تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب مرداد 1391

خدایا

یکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت 13 و 08 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم

یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
آخرین ویرایش: - -

 

التماس دعا

یکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت 13 و 08 دقیقه و 01 ثانیهنویسنده : مهران

 
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها

بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

التماس دعا
آخرین ویرایش: - -

 

من خوبم

پنجشنبه 26 مرداد 1391 ساعت 21 و 20 دقیقه و 54 ثانیهنویسنده : مهران

 
من خوبم ....من آرومم......من قول دادم بهت
تمام خنده هامو نذر کردم که گریه ام نگیره
اما شبها..
وای از شبهای بی تو بودن
هوای آغوشت دیوونم میکنه
موهام بد جوری بهانه دستاتو میگیره
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهام مونده
اصلا چطور است کوتاهشان کنم هان؟
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم
لالایی ها پیشکش
من خوبم ....من آرومم......من قول داد
م
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه
و
آه
و بازم آه
خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینم میمونه
اینقدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول دادم
من خوبم ....من آرامم......
فقط کمی دلواپسم
کاش قول گرفته بودم از تو
برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود
تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید
آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد
بیچاره..
نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم
همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم 
باورت می شود؟ من خوبم؟

آخرین ویرایش: - -

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

چهارشنبه 18 مرداد 1391 ساعت 03 و 41 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 

خورشید فروزان حیات امام علی علیه السلام ، در افق روز نوزدهم رمضان سال چهلم هجری در آسمان شهر کوفه به خون نشست و شمشیر مسموم نفاق و کین، فرق انسان عدالت گستری را شکافت که برترین خلق پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. آنان که می خواستند نور خدا را خاموش کنند، نمی دانستند که اراده الهی، بر مانایی علی علیه السلام استوار است و می بینیم که همچنان، کردار و گفتار امام مؤمنان، چراغ راه مردان خدا و حق جویان و یکتاپرستان جهان است.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را                                       که به ما سوی فکندی همه سایه هما را


آخرین ویرایش: - -

 

۱۹ رمضان

چهارشنبه 18 مرداد 1391 ساعت 01 و 40 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 

امروز روز ضربت خوردن بزرگ مرد تاریخ مااست.مردی که اسوه کامل شرافت ومردانگی است.و یک نقطه عطف تو زندگی من بوده و خواهد بود. 

پارسال دقیقا تو یه همچین وقتی بود که من تونستم بزرگترین و شاید تلخ ترین تصمیم زندگیم را بگیرم.هیچ وقت آن شب ها و روزها را فراموش نخواهم کرد . اما خدا را شاکرم که هر چی بیشتر می گذره به درستی تصمیمم مطمئن تر می شم.تصمیمی که سالها به خاطر ترسها و تردیدهای که داشتم آن را عقب انداخته بودم. 

یه نفر بهم گفته بود شاید روزی از این روز به عنوان بهترین روز زندگیت یاد کنی.... شاید در آینده یک همچین تصوری هم پیدا کنم.اما امروز حداقل به این نتیجه بزرگ رسیدم که تحت هیچ شرایطی و هیچ زمانی از تصمیمم پشیمان نخواهم شد. 

فقط از پروردگار مهربان در این شبها وروزهای عظیم بهترین مقدرات را برای تمام سرنوشت خودم و تمام انسانهای روی کره خاکی می خواهم که او بهترین تقدیر کننده هاست.... و اراده من در برابر عظمت او ذره ای بیش نیست. آمین





آخرین ویرایش: - -

 

هنوز عاشق سیاهی هستم

دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 21 و 57 دقیقه و 44 ثانیهنویسنده : مهران

 
کاش صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم .
    کاش چشمهای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند.
    کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده است ، عشق تو برایم رویا شده است.
    کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم ، این روزها همه به من میگویند دیوانه ام.
    کاش بودی و میدیدی که در زیر باران به یاد تو قدم میزنم ، برای خود
    میخوانم آواز تنهایی را و میشمارم لحظه های بی کسی را ، قدم میزنم کوچه
    پس کوچه های خالی را و یاد میکنم لحظه آشنایی مان را.
    کاش خاطره های مرده دوباره زنده شوند، کاش آسمان پرده سیاه خود را
    بردارد و مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند.
    کاش بودی دستان سرد مرا با دستهای گرمت لمس میکردی ، کاش بودی مرا در
    آغوشت میگرفتی و آرام میکردی.
    هنوز عاشق شب هستم ، عاشق شبی که با تو به اوج عشق رسیدم ، شبی که با
    هم در زیر نور ماه درد دل میکردیم و میخواندیم آواز عاشقی را.
    هنوز عاشق سیاهی هستم ، که در آن تاریکی تو را دیدم ، مثل جواهر
    درخشیدی  و مرا عاشق چهره نورانی ات کردی.
    دل به مهتاب بسته ام ، که دیدن آن یاد تو را در دلم زنده میکند.
    دل به سپیده بسته ام که آن لحظه آغاز خواب عاشقانه ما بود .
    کاش صدای مرا میشنیدی ، هنوز هنگامی که میخواهم بگویم دوستت دارم صدایم
    میلرزد ، اشک از چشمانم سرازیر میشود ، هنوز وقتی میخواهم از تو بنویسم
    کاغذ دفترم خیس میشود ، لحظه های بی تو بودن نفسگیر میشود.
    کاش بودی و میدیدی این زندگی بی تو هیچ صفایی ندارد ، لحظه های عاشقی
    بی  تو هیچ لحظه قشنگی ندارد.
    کاش بودی ، کاش میدیدی که با این حال و هوایی که دارم شاید من نیز به
    سوی تو بیایم! به سوی تو که دیگر نیستی.

آخرین ویرایش: - -

 

لحظه جدایی گل

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 58 دقیقه و 34 ثانیهنویسنده : مهران

 


 

ما باید از هم جدا شویم. باز هم صحبت از جدایی!
این بار این جدایی رنگ دیگری است ، حس دیگری است . این بار این جدایی ، جدایی گل است از شاخه خشک.
شاخه خشک به آن گل امید بسته بود ، به خاطر عطر وبوی آن گل ؛اما اینک که این گل باید از شاخه جدا شود ، شاخه خشک ، خشکتر میشود.
لحظه جدایی همیشه دلگیر است ، اما جدایی ما دلگیرتر و غمگین تر.
ما وابسته ایم به هم این وابستگی مقدس بین ما باعث شده به هم دلبسته شویم.
دلت مهربان است ، دلت درد دل مرا گوش می دهد و با دوای محبتش آن را آرام میکند.
ای گلم مرا تنها نگذار!  این شاخه خشک زندگی که دیگر امید به زندگی ندارد را تنها نگذار.
اما حرف من بی هوده است چون این گل باید از من جدا شود.((این گل باید از شاخه اش جدا شود.)) هیچ گلی بر روی شاخه اش نمی ماند یا پرپر می شود یا جدا می شود.
تو گلی هستی که هیچگاه پرپر نمی شوی و همیشه گلی با همان زیبایت ، و با همان عطرو بوی عاشقی ات . تو گلی جدا شدنی هستی .
گل نرگسی که با غبانی خواهد آمد و تو را از شاخه خواهد چید!
کاش آن باغبان من بودم ، کاش صاحب آن گل من بودم!
کاش این گل با شاخه اش در خانه عطر و بوی عاشقی می دادند.
اما این گل از شاخه جدا خواهد شد و شاخه از تنهایی و دلتنگی خواهد مرد و گل در گلدانی دیگر گل می دهد و به زندگی اش ادامه می دهد و عطر و بوی عاشقی را به خانه دیگری خواهد برد. این هم سرگذشت گل و شاخه خشک !
گل نرگس همیشه گل خواهد ماند . و شاخه از خشکی خواهد مرد.
تو هم مثل گل مریم باغبانی خواهد آمد و از شاخه جدایت خواهد کرد.
افسوس که این دنیا با من خوب نیست و  با ساز من نمی رقصد!

___________________________________________________________________


آخرین ویرایش: - -

 

شب و درد دل

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 56 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت…
شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود.
شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند .
ستاره هایی که نوری نداشتند…
شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره!
ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد…
شب نمی گذشت ، بی پایان بود…کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت. سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد…
سیاهی شب…تنهایی مرد همیشه تنها !
ستاره ها درد مرا نمی فهمند ، مهتاب خاموش مانده است، چون ابرهای سیاه روی آن را پوشانده اند…
تنها امیدم به مهتاب بود اما…
حالا به چه کسی بگویم درد دلم را در این شب غریبه!…
ستاره ها هر کدام در آسمان برای یک دل هستندو برای هزار چشم چشمک می زنند …
من دلم می خواهد درد دلم را برای کسی بگویم که یک دل و یکرنگ باشد اما!..
پس همان بهتر که درد دلم درونم بماند و تبدیل به بغض شود و در آخر سر بغضم تبدیل به همان گریه شبانه شود…همان بهتر…

 


آخرین ویرایش: - -

 

هنوز هم عاشقم...

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 56 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.
عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.
 و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.
با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام
 تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.
با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم. 
زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد.
صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش.
میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است .
که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند.
بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد.
بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی
 و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی.
ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای
 من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری.
ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش
 و تو خودت با قلب من سازگار باش.
هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند.
میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد.
ولی من هنوز هم عاشقم.
بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی  یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن
 قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند
 دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه
 با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است.
آری من هنوز هم عاشقم...
آخرین ویرایش: - -

 

من درد دلم را مینویسم...

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 54 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 

مینویسم از یک عمر پر از عشق، عشقی که با تو پایانی ندارد
دلم برای دفترم تنگ شده ، دفتری که پر از خاطرات با تو بودن است
من هنوز هستم و خواهم ماند ،من هنوز به پای تو نشسته ام و هنوز هم قلبی بااحساس در سینه دارم
چه باشم چه نباشم عاشقت می مانم ، مهم این است که هستم و در غربت فاصله ها نشسته ام
نشسته ام به انتظار طلوع پایان فاصله ها
تو دلت میگیرد و من نیستم ، من دلم میگیرد و تو نیستی
من تحمل میکنم، تو اشک میریزی ، من به انتظارت میمانم، تو بهانه مرا میگیری
همین است عشق بی پایان ما ، همین است داستان زندگی ما
من درد دلم را مینویسم ، چه کسی بخواند ، چه نخواند
من به عشق تو مینویسم ، چه بخوانی چه نخوانی
مهم این است که قلبم دائم در حال تکرار آنهاست.


آخرین ویرایش: - -

 

راز یک عاشق

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 54 دقیقه و 00 ثانیهنویسنده : مهران

 
قدم می زد درون رویاهایش ، دردو دل می کرد با آرزوهایش ، صحبت می کرد با همزبانش. ساده بود و بی ریا ، خسته از یک فریاد بی صدا!
دوست داشت در یک جا گم شود، جایی که درآن مهر و محبت حس شود.
لابه لای دفتر خاطره هاش ، خاطره ای بود که نمی خواست پرپر شود ، سوخته شود ، واز بین رود . خاطره اش راز بود که نمی خواست فاش شود ، یا از آن دفتر سیاه پاک شود. هم صدایی نداشت تا بگوید فریادش را! بگوید راز دلش را!
همزبانش تنهایی بود ، در نگاهش بارانی بود ، در دلش چه غوغایی بود.
بی بهار به سر می کرد ، با زمستان سفر می کرد. شبها دلهره داشت روزها قهقه داشت. در دلش راز و نیاز بر لبان نسخه ای بود. نسخه ای که نامش  غصه بود.
غم با او همسفر شد آرزوهایش همه دربه در شد. عشق را سراسیمه در قلب گرفت.
با عشق همسفر بود ، بی عشق مثل جاده پر خطر بود.
روزها باعشق هم سخن بود ،شبها در آغوش عشق گرم گرم بود.
مدتی گذشت…
در دلش رازی پنهان بود،راز گل و آتش بود. رازش را می خواست فاش کند ، آرزوهایش را سحرخیز کند. یک سخن بر زبان آورد ، هر دو آرزویش بر باد آورد.
در نگاه عشقش بارانی شد، قلبش از عشق خالی شد.
عشقش با کس دیگر همسفر شد ، چون عشق تنهایی سرد سرد شد.
می خواست با عشقها زندگی کند ، می خواست دو رنگ باشد و تحسینش  کند.
اما سرنوشت اینچنین نخواست هر دوعشق را از او می خواست ، بعد از آن هیچ کس با او هم سخن نشد ، هیچ عشقی با او همدل و هم صحبت نشد!
آخرین ویرایش: - -

 

امید زندگی ام کجایی؟

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 53 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
امید زندگی ام کجایی که التهاب عشق و زندگی دارد مرا می سوزاند.
امید زندگی ام کجایی که غم ها و غصه های عاشقی مرا دیوانه کرده است.
امید زندگی ام دارم به خاطر عشقت مجنون می شوم.
تمام امید به زندگی ام به تو است ای امید .پس نگذار امیدهایی که با تو داشتم همه نقش برآب شوند و زندگی ام را به فراسوی دلتنگی ها و نابودی ها بکشانند.
امید جان کجایی که دارم از گریه و زاری می میرم!
زندگی بدون امید بی آرزوست ، بی رنگ و روست ، بی عطرو بوست.
دیگر آن آرزوهای عاشقانه درقلبم موج نمی زند و خورشید درخشان آرزوهایم در پشت کوه ها برای همیشه خانه می کند.
دیگر رنگ زندگی برایم همان رنگ تیره و تار است.
با بودن امید زندگی ام رنگ زندگی همان رنگ آشنایی است و امید به زندگی است
امید جان بیا که تمام زندگی ام بسته به وجود تو است.
دفتر خاطراتم با آغاز نام تو است و تمام خاطراتم با تو بودنم است .
امید جان ای کسی که شب و روزم را با عشق و عاشقی و با حرفهای عاشقانه ات یکی کرده ای پس کجایی؟
بدون تو همان شب و روز با غم و غصه یکی خواهد شد.
بدون تو همان شب وروزهایم که پر از حرفهای عاشقانه ات بود حالا دیگر پراز تنهایی و گریه است .
بیا تا تنهایی خانه عاشقانه دلم را ویران نکرده است!
بیا و دوباره امید به زندگی ام را با آمدنت زنده کن.
بیا که بدون تو نه تنها من ، بلکه هیچکس دیگر نمی تواند زندگی را ادامه دهد چون امیدی و آرزویی در زندگی اش نخواهد داشت.
آخرین ویرایش: - -

 

انتظار سرد

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 52 دقیقه و 09 ثانیهنویسنده : مهران

 

 

قلبی در این سو در گوشه ای تنهای تنهاست و به انتظار تو است …
به عشق تو این روزهای سرد و نفسگیر را می گذراند و به امید دیداری دوباره با تو
لحظه های پر از دلتنگی و تنهایی را پشت سر می گذارد…
قلبی در این سو دیوانه تو است و بدجور دلتنگ آن قلب مهربان تو است ….
لحظه ای به یاد این قلب عاشق من هم باش که در انتظار تو هنوز تنهای تنها نشسته است و از غم دوری ات چشمهایش بارانی است …
به عشق تو طلوع غم ها و غروب لحظه های بی حوصله را پشت سر میگذارم تا روزی فرا رسد که تو را ببینم و در آغوش خویش بفشارم.
این قلبی که در این سو منتظر تو هست را بیش از این در انتظار نگذار ، بیا تا سکوت تلخ و غمگین قلبم شکسته شود ….
در این گوشه از این دنیا ، یک دل تنها ، بی پناه ، سر به راه ، به انتظار تو نشسته است و شبها به یادت به ستاره ها خیره می شود و تا سحرگاه در غم دوری ات
چشمهای بهانه گیرش را آرام میکند …
در این گوشه از این خانه ، بی بهانه ، بهانه تو را می گیرد !
و ای کاش که تو در کنارم بودی و آرزوی این قلب بی طافتم را برآورده می کردی!
به خدا دوستت دارم ، تنها تو را و قلب مهربانت را !
این قلب بی طاقت ، عاشق ، ولی تنهای مرا بیش از  این در انتظار خودت نگذار !
اینک که تو معنای واقعی عشق را برایم معنا کردی ، و درد عشق را در قلبم گذاشتی
و بعد از آن دردی بالاتر از عشق که همان درد دوری و انتظار است را در قلبم جا دادی
دوایی را برای این دردها به این قلب عاشقم برسان!
دوای دردم تویی ، محبت و عشق تو و حضورت در کنارم است ..
دوای دردم همان چشمهای زیبای توست که لحظه ای ، تنها لحظه ای به آن خیره شوم !
قلبی در این گوشه از این دنیا ، بی پناه ، در این خانه ، بی بهانه ، چشم انتظار توست ! بیش این آن را در انتظار خودت نگذار ! به خدا بدجور دلش هوایت را کرده است !
به انتظار تو ، این لحظات سرد دور از تو بودن را می گذرانم تا همان روز رویایی فرا رسد! همان روزی که تو را در آغوشم می فشارم و آرام آرام می شوم !


آخرین ویرایش: - -

 

شکایت از چشمانم...

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 52 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 

چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند …
دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند…
پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند…
چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد…
قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد…
دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد…
احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشند…
زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد….
من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت نداشته باشم…
گناه من چه بوده است ای خدا؟… چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را بدهم؟…
آری گناه من عاشق شدن است …
چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و  دائم برای عشق اشک ریختند  ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب سرد شدند  ، پاهایم به سوی  دیار عشق در حرکت بودند و عاشق شدند و به خاطر این راه دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند  ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر کرده و غم زده از عشق پر درد !
قلبم شکسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی اسیر شد چون عاشق شد …
احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در آمد … زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید   و عاشق تر شد …
آری ، تمام این دردها  ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه  و در یک لحظه  چشمانم مرتکب شدند …
پشیمانم از اینکه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم که عشقی مقدس را به من هدیه کند…
پشیمانم از اینکه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند …
پشیمانم از اینکه دلم را به دلی هدیه دادم که دلم در آن دل اسیر شد …
پشیمانم از اینکه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد و ناتوان شد…
پشیمانم از اینکه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و کلیدش را به دست روزگار سپردم …
خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران تنهایی بازگردان …
میخواهم همان مرد تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان مردی باشم که برای خود رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان مرد تنها و بی کس باشم…
می خواهم همان قلبی داشته باشم که پاک و بی ریا و ساده باشد …
خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم  شاکی هستم ! ، اینک که مرا در این زندان عاشقی اسیر کرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا عاشق کردی و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این زندگی را برایم عذاب نکن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای خوشبختی ها روانه کن ، بیا و ما را مثل دو کبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها کن … خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان عشق را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت  از این سیلاب عبور دهم و او را  به خودم برسانم…
خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر  آنچه  که میخواهم برسم…
خدایا اینک که تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و دوست داشتن عطا کن تا با  احساس پاک و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی کنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم …
خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم که به ما کمک کنی ، تو که ما را در این سیلاب عاشقی رها کرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی…
خدایا اگر نمیخوای کمک کنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها کنی ، مرا از این سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم … مرا از عشق  جدا کن و مرا همان مرد غریبه و تنها و بی ریا کن …!!!!
خدایا مقصر تویی و چشمانم ،   اینک که خودت مرا در این دنیای عاشقی رها کرده ای پس تا آخر راه  با من باش!
خدایا من از تو  شکایت دارم که این چشمان را به من دادی! ، اینک که نمیتوانم از تو که اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو که ما را آفریده ای ، به تو که تنها امید مایی ، به تو که کبیر و مهربانی به کسی شکایت کنم ،پس تنها راه این است که در خاکت سجده کنم ، و التماس کنم تو را که به ما کمک کنی ، من شاکی ام از این دنیای عاشقی  واز چشمانم ، شکایتم را به چه کسی بگویم ؟ پس مجبورم که در مقابل تو که قاضی دنیایی از چشمانم شکایت کنم !!!
خدایا ،  یا  به من کمک کن تا به تنها آرزویم که رسیدن به عشقم میباشد  برسم و یا اینکه چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق کسی دیگر نشود!
من اعتراف می کنم که چشمانم گناهکارند !
آهای چشمهای گریان من  تو نیز  اعتراف کن که گناهکاری!


آخرین ویرایش: - -

 

بهار

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 44 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق


اما چه فایده –


که نفهمیم یار را!


ای روح های ناب !


دوباره به پا کنید


قدری برای اهل زمستان


بهار را !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 یه عالمه متن عاشقانه فوق العاده زیبا در ادامه مطلب

 

 

همیشه
در بدترین لحظه ها
تنها رها می کنی مراو
بدترینِ لحظه ها
وقتی است
که تو
مرا
تنها
رها می کنی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هر که آید گوید:
   گریه کن، تسکین است
      گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
 من و آرام دل غمگینم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را 

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم 

فـرمـول وار ؛ 

مـرتـب و بـی نـقـص ...

و تــو 

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی ...

در شرح حال گل
بنویسید خار را
بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

  


چشمهایت سیراب سراب


و نگاهم،


تاول زده از تابش تشنگی


برویم دعای باران بخوانیم ‍.

        

  تو با دل من

         

         من با دل تو


باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق -

آن بلند اندام سیاه جامه به تن،

دلبرِ دلیر ز شاهراه کدامین دیار می آید

و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟

در انتظار امیدم،

در انتظار امید طلوع پاک فلق راچه وقت

آیا من به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟


از حمید مصدق

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟


یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!


عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت


پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟


پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!


از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!


(گلپونه)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

    

      به خواب می ماند.


پرنده در قفس خویش

         

    خواب می بیند.


پرنده در قفس خویش


به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد .


پرنده می داند


که باد بی نفس است


و باغ تصویری است .


پرنده در قفس خویش

            

خواب می بیند .

                    

            هوشنگ ابتهاج

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

میان ابرها سیر می کنم


هر كدام را به شكلی می بینم

                                     

       كه دوست دارم


می گردم و دلخواهم را پیدا می كنم

 

میان آدم ها اما


كاری از دست من ساخته نیست


خودشان شكل عوض می كنند


بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد 

    

       نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد

          

        خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را

                  

       یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

کـُجـا پـنـاه بـــرم ؟

دسـت هــای تـو دورنـد

و خـُدایـان

جـبـار تــر از هـمـیشـه

قـهـار تــر از هـمـیشـه

بـرنـشسـتـه انـد بـر سکـوی مـسخ بـاورهــا

خیـره سـری خـُدایـان را

چـگـونـه بـرتـابـم

وقـتـی تـو نـیـستـی

ای یـــار

ای پـنـاه  همـیـشـه !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


به هـمـان سـادگـی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار

سقـف واگـن مـتـروک را

تـرک می گـویــد

دل ،

دیـگــــر

در جـای خـود نیـسـت

بـه همـیـن ســادگـی !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

لبخند که می زنم پیدایم می کنی


باران می بارد، تو از کنارم می گذری


فریاد نمی کشم که بازگردی


می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد


لبخند می زنم،


فراموش می کنم..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


   هیچ دستی به آن نمیرسد !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

غریبه
 
نمیدانم 
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست
  که تو دیگر مرا نمیشناسی!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


من اینك در رواق كهكشانها

در آوای حزین كاروانها

در آن رنگین كمان پیر و خسته

در آن اشكی كه بر مژگان نشسته

در آن جامی كه خالی مانده از می

در آوایی كه برمیخیزد از نی

 نشانی از تو می بینم ،

 سراغی از تو می گیرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عاقبت یکروز ما هم زین جهان پرمیکشیم

باده رفتن ز دنیا را همه سر میکشیم

بر کن و صد پاره کن این جامه کبر وریا

وقت رفتن ما همه یک جامه در بر میکشیم


آخرین ویرایش: - -

 

غنچه عشق

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 44 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 

انگار عمریست به پایت سوخته ام ، هنوز هم با تو چشم به فرداها دوخته ام
مگر میشود از تو دل کند ، تو همچنان پرواز میکنی و من در بند …
انگار عمریست همه فصلهایم خزان است ، تو سبز باش ، تمام زندگی برایم بهار است
برای منی که عاشق هستم، بودنت همان هوایی است که در آن نفس میکشم
اگر طعم زندگی تلخ است با تو طعم شیرین زندگی را میچشم
سوختم و شکستم ، به تو که رسیدم همچو یه یک شاخه خشکیده دوباره شکفتم
در اینجا نه هوایی است نه بارانی ، عشق من ببار که تو یک فرشته نجاتی
مگر میشود بی تو این زندگی را سر کرد ، این درد دوری ات بود که چشمهایم را تر کرد…
آنچه میخواهم از خدا ، تو هستی و تو هستی و خود خدا …
که دستهایمان را بگیرد ، تا عشق زیر پای بی وفایی نمیرد ، تا صدایمان را بشنود ،
تا شیشه غمها را در لحظه هایمان بکشند، آری خدا درد دل ما را میشنود !
از این شکستنها ، در دل این سوختنها ، زیر اینهمه خاکستر غنچه عشق شکفته ،
این معجزه ایست که در قلب عشقمان نهفته …
نه من همرنگ دیگران بودم ، نه تو همراه دیگران بودی ،
من در وجود تو بودم و تو در قلب من بودی و اینگونه ما با هم در دنیایی دیگر بودیم…
خودت را رها نکن از دلم ، دستانت را به من بده گلم ،منی که بی تاب لحظه های در کنار تو بودنم
انگار عمریست در حسرت آن روزم که همان امروز میشود،
گفته بودم تا چشم بر روی هم بگذاری امروز هم در کنار تو تمام میشود ….


آخرین ویرایش: - -

 

تنها گذاشت و رفت...

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 42 دقیقه و 31 ثانیهنویسنده : مهران

 

چقدر ساکت برید از من، ندیدم که معطل شه
معمای عجیبی بود، چقدر خوبه اگه حل شه
نه اشکش رو در آوردم، نه از عشقم فراری بود
یعنی هر چی بهم میگفت، تمومش سر کاری بود??
نمیدونم با کی رفته، شاید تنها سفر کرده
هنوز هیچ چیزی معلموم نیست، شاید دوباره برگرده
حالا موندم با تنهایی، شبا گریه و بیداری
فقط یک گوشه میشینم ندارم حس هیچ کاری
هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم
مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره
ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره
چقدر ساکت برید از من، ندیدم که معطل شه
معمای عجیبی بود، چقدر خوبه اگه حل شه
نه اشکش رو در آوردم، نه از عشقم فراری بود
یعنی هر چی بهم میگفت، تمومش سر کاری بود??


آخرین ویرایش: - -

 

به سوی عشق

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 42 دقیقه و 30 ثانیهنویسنده : مهران

 
در این حالی که هستم ،چگونه در هوایی نفس بکشم که در کنارت نیستم؟
در این جایی که هستم ،چگونه بنشینم در این حال بی قراری ام …
دائم قدم میزنم ، پنجره را باز میکنم و به خیال تو خیره میشوم به آن دور دستها
در این حسرت سرد ، جز خیال بودنت همه چیز از سرم رفت …
چیزی که در دلم مانده ، تو هستی که مرا تا اوج دلتنگی ها میکشانی
میکشانی به جایی که نای بی قراری را هم ندارم…
چون دلتنگی از دلم بی قرارتر شده ، هنوز انتظار به سر نرسیده و دلم عاشق این انتظار شده
دیگر دردی ندارم که درون دلم نهفته شود ، مگر برایم جز نبودن تو درد دیگری هم در این دنیا است؟
بی خیال دنیا ، بی خیال این زندگی و تمام زیبایی هایش ، آنگاه که تو هستی زیباترین لحظه زندگی ام
به سوی من بیا ، به سوی منی که شب و روزهایم یکی است ، به سوی منی که هر جا نگاه کنم، تو را میبینم ، تا چشم بر روی هم میگذارم چشمانت را میبنم و اینجاست که رویای زیبای چشمانت نمیگذارد که بخوابم …نمیگذارد آرام بمانم ….
با دیدن دوباره تو همه چیز را از یاد میبرم ، نمیدانم کجا هستم و از کجا آمده ام ، تنها میدانم به عشق تو است که با شوق به دیدار تو آمده ام…
آخرین ویرایش: - -

 

غریبه

یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 19 و 42 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 

غریبه
 
نمیدانم 
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست
  که تو دیگر مرا نمیشناسی!


آخرین ویرایش: - -

 

کاش ....

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 11 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت ، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها ، جز نگاه معصومت ، پنجره ای

و جز عشقت ، بهانه ای برای زیستن ندارد

 ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ... 

قلبت را ... 

حرفت را ...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .




آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 35 دقیقه و 11 ثانیه

 

i and u

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 08 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 

عشق ،

ایستادن زیر باران ،

و خیس شدن با هم نیست ،

عشق آن است ،

که چتری برای دیگری باشی ،

و او هیچ وقت نداند که ،

چرا خیس نشد...

 


آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 36 دقیقه و 06 ثانیه

 

عشق

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 04 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 

میگن عاشقا ،

عشقشونو خوشگل می بینن ،

ایندفعه که دیدمت خیلی خوشگل شده بودی ،

نمیدونم تو هر دفعه خوشگلتر میشی ،

یا من عاشق تر...



آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 36 دقیقه و 55 ثانیه

 

انتها

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 04 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 

سفری به دور دنیاست ،

 

وقتی دستانم تا انتها ،

 

رویت را نوازش می کنند

 


آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 37 دقیقه و 15 ثانیه

 

book

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 02 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 

دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو ،

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا !!!

تو نوشتی از من ،

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخت ترین انسانم...

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 


آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 37 دقیقه و 36 ثانیه

 

me

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 02 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی . . .

 


آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 37 دقیقه و 53 ثانیه

 

ma

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 13 و 02 دقیقه و 03 ثانیهنویسنده : مهران

 

بزرگ راههای مهندسی ساز

ما را به هم نمی رسانند

عشق با قوانین بیگانه است

از بیراهه ها بیا

برای دیدن کسی که

عمریست دوستت دارد!!!

 



آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22 و 38 دقیقه و 16 ثانیه

 

از سرزمین قلبمان مواظبت کنیم...

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 12 و 28 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 

سرزمین قلبمان را مواظبت كنیم

واقعاً در كجا باید واقعیت زندگی را یافت؟

در كتاب ها؟ در محضر دانشمندان و بزرگان؟... كجا ؟ چرا بعضی وقت ها به نتیجه هایی در زندگی دست می یابیم كه می فهمیم تا الآن در جهل و نادانی بودیم اما الآن فهمیدیم و ای كاش زودتر می فهمیدیم. چرا؟ واقعاً چه چیزی قبلاً نبوده كه الآن هست؟

همه بدبختی ها گناهست كه نمی گذارد این عشق قلبمان را سیراب كند.

آن قدر تشنه می شویم كه عادت به تشنگی می كنیم وگویا آبی نیست و تشنگیی هم وجود ندارد.

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: - -

 

آداب ماه ضیافت الهی

جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 12 و 22 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
 شاید برخی چنین فكر كنند كه میهمانی خدا فقط در این خلاصه می شود كه یك روزه دار همراه دیگر روزه داران در وقت سحر به امساك پرداخته و در پایان روز به افطار بپردازد، و همین مسئله همه ساله تكرار می شود. اما این به تنهایی هرگز كافی نیست چرا كه هدف این نبوده كه مسلمانان فقط چند ساعتی از روز و چند روزی از سال از خوردن و آشامیدن خودداری كنند بلكه در این یك ماه باید جهاد كنند، جهادی پیگیر و تلاشی مستمر در راستای تهذیب نفس و اصلاح خویش. این یك ماه كلاس آموزش و تمرین آموخته ها است. كلاسی برای آزمودن فضائل اخلاقی و تلاش برای ترك رذائل شیطانی و ضداخلاقی، كه از جمله این فضائل است:

كنترل زبان - كنترل چشم - كنترل شنوایی - كنترل خشم - پرهیز از محرمات

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: - -