u

یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 21 و 37 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 
در تنهایی خواهم سوخت و هیچ فریاد رسی نیست

و آغاز مرگ تدریجی را تجربه خواهم کرد.

روزی فراخواهد رسید که خود نیز خود را فراموش کنم.

فردایی خواهم داشت و آیا فردای من نمرده؟

دیروزهایم به آتش کشیده شدند و می دانم فرداهایم هم پرپر خواهند شد. شکی ندارم.

فردا چه دور و نامعلومست! چه بیگانه ست!!!

باز هم شکستم...چه هیاهوی خاموشی ست ویران شدن...
آخرین ویرایش: - -

 

او

یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 21 و 36 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو زندگی ِ آدم گاهی کسایی پیدا میشن که هیچی جز اون چیزی که جلوی چشماشون هست رو نمی بینن!!

آدمایی که خیلی راحت هرچیزی رو اونطور که دلشون می خواد برداشت می کنن

و در موردشون حرف می زنن !! و نظریه پردازی می کنن!

خواستم بگم از این آدما حالم بهم می خوره،

و این روزا زندگیم چقدر ازشون پر شده...

کسایی که خیلی راحت به خودشون اونقدر حق ِ قضاوت میدن

که در مورد ِ هر مساله ای هرطور که دلشون می خواد تیکه هم میندازن!
آخرین ویرایش: - -

 

u

یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 21 و 34 دقیقه و 40 ثانیهنویسنده : مهران

 
سرانگشتانم که می
سوزد ...!!
یعنی وقت ِ‌نوشتن از تـــوست...
بــیــــا در
خـــیـــالــم...
آرام بنشین ...!!!
مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس
هــــایت را

بنویــــســـم...!!!
آخرین ویرایش: - -

 

u

شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 19 و 05 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 
کـــاش !!!

خـــودت هـــم مثـــل خاطـــره هـــات ...

بـــرای مونـــدن سرسخـــت بـــودی ...............!
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 19 و 03 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 


هنگامی که دری از شادی بر رویتان بسته می شود، در دیگری باز می شود اما اغلب آن

قدر چشمانمان به در بسته دوخته می شود که نمی توانیم در باز شده را ببینیم.
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 18 و 59 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 
تنها برخی از مردم باران را احساس میکنند...


بقیه فقط خیس میشوند...
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 18 و 56 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

من تسلیمم ...

راست میگم دیگه تسلیمه تسلیمم ...

دیگه فهمیدم که هر چی تو بخوای همون میشه ... 

دیگه متوجه شدم که نمیشه با تقدیر مبارزه کرد ...

دیگه ایمان آوردم که تو تنها ترین قدرت مطلق جهانی ... 

خداجون تسلیم ...

خداجون دیگه دارم کم میارم ... 

دیگه دارم زانو میزنم ...

خدایا راه رو تو نشونم بده ... 

آخه من که توی این دنیای به این بزرگی به یه امید که بیشتر زنده نبودم ...

شاید امیدم نا امید شده ولی من با وجودت هیچ موقع خودمو نا امید نمی بینم ...

آخرین ویرایش: - -

 

u

جمعه 18 اسفند 1391 ساعت 22 و 03 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
همیشه
حرف از رفتن هاســــــــــت
کاش کسی
با آمدنش غافلگیرمان کنــــــــــــــد !!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

جمعه 18 اسفند 1391 ساعت 21 و 15 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
غـــریــبــه پاکــت سیــگـــارو به طــرفــم گــرفــت !

پـــرســیــد: نـــمــی‌کـــشــی !

خـیلـی‌ خسته گـفتم :

خودم میکشم،مغزم نمی‌کشه...
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 51 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
بگذار بمیرم

وقتی که لبت بوی سیگار میدهد

در حالی که

میدانم سیگاری نیستی
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 51 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 
چقدر شبیه سیگار تو هستم..


آتشم زدی ...

روشنم کردی...

پکم زدی...

دود شدم خاکستر شدم...

دیگه آخرهاشه دارم تموم میشم......

سیگار پشت سیگار خودم را دود میکنم 
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 33 دقیقه و 37 ثانیهنویسنده : مهران

 
کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد



که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و



چشـمـاتـــــ ، بــــارون



جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟



بغــــلتـــــ کنــــه و بگـــــه : گـریـــ كن
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 31 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
بَعــضـــیـها فَقــَــط رَهْـــگُـذرنـــد از هَمـــــــان اولْ... میـ آینـــــــد کِهـ برونـــد میـ آینــــــــد کِهـ نمانــنـد یـــــادتْ بـــاشَـد هیچــــ وقـــتْ دل نبندی به بودنـِشــــــانــْــ !!! چــون وقتــــــی بــــرَونــْـد تــــــو میـ مانـــی و دلی کِهـ دیگـــــر تــــــا اَبـــَــد دل نمیـ شــــود برایــَـتْ..
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 27 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
یــﮧ وَقـتایے هَسـتـ.. ڪه هِـے بیـدار میـمونے با خـودِت میگے:

اَلانـﮧ ڪه زَنــگ بِــزَنه

اَلانـﮧ ـڪــﮧ اِس بِـده

اَلانـﮧ ڪـﮧ...

وَ

هَمیــن رِوال اِدامـﮧ پِیـدا میـڪنـﮧ

تا زَمـانـیکـﮧ بـاوَرِت میشـﮧ

واقعاً رَفتــﮧ
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 26 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
ن به زخم کسی نمک نزدم
به کسی تاکنون کلک نزدم
من همینم که میبینی
هیچ بر چهره و صورتم نزدم
من مسیح همیشه مصلوب
مگر کتک خورده ام، کتک نزدم
باعث اضطراب گل نشدم
سنگ بر بال شاپرک نزدم
پس چرا بر زخم دلم نمک زده اند
منکه بر زخم کسی نمک نزدم
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 25 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 
دوست همه باش و معشوق یکی، مهرت را به همه هدیه کن اما قلبت را به یکی ... 
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 24 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو به افتادن من در خیابان خندیدی..

و من تمام حواسم به چشمان مردم شهر بود...

که عاشق خنده هایت نشوند....
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 24 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
کاش می فه میدی قهر می کنم تا دستامو محکم تر بگیری و

بلند تر بگی بمون...

نه این که شونه هاتو بالا بندازی

و بگی هر طور راحتی...
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 55 دقیقه و 05 ثانیهنویسنده : مهران

 
روزهای تعطیل سخت تر میگذرد

زیرا که میدانم …

وقت داری به من بیاندیشی !!!

ولی نمی اندیشی …
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 54 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
نمی خواهم بر گردی . . .

این را به همه گفته ام !

حتی به تو ! به خودم . . .



اما نمی دانم چرا

هنوز برای آمدنت فال می گیرم . . . !!!
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 52 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
جاده ی موفقیت سر راست نیست
پیچی وجود دارد به نام شکست
دور برگردانی به نام سردر گمی
سرعت گیر هایی بنام دوستان
چراغ قرمز هایی بنام دشمنان
چراغ احتیاط هایی بنام خانواده
تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل
اما اگر یدکی بنام عزم داشته باشید
موتوری به نام استقامت
و راننده ای بنام خدا
به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد



آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 34 دقیقه و 04 ثانیهنویسنده : مهران

 
هوا نیستــــم
امــــا همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست دیدن ِ
همان آسمان که
… شاید “تو” …
دقایقی پیش به آن نگاه کـــرده ای
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 26 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 
چقـدر کمــ توقع شـده ام !!!

نہ آغوشت را مـیخواهـم

نہ یکــ کلام محبت آمیز ...

نہ حتـی بودنت را ...

همیـن که بیایـی و از کنـارم رد شـوی کافیست ...

مـرا بہ آرامش مـی رساند

حتی اصطکاک سایه هایمان ...

آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 26 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 
از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 24 دقیقه و 33 ثانیهنویسنده : مهران

 
مــی ریـــزم، 

ریـزِ ریــزِ ریـــز چـــون برفـــــ؛

هـــرگـز هیــچ کــس ندانستـــــ؛

ایـــن ریزهـ های بــرفــــ تکـه های خــودکــشی یکــــ ابـر استــــ . . .

آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 

سر درد…دردسر..


سر درگم..

سر گیجه..

سر به هوا..

چقدر “سر” به سرم می گذارند..

دقیقه های سرد بی تو.

آخرین ویرایش: - -

 

حماقت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 20 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 09 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است …
آخرین ویرایش: - -

 

او

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 08 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
صدای موزیک را زیاد تر کنید
دلم نمی خواد صدای هق هقم را کسی بشنود
برای خنده هایی که گم کرده ام نگرانم ،
مدت هاست کسی از آنها خبر ندارد
برای رسیدن به خانه چقدر عجول بودم ،آخر ناخواسته پشت در ماندم
شما را به جان آرزوهایتان قسم ،
امشب کسی مادری کند ، برایم قصه بگوید
دله دلگیرم بدجور هوس خواب زمستانی کرده
شاید زمانی که از این بی کسی بیدار شوم
کسی کنار احساساتم منتظرم باشد
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 07 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
اشتباه از من بود...

پر رنگ نوشته بودمت...



آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic