهنـد ...

.( سـوره نور آیه 30 )
.

آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 27 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
من و مزرعه یه عمره چشم به راهه یه بهاریم
زیر شلاق زمستون ضربه هارو میشماریم

ﺗﻮی اﻳﻦ ﺷﺐ ﻏﻴﺮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛـﺎر دﻳـﮕـﻪای ﻧـﺪارﻳـﻢ
‫ﻫﺮکی ﺧﻮاﺑﻪ ﺧﻮش ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﻣﺎ ﺑـﻪ ﺑـﻴـﺪاری دﭼـﺎرﻳـﻢ

‫تن اﻳﻦ ﻣﺰرﻋﻪی ﺧﺸک ﺗـﺸﻨﻪی ﺑﺬر دوﺑـﺎرﺳﺖ
‫ﺷـﺐ ﭘـﺮ از ﺣﻀﻮر ﺗﻠﺦ ﺟـﺎی ﺧـﺎلی ﺳـﺘﺎرﺳﺖ

ﻣﺰرﻋﻪ دزدﻳﺪنی ﻧﻴﺴﺖ ‫ﻓـﺮدا ﻣـﻴـﻼد ﺑـﻬﺎره
‫دﻳﮕﻪ اﻳﻦ ﻣﺰرﻋﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺗـﺮسی از ﺧﺰون ﻧﺪاره

‫ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ...ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ
اﻳـﻨـﺠﺎ ﻧـﻔﺲ ﻏـﻨـﻴﻤﺘﻪ
توی ﺳﻜﻮت ﻣﺰرﻋﻪ
ﺻﺪای ﺗـﻮ ﻳﻪ ﻧﻌﻤﺘﻪ

‫ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ


آخرین ویرایش: - -

 

me

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 27 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 
من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند...

دیر اومدم که زود برم...

دل به صدای من نبند...

یه روز توی برق چشم هات خورشید رو پیدا میکنم در شب تارِ سوت و کور

به آرزوی من نخند...


آخرین ویرایش: - -

 

me

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 25 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 
دنـدانـم شـکـسـت ..

بـرای سـنـگـریـزه ای که در غـذایـم بـود

درد تـمـام وجـوم را فـرا گـرفت

نـه بـرای دنـدانـم ..

بـرای کـم شـدن سـوی چـشـم مـادرم...!!!



آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 20 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 
من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم

کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... !

... غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد

با تـــکـــــه هـــایـــــش

شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــد زد...

آخرین ویرایش: - -

 

me

پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 16 و 18 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
هی تو میدونی چقد دوست دارم
قد اینکه تو فقط شااااااااااد باشی

آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 52 دقیقه و 33 ثانیهنویسنده : مهران

 
مـے روے
هـوایـت نـیـسـت
و بـه هـمـیـن راحـتـے احـسـاسـات ِ مـن خـفـه مـے شـونـد
آبـے کـه روز آخـر پـشـت سـرت ریـخـتـم
آبـروے دلـم بـود...


آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 51 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 
خیلی وقته دیگه زندگی خوش نمی گذره…

..................................................فقط…

................................................................میگــــــــــــذره
.
.


آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 44 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 24 دقیقه و 57 ثانیهنویسنده : مهران

 
چشم هایم را

سیاه سیاه می کشم

صاف جلوی نگاهت

روی لب هایم

یک پوزخند می نشانم

شاد شاد


آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 23 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
بد ترین حالت ممکن اینه که
وقتی باهاش قهری پیامک میاد
همه تن و بدنت میلرزه چون فکر میکنی اوونه
بعد که میبینی اون نیست
خیلی داغون میشی
ولی غرور لعنت و حرفایی که ازش شنیدی روز آخر
اجازه نمیده بهش زنگ بزنی
منتظری اون اول بیاد سمتت



آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 09 دقیقه و 07 ثانیهنویسنده : مهران

 
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم.
آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 08 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 
اَفـشـ ـیـن رحمانی , alert201
لُغـــتنآمــــه هــآی دُنیـــآ رآ بآیـــَد آتــــش زَد !
جـــلوی واژـهـ ی نَبــــــــــودن نوشـــتهــ انـــد :
عـــَدَمــ حُضـــور شَخصـ یآ چیـــزی ...
هـَمینـــ !!!
چــقَدر نَبــــودَنِ او را سآدـهـــ فَرضـــ میکننــــــــد ...!

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 20 و 01 دقیقه و 03 ثانیهنویسنده : مهران

 
رفیــــق !

معامـــله فســخ شد ...

در قبـــال دنیا ,

یـــک تار مویـــت را می خواســـتند ;

نــــــدادم ...................!
آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 19 و 59 دقیقه و 22 ثانیهنویسنده : مهران

 

می گویند : ساده می نویسی …
از من می خواهند به نوشته هایم شاخ و برگ دهم …
آنها گناهی ندارند ، نمی دانند که دیگر کار ما از شاخ و برگ گذشته است !
مهم ریشه بود که تیشه خورد ...

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 19 و 58 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ…

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ

ﯾﮏجایی

به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ

ﺑﺮمیگردد!

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ

ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!

آخرین ویرایش: - -

 

me

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 16 و 35 دقیقه و 03 ثانیهنویسنده : مهران

 

ای پدر از درد و رنج زندگی هرگـــــز مَنال

دست تواینگونه شدتامـن خورم نان حلال

میزنم بوسه به تاولهای دستانت پـــــــدر

میگشایم چون کبوتر در کنارت بال و پــــَر

داده بر دنیای من معنا پدر دستان ِتــــــو

جان ناقابل شود در این جهان قربـــان تو

ای بنازم ،عشق من،آن صحه ی صدر تو را

در قبالش کاش من دانم پدر قدر تو را(بهلول حبیبی زنجانی)

کاش.................................................


آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 16 و 33 دقیقه و 31 ثانیهنویسنده : مهران

 
وقتـــےمے گویـــمـــ :

برایـــمــ دعــا کـــــــــــــــن٬

یــــعنــــــے کــــــــــــــمـــ آورده امـــ ...

یــعنــــےدیــگـــر کـــار ےاز دستـــ خـــودمـــ ٬

بـــــــــــراےخـــــــــ ـــودمـــ بـــر نــــــــــمے آیـــــــــد !
آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 16 و 32 دقیقه و 53 ثانیهنویسنده : مهران

 
میخواهم
اینبار که به دکتر رفتم
بگویم
برایم بغض رسیده بنویسد
همراه با داد اضافه
من نیاز دارم به تنها بودن
واستراحت در خیال تو

آخرین ویرایش: - -

 

...

چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت 16 و 32 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 
کاش کلاجی بودم روی پرتقال دار خانه شما شه بی خد قار قار میکردم تو برام چو کفتل میکردی من فرار میکردم میرفتم بالای کمل کوفا

بعدش تو با رزین مرا میزدی جر میکفیدم و در کشه تو میمردم
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 6 ) 1 2 3 4 5 6
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic