دست به کیک من بزنی دستتو قط میکنم

چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت 18 و 27 دقیقه و 04 ثانیهنویسنده : مهران

 
...
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت 10 و 07 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
حواسمون باشه دل آدما،

شیشه نیست که روی آن " هــــــا " کنیم

بعد با انگـــشت قــــلب بکشیم و

وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف

کنیم !!!
رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی

کشیدی...

باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی .....!
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 47 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که (روز تولدت)، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... 
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 43 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
بغض


دست هایی ست


که از بیم آغـــــوش شدن


توی جیبم محــــکم مشت کرده ام


وقتی عابری که عطر تو را به تن زده


تو نیستی !
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 43 دقیقه و 29 ثانیهنویسنده : مهران

 
مـــادرمـ میگویــــد ...

خـــودتــ را هـم بُـکُـشـــی ...

ردّ ایـــن غـم ِ مــشـکــوکــــ ...

پشتـــــ ِ شیـطنـتـهــــای ِ دائـمـــی نـگاهتــــ ...

گـُــــم نمیشــــود .../.
آخرین ویرایش: - -

 

u

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 42 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 
نــہ تــرسے בر نـگـاھـش

نــہ اضـطـرابے בر פּجـوבش 

نــہ عـشـقے בر سـرش 

نــہ בرבے בر בلـش 

فـقـط شـبـیـہ oــن قـــבم oــے زنـב، 

ســایــہ ام، 

خــوش بــہ حــالـش...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 42 دقیقه و 30 ثانیهنویسنده : مهران

 
گرگهاخوب بدانند، دراین ایل غریب

گرپدرمرد ،تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی كشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید،كه درقافله مان

دل دریایی وچشمان تری هست هنوز.
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 22 و 26 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 
هوای عید به سرم میزند غم جگرم را آتش میزند


آه ،این چه دردیست که قلبم را مجذوب خود کرده


قلبی که زمانی رویایش شادمانی عید بود


خنده ها و تصورات بچه گانه به دلم آروز شد


کاش درک ما از دنیا به همان دوران بچگی


ختم میشد
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 12 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
دلتنــــــگ نشــــدی ببیــــــنی چـــــگونه خوبتـــــرین خــــاطره هــــــا بی رحــــــم ترینــــــشان می شــــــود …...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 11 دقیقه و 32 ثانیهنویسنده : مهران

 
تمام دغدغه ی این روزهایم ، خطـ خـطـی هایی سـت که بنویسم و تو بخوانی ... ! این است که زندانی شــده ام .. پشــت خـط خـطِ این دفــتر ......
آخرین ویرایش: - -

 

u

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 10 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
به پــــشت ســـر نگاه می کـــنم شـــــاید هنــــوز کســـی مــــرا دوســـــت داشـــته باشد امــــا افســـوس ........ همه کــــآسه آب به دست منتـــظر رفتـــن مـــن هســـتند ...!!!:( ...
آخرین ویرایش: - -

 

او

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 10 دقیقه و 01 ثانیهنویسنده : مهران

 
و شاید هم بــــاران پسری ‌ست غیـــــرتی‌ که آرایشِ غلیـــظ ات را به آرامـــــی از صورت ات پاک می‌‌کنـــــد!...
آخرین ویرایش: - -

 

u

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 08 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
ـــــو بـــه افــــتــادن مـــن خـــندیـــدی و مـــــــــــــن همــــــــــه ی حـــــــــــواســــم بـــــــه چـــــــشمــــــان مــــــــردم شـــــهر بــــــود کـــــه عــــــاشق خنـــــــــــده ات نشــــــــوند ... ...
آخرین ویرایش: - -

 

ببار باران

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 22 و 08 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﺑﺒــﺎﺭ ﺑــﺎﺭﺍﻥ .… ﻣــــﻦ ﺳـــــــفرﮐـــــــﺮﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻣــــ , ﮐــــﻪ ﯾـــــﺎﺩﻡ ﺭﻓــﺘﻪ … ﺁﺑـــــــ پشــــت پایـــش بریـــــــزم ...........! ...
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 11 و 06 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
داستـان خلقـت زن..."
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی
می‌فرمایید؟"


خداوند پاسخ داد:
دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی
باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
"بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش
بفرمایید."

خداوند گفت : نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."

فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"

خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید : اشک دیگر برای چیست؟"

اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد،
نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد:"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.
وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.
وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.
آنها می‌رانند،

آخرین ویرایش: شنبه 3 فروردین 1392 ساعت 20 و 21 دقیقه و 07 ثانیه

 

خدا

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 19 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایا!!!!

گفتم خسته ام ، گفتی:لاتقنطوامن رحمة الله(زمر/۵٣)

گفتم : هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره ، گفتی : إن الله یحول بین المرءقلبه (إنفال/٢۶)

گفتم : هیچکسی روندارم ، گفتی : نحن أقرب إلیه لحبل الورید(ق/١۶)

گفتم : فراموشم نکردی؟ گفتی : فاذکرونی اذکرکم (بقره/١۵٢)

التماس دعا
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 17 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
جایت را با دیگری پُر میکنند
احساس… سیری چند؟؟!
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا!
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است
و رفتــن شان آشنـــا…!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 16 دقیقه و 54 ثانیهنویسنده : مهران

 
دوست می دارمـش … امـّـا …
می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ”
یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد …
یــا چـه می دانـم …
مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت …
می تـرسـم از اینــکـه
هـرچـیـزی بـگویـد جُـز :
” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 16 دقیقه و 02 ثانیهنویسنده : مهران

 
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس … هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .
اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی…
و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 12 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
گـُـفـتـے " شـــآیــَـב " بــَرگـَشــتــــمـ...

هــنــوز زنـــבه اَم

بــــﮧ اُمـــیــב هـــمـــآن

" شـــآیــــב 
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 11 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
سلامتی یک نخ سیگار که حداقل میدونم قبل من با کسی لب نگرفته؛سلامتی دود سیگار، با اینکه کم رنگ ولی یه رنگه؛سلامتی ته سیگار، که بهم یاد داد نتیجه سوختن و ساختن زیر پا له شدنه!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 10 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
بترسید از آدم هایی که عاشق نیستند،
اما عاشق کردن را خوب بلدند!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 07 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
هـمـه چـیـز آرومـه 

مـنـم مـثـلا خـوشـحـالـم
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 06 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 
در آغــــوش خــــدا گـــریــستــم تــا نــوازشـــم کـــند....
پــــــــرســــید فــــرزندم پـــــس آدمــــت کـــــو!؟ 
اشـــک هـــایــم را پــاک کــــردمو گــــفــتم:
در آغـــوش "حــــــوای" دیــــگریـــست!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23 و 00 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
خوش به حالت حوا ........

خودت بودی و آدمت !

وگرنه آدم تو هم به هوای دیگری می رفت !!!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 58 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
دُختـــَر اَست دیگـَر... 

گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد

بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو...

شـآنـﮧ هـآے تــُو...

ڪـﮧ بَعـــد تــ ُــو آرآم خیلــے آرآم دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے

ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم♥
آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 57 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
شـبــهـــآ زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــآ میکـــنـم بـغـــــضـ زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوشـ به حـــالــَــشـ …چه زود فــــــرآمــــــوشـ کـــرد.
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 56 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 
زندگے یعنی بازے ...

سه ،בפּ ، یڪ … سوت داور ...
بازے شروع شـב !!!

آخرین ویرایش: - -

 

او

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 22 و 56 دقیقه و 14 ثانیهنویسنده : مهران

 
بی خیال است...
بی خیال ،
همان کسی که
تمام خیال من است...
آخرین ویرایش: - -

 

me

جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 09 و 58 دقیقه و 56 ثانیهنویسنده : مهران

 
دَر مــَن کَســــی هَــست که هیچ نیســت !

بــآ هَفت سیـــنــی از جِنـــسِ تُـهــ ـــی : 

سیــگــآر ،سُـکــوت ،ســـَرآب ،ســآز سُقوط ،ســَرمــآ ،سیـــآهـــی ..!
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4