تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب شهریور 1391

اخرین نامه به عشقم

یکشنبه 12 شهریور 1391 ساعت 22 و 36 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
گفتم:میری؟

گفت:آره

گفتم:منم بیام؟

گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر

گفتم:برمی گردی؟

فقط خندید.....

اشک توی چشمام حلقه زد

سرمو پایین انداختم

دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد

گفت:میری؟

گفتم:آره

گفت:منم بیام؟

گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر

گفت:برمی گردی؟

گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره

من رفتم اونم رفت

ولی

اون مدتهاست که برگشته

وبا اشک چشماش

خاک مزارمو شستشو میده .

آخرین ویرایش: یکشنبه 12 شهریور 1391 ساعت 22 و 39 دقیقه و 29 ثانیه

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 23 و 02 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 




 



 



آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 23 و 03 دقیقه و 56 ثانیه

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 54 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 

یاد مرا در کدامین دادگاه فراموشی از یاد بردی

وبی رحمانه از احساس من گذشتی

به پروانه های احساسم نخند

که اینچنین با تو کودکانه راز دل می گوید

ببین جگونه زمانه بر گونه های احساسم سیلی میزند

تو به احساس و آن همه مهر خندیدی

آن قدر بلند

که گلبرگهای نازک احساسم

در مسیر طوفان خنده هایت

جان داد

آه که تو فردایم را فدای لحظه های امروزت کردی

تا درفرداها زندگی کنی...

کلمه ها در سرم می چرخند و هر کدام می خواهند بر روی کاغذ خط دارم جمله ای شوند، شاید اگر این کاغذ سفید و بی خط بود آنچه در دل دارم نقاشی میکردم . می خواهم عمیق بنویسم ،عمیق مثل شب، مثل همین ساعتها و دقیقه هایی که از تیرگی شب میگذرد.شاید باید در دل شب نوشت ؛شاید باید با اشکها روان شد و نوشت؛شاید باید بارها در خود شکست و نوشت ؛ و آنگاه عمیق تر ... عمیق تر نوشت...

شاید باید بدون چراغ؛بدون قلم و کاغذ خط دار در دل نوشت... بارها و بارها .شاید این لحظه آسمان حرفهای مرا بشنود و مثل آن روز با من ببارد . آن روز که چراغی نبود، راهی نبود، چشمی نبود... در دل آسمان ابری نبود و در دل آفتابی ترین ظهر اردیبهشت بارید،با من یکسره و بی امان...

چقدر دلم برای قدم زدن زیر باران تنگ شده ، بدون چتر.هیچ چیز برایم لذت بخش تر از قدم زدن زیر باران نبود.وقتی که آن قطره های کوچک و ظریف صورتم را نوازش میکردند و بر شانه های خسته من فرود می آمدند. و نوازشی بودند بر گونه های خیس من که کسی نمیدانست این خیسی باران است یا... چقدر دل خوش بودم به همین قطره های کوچک و ظریف...

گاهی چرا خاطره ها این همه بی رحم میشوند؟ گاهی چرا تازیانه میشوند و بر پیکر روح خسته من فرود می آیند! رهایم نمیکنند خاطره هایی که دور نیستند... رهایم نمیکنند و با من هستند،در من زندگی میکنند. کاش میدانستم  ازاین  دل خسته دیگر چه میخواهند؟! کاش میدانستند که روح من طاقت این همه را نداشت...

کاش تمام سیبهای سرخ جهان مال من بود . کسی نمی داند که در دل تمام سیبهای سرخ جهان رازیست و هر دانه اش شعریست . کسی نمیداند که تمام سیبهای سرخ جهان عاشقند. مثل همان سیب سرخ روی میزم که سرخی اش دیگران را وسوسه میکند ولی من دلم نمی آید بی اعتنا گازش بزنم و تمامش کنم.کاش برای همیشه سرخ می ماند و تمام نمیشد.

هوا سرد است خیلی سرد انگار دارد پشت پنجره ها برف می بارد . پشت آن برف سنگین که در دل بهار در عمیق ترین سرزمینهای دلم بارید انگار دیگر بهار نیامد.در دلم از بهار خاطره ایست آنقدر دور که به کودکیم می رسد.به کفشهای نو ، دامن چین دار، شیرینی های سر سفره عید...

چقدر دلم تنگ است برای لحظه ای کودکی، برای لحظه ای  شادی، برای لحظه ای  زیستن در دنیایی بدون دروغ... بدون تظاهر... بدون شکستن و رفتن و رها شدن...

دلم تنگ است ...


آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 18 دقیقه و 07 ثانیهنویسنده : مهران

 
به نام خدا 
منو ببخش معمای با تو بودنو از تو دور موندن منو آشفته کرده طوری که تو این چند روز اخیر اصلا کارهام معلوم نیست چی به چیه فقط داره زمان می گذره و من دارم به این که چه جوری موفق باشم فکر می کنم.نمی دونم خیلی ترس دارم از آینده اصلا نمی دونم خدا گناهامو بخشیده و چه سرنوشتی واسم نوشته اما همین جا ازش می خوام که اونی کنه که خودش راضیه حتی اگه به زجر من باشه ازش می خوام منو ببخشه.
عشق من.یه بار دیگه عکسمو نگاه کن.همون عکس با همه سوتی هاش با همه ی بی عقلیهاش با همه ی بد اقبالیاش با همه ی دور از مدرن بودن عاشقته بد یا خوب عشقش پات نوشتس اگه باعث آزار تو ببخش همین چند صباح تحملش کن  عاشقتم...
نمی دونی که چقدر براش ارزش داری به اندازه بینهایت...قدر گذروندن همه لحظه ها یه ذره تحملش کن نمی دونم اما بغضم می گیره از روزی که شاید نباشم و منم و یک جاده دراز و تنها و نگاهم به عقب و راهی که با تو طی کردم و اما اون زمان تنها موندم و تنها و تنها...
جاده تاریک بود به من بگو چقدر برام ارزش داری؟به من بگو...
تو دیگه برام تو نیستی برام همه چیزی اما خوب نمی خوام که برات همه چیز باشم...
آره نمی خوام که اگه یه روز نبودم غم و غصه تو رو بگیره اگه این غم نصیب من شه بهتره آخه مردی گفتن..نمی خوام زندگیتو خراب کنم من کی باشم که به خودم چنین جسارتی بدم که بخوام یه روز خاطره بد زندگیت باشم...تو برام عزیزترینی قشنگترین ثانیه و لحظه....
چقدر ساعت های از تو دور بودن طولانیه انگار زمان ایست می کنه هر روز می شه یه سال و برام میشه غم...تو رو خدا از خدا بخواه که کمکم کنه...من الان بیش از هر زمانی تنهام...
نمی دونی چقدر برام مهمی نمی تونم تو کلمات بیارم قضیه امشب یه بهونه بود دیدی امشب سعادت نداشتم...
سعادت اینو نداشتم که باهات خوب باشم امشب خواستم باهات بد برخورد کنم تا ازم متنفر شی تا دوریم برات راحتر شه اما انقدرتو خوبی که نمی شه...می دونم که نفهمیدی که اون سکوت سکوت نبود...همون سکوتی که پشتش گفت متاسفم ببخشید...
اون اشکم بود سکوت اشکم و گریه...نمی خوام باز حالت از این که من گریه کردم بد شه...
اگه یه روز نبودم اگه یه روز نبودی هر جای این کره خاکی هستی هر زمان همه جا اینو بدون یه جایی یه کسی هست که دوستت داره عشقش تویی اما عجب عشقی این هجران منو داغون می کنه...
دوری از تو منو داره خفه می کنه بهت گفتم که فاصله جواب نیست تعادلهاما همون بهتر که فاصله گرفتی چون عشق تعادل نمی شناسه...
تو خوبی تو پاکی تو در موقعیت بهتری هستی در نوع خودت و در سطح خودت خیلی بالایی از همه دورو بریات همه چیز که درس نیست از نظر خانواده درس و اخلاق و خیلی چیزای دیگه خودتم می دونی لیاقتت این نیست که با یکی مثل من با این وضع و آبرو پیش خدا باشی...
دوست دارم تا اونجایی که همسفرت هستم ازجاده لذت ببریم.ای کاش منو از نزدیک می شناختی تا می فهمیدی که من با چقدر غرور حالا این جور دستو پا شکسته....
به امید این که گلم به مقصد برسه من که همیشه مسافرم مقصد من جادس...
منو ببخش به خاطر همه ثانیه هایی که با هم بودیمو یه عشق پاک و الهی بینمونه...
دوستت دارم...
آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 13 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
به نام خدای من وتو

سلام این نامه  به تو به تویی که خودت می دونی چه کسی برام هستی.

دعا کردم واست هر چندم پیش خدا رو سیاه هستم اما ازش خواستم که حرفامو گوش کنه لااقلش برای یه مشت آبرویی که جلوش دارم روم رو زمین نزنه.ازش خواستم خدای من خدای بزرگ من اونی که خودت می دونی رو موفق کن تو تمام مراحل زندگیش موفق باشه و به اون کس و به اون چیزی که لایقشه برسه خیلی این جمله ی آخرم برام سخت بود گفتنش وقتی می گفتم بغض انگاری گلوم رو می خواست بیاره پایین.
شاید خیلی ناراحت کننده باشه که عشقت رو از دست بدی و یا این که روزگار ازت جدا کنه اما هیچی به اندازه این که کنار عشقت باشی و بدونی بهش نمی رسی وای خدای من چرا سهم من از همه دنیا اینه که به عشقم نرسم آخه دل منم خدایی داره...
خدای من منی که اصلا عاشق نمی شدم حالا که عاشقم خوب گوش مالی دادی منو خوب خیلی مرسی.نمی دونم تاوان کدوم گناه نا خواسته است آره خدا می دونم اونو بهم نشون دادی تا بگی آره مهران آره من آدم های خوب زیادی دارم که لیاقتشون از تو خیلی بیشتر فقط می خوام بزنم زیر گوشت تا بفهمی تو هنوز خیلی پایینی لایقشون نیستی...
انگار اتفاقی نیوفتاده حتی این که عاشقم نتونسته بهم بفهمونه که چه جور کل روال زندگیم تغییر کرده وای هدفم تغییر کرد انگاری روز و شبم با قبلا فرق کرده تازه فهمیدم اون علامت سوال قبل از دیدنت علامت سوال وجود تو بود این که ازم می پرسید تو کجایی؟؟
وقتی که من عاشق می شم دنیا برام رنگ دیگس صبح خروس خونش برام انگار یه آهنگ دیگس یاد این آهنگ قدیمی به خیر.شده عین حال من.زندگیم رو مهران دست خوش!
همش تغییر کرده عجیبه تازه فهمیدم چه جوری خواب بودم.حتی عاشق تر خدا شدم.
تازه معنای اون همه غزل عاشقانه رو می فهمم و تازه فهمیدم که حکمت دیدن چیه وقتی تو رو دیدم فهمیدم حکمت دیدنو و وقتی ازت دورم حکمت گریستن.بی تو واژه واژه زندگیم جز عباراتی نامفهوم و گنگ چیز دیگه ای نیست.من حاضرم تا ابد برای رسیدن به تو صبر کنم اما این چه صبریه...ایوب هم کم میاره چه برسه به من.
اگه آدم ندونه که صبرش کی تموم میشه برای رسیدن به مقصود صبر می کنه حتی اگه خیلی سخت باشه چون نمی دونه کی تموم میشه شاید لحظه ی بعد.اما این که بدونی دستات دورن ازش وای دل آدم رو آتیش می کشه...این بغض داره خفم می کنه...
الان بعد از چندین دقیقه ادامه می دم.حالم بازم بد شد....
چشمام می سوزه انگار همراه هر اشکم بغض بزرگ دوری تو از چشمام سرازیر می شه و همراهش سوز جدایی رو میاره...
نگرانم و ناراحتم نباش مهران دیگه خیلی وقته که این جوریه زجر در کار نیست این عشق...
عشق و گریه با همن...
چشمام شده عین شبهای بهاری وقتی تو ایوون می شینی و نگاه می کنی مخصوصا آب و هوای مکان ما به آسمون خیره می شی و تو دلت می گی پس کی تموم میشه وقتی که تموم میشه می گی اه چه زیبا بود آره من گریه کردن برای تو رو دوست دارم حتی اگه دردناک باشه...
من به همه چیزت فکر می کنم حتی وقتی با منی و حرف می زنم هم دلتنگت می شم به این فکر می کنم که چند لحظه بعد می ری...
من آدم بی اعتماد به نفسی نیستم اتفاقا درد عشقت رو تازه فهمیدم چون من با اون همه غرورم جلوی عشق تو زانو زدم رفیق...
اما نگاه کن همه با من غریبه ان.دیگه تنهام دیگه کسی برام نمونده هر چه قدر به ذهنم فشار میارم که دیگه چه کسی واسم مونده که کنارم باشه جوابم اینه هیچکی دیکه کسی رو ندارم...
چرا دیگه نمی تونم بهت دروغ بگم؟به این نکته جدیدا فکر کردی؟
یادت میاد من که خوب یادم میاد اگه بهت دروغ می گفتم راحت همون لحظه می فهمیدی آخرشم ندونستم چه جوری...اگه گفتم چرا نمی تونم دروغ بگم واسه این بود که به دروغ تو این نامه بنویسم که چه قدر دوری از تو واسم راحته تا مزاحمت نشم تا آشفته نشی.
من دلتنگتم چون عاشقتم...عشقم جوابش تویی
حالا آخر قصه ما هر چی باشه خدا از ما راضی باشه این برام مهمه اگه یه مسافرم تو زندگیت دوست دارم حرمت سفرو برات حفظ کنم همین چند صباحی که با تو توی یه مسیرم دوست دارم لیاقت همسفر بودنو داشته باشم.چقدر جاده با تو قشنگه...
عشق من تویی که واسم تموم الفبای زندگیم هستی به این مهران ناچیز یه قول بده هر جا هستی قدر خودت رو بدون هر کسی لیاقت با تو بودنو نداره منظورم بعد من نسیت منظورم همه جا و همه چیزه.از هم کلاسی تا هم صحبت با کسانی باش که لایقتن حالا اگه من تو زندگیتم از رو لیاقت نیست از روی شانس منه.این که خدا بهم یه فرصت داد تا از تو درس زندگی رو یاد بگیرم...
معلم من...
این شاگرد رو ببخش اگه خطا کرد دست خودش نبود این شاگرد عاشق پیشس... 
دیگه می رم چون نمی خوام بیش از این وقتتو بگیرم ثانیه به ثانیه تو برام طلاست 
<دوستت دارم قد بینهایت >m 
قد همون ستاره های آسمون که دوسشون دارم
آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 
هرگزدلم نمی خواست آخرین نامه نانوشته ام را برای وداع همیشگی از دل بر انگشتانم روانسازم تا یاری اگر وفای دلداری بر غم عشق بگذارد من گناه این خداحافظی را بر سایه‌های عشق به امانت بگذارم.
هرگزدلم نمی خواست بی آنكه جهلی دوباره برغرور بنشیند عشق را، عشقی كه ناخواسته در حریم دل آشیان كرده بود و در سكوت خواستن،چند صباحی ما را پی خیال سیر و تشنة وصال ،به انتظار چنین روز بر باورم تاریك كنم.
شاید گناه كرده بودم تا برآلایش جانم رند خرابات گردم و بر می ناب و شرابی سرد ساغرسینه ام را صبوی چشمان گریان سازم اما نه،انگار هیچ گذشت و هیچ تامل خاطری برای فراراز این قصه عشق كارساز نیست و هیچ شكستنی، دوباره این آب ریخته شده دیدگان را از شكست غرور به خودخواهی ما نخواهد نشاند.
دیگرچه فایده كه یار بازیگر عشق باشد و دلدار آوازه خوان این ترانه.دیگر چه محبتی كه مهری دروغین باشد و در آرزوهای خیال شده، نانوشته.
می دانم من دیگر آنی نخواهم بود كه وفای عشق، دولت فردوس این آشنایی را بر حلاوت نیاز مترنم كند . من دیگر معشوقة عاشقی نخواهم بود كه بودنم حزن غم او باشد و سكوتم تردید دوست داشتنش.
شایدعاشقی گمشده در وفا بوده ام و در نقش و نگار محبت، اما نه تا بدین روز،من در حرمت عشق سینه ایی بودم تا برای اثبات این پاكی دل، كسی بر من خرده نگیرد كه عاشقی بر وفا نمی داند و كسی چون من نیست .
آری عاشقی غم دارد و تحمل.پس تحمل سكوت بر من مثل نوشیدن شراب كهنه ایی بود تا مست آزمون گردم و فارغ از شكست.
خدای من ، شاید زمان آزمون بر آرامش من مثل طوفانی میگذشت كه باید می گذشت اما من باید پاس می داشتم این حرمت خواستن را و بر گلهای شكفته احساس، آب زمزم و اشك شوق می دادم كه بدانند وفای این عشق ،هرگزدروغ نبود.
ازهمان روز اول كه دیدگانم حس آشنایی بر چشمان عشق گشود می دانستم این دوست داشتن چنین سهل نخواهد بود كه خود را درآغوش پاكدلان، آب روان بر اشك زلال سازم ،چون خدای مهربان چنان آزمونی بر در حكمتی گشایید كه همای رحمت، پر پرواز برآسمان این آشنایی نسوزاند و مرا در قصه های عاشقانه شمع بیقرار نسازد.
گرچه خدای مهربانم مرا بر آزمودن سختی این سكوت عاشقانه ،آزمونی سخت نمود تا بدانم اگرگناه من بود چنین غم افزون بر نگاركه باید مجازات شوم ،مجازات بر خود روا داشتم تا با وداع آخرین حرفهای سینه ام، او را با آرزوهای قشنگش بر گونه های خندان، بر لبهای لرزان و بر قلب كوچك و مهربانش تنها گذارم و سالها آرزوی خوشبختی و سعادت بر اوطالب گردم .و امروز روزی بود كه با گذشتن از آزمونهای الهی دانستم باید برای همیشه خداحافظی كرد وگل را به باغبان مهرش سپرد .
حرفهای بسیار برای گفتن دارم كه باید گفت اما باید تنها گذاشت حرف های دلی را كه از دل برخواسته و رنگ و بوی وداع می دهد.
كسیكه برای همیشه تنهایت می گذارد..
آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
برایت می نویسماز ته مانده غرورم
ودل تهیو چشمهای منتظر
و دردی كه با دیدنت تسكین می یابد
از همه وهمهكهنشان نبودنت را میدهداما
تمام نامه ها رابه آدرسی كه ندارم پست خواهم كرد
آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 22 ثانیهنویسنده : مهران

 

سرآغاز نامه عاشقانه ، با نام تو مینویسم صادقانه
از عشق مینویسم از محبتهایت ، تا پای جان مینشینم چشم به راهت
مینویسم یک کلام ، عاشقانه : دوستت دارم

گاه نگران می شوم که نکند آنقدر که انتظار دارم دوستم نداشته باشی.دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی. و هر چه بیشتر تو را می شناسم بیشتر به تو علاقه مند می­شوم.همه ی احساسات من حتی حسادت هایم ناشی از عشق تو بوده. در پرشور ترین  طغیان احساساتم حاضرم برایت بمیرم.همیشه برای من تازه هستی. آخرین تبسم تو شاداب ترین و آخرین حرکات تو زیبا ترین آنهاست.

بدون تو نم توانم زندگی کنم. جز دیدار تو همه چیز را فرامش کرده ام...دیگر چیزی نمی بیم.مرا در خودت ذوب کرده ای. عشق من دین من است. می توانم به خاطر ان بمیرم. می توان به خاطر تو بمیرم. کیش من کیش مهر است و تو تنها اعتقاد من هستی. تو مرا با نیرویی که توان مقابله با آن را ندارم افسون کرده ای.
یک نفس در این نامه ، بی بهانه فریاد میزنم که تا آخرین نفس همنفس تو هستم
تو در کنارم نیستی ، اما همیشه در قلب منی
مینویسم این نامه عاشقانه را که بگویم همیشه به یاد تو هستم ، مینویسم که بگویم خیلی برایم عزیزی عزیزم
با قلمی از جنس محبت ، با احساسی به قشنگی عشق ، با یک دنیا حرفهای عاشقانه از قلب مهربان تو مینویسم بی بهانه ، که بی نهایت تا قیامت دوستت دارم.
اینک که از تو مینویسم ، برای تو مینویسم ، نامه از قطره های اشکم خیس خیس شده ، جای قطره های اشکم مانده و چشمهایم بهانه گیر شده .
دلتنگ تو هستم عزیزم ، دلتنگی را از جملاتی که برایت در نامه نوشته ام میتوان خواند ، قلمی که در این لحظه مرا یاری کرد ، که برای تو بنویسم نامه ای عاشقانه ، که به عشق تو نوشتم کلامی جاودانه . خیلی دوستت دارم ای تنها بهانه برای بودنم.
از سرآغاز نامه ، تا پایان  روزی صدها بار بخوان نامه را ، و حس کن درد دل عاشق مرا.
ببین چقدر تو را دوست دارم ، ببین چقدر تو برایم عزیزی.
مواظب دلت باش ای بهترینم ، من همیشه و همیشه به یادت هستم نازنینم.

خیلی دوستت دارم


آخرین ویرایش: - -

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 22 ثانیهنویسنده : مهران

 


 

 

می خواهم باشم! برای چشمانت! که ستاره شبهای تاریک من است!

برای شنیدن خنده هایت ، برای تصور آینده های هنوز نیامده!

آینده هایی که هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شیرین است!

چه فرق می کند؟ چه واقعی چه تصور!

خنده های توست که دلهره های همیشه ام را می رباید!


می رباید و از همه حس ها آنچه به من برمی گردانی شادی و آرامش است…بخند!

به خاطر کودکانی که امشب در هر جایی از دنیا متولد شده اند.

تو که می خندی ، زمین آبستن کودکانی از جنس لبخند می شود!

کودک که باشی به خاطر کودکان که بخندی 

به کودک بودنهاشان که می خندی زیبا می شوی .

بعد بشین در گوشه ای خلوت از تنهایی هایت شعرهایم را بخوان و باورم کن.

مرا و عشقم را! آنوقت ایمان دارم که از این بیشتر شاعر می شوی! 

کودکی اگر که کرده باشی

اگر که چهار دست و پا در آفتاب روی خاکهای حیاط رفته باشی!!!!! و 

به ریش دنیا خندیده باشی! و رفته باشی ،

به اینهمه قصاوت که خندیده باشی

آنوقت حتما شاعر می شوی!کودکی اگر که کرده باشی…

می خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر که تمام شود حتی!

دارم کودکی هایم را به یاد می آورم!

تو که می خندی جهان به زیبایی لبخند حقیقی کودکیهایم می شود…

کودکی نکرده ام، سالهاست. حالا که می توانی ،

حالا که فقط تو می توانی بخندانیم ، بخند که دارم باز میگردم به کودکی…

به روزهای خنده های واقعی ، به روزهای مهربانیهای بی مهابا،

به آن روزهایی که هنوز جدایی را نمی دانستم که چیست…

چه اهمیت دارد که کودکی کرده باشم یا نه، چه اهمیت دارد؟

تو که باشی تو که می خندی دوباره کودک می شوم… .

بخند…با من …برای من…همین!

هنوز دوستت دارم و هنوز همین برای ادامه حیاتم کفایت می کند… 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 11 دقیقه و 58 ثانیه

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 
می نویسم برای او که 
می دانم 
نخواهد خواند
می نویسم و می گذارم 
کنار تمام نامه های نخوانده اش
می نویسم برای عشق بر باد رفته ام

سلام
سلام بر تو ای تمام زندگی من
سلام بر تو ای تمام آرزوهایم
نمی دانم 
نمی دانم از کدامین درد این دل دردمند بنویسم
ولی 
می دانم می خواهم از بزرگترین جرمش بنویسم
عشـق ...
عاشــق بــودم 
عاشـــــق تــــــو
و این بزرگ ترین جرمم بود
مرا ببخش که به جای که این که ذره ذره شیرینی عشق را به تو بچشانم
بی دریغ دریای عشق خود را 
نثارت کردم
اما افسوس 
نمی دانستم 
شنا کردن در دریای محبت را نیاموخته ای
افسوس ...
تمام امیدم دست های گرمت بود
اما 
نمی دانستم این دست ها وام دار دیگریست
افسوس ...
تمام آرزویم بودنت بود
اما
چگونه می توانستم تحمل کنم حضور دیگری را در
این عشق آسمانی
برایم زنده ماندن بی تو محال بود
چه رسد به زندگی کردن
چگونه بی او سر کنم که تمام من است
من – تو = تهی
روز آخر گفتم: کاش می دونستی چقدر دوست دارم
و تو گفتی: نرو 
باز هم حرفی از ماندن تو نبود
حرف از نرفتن من بود
اما
رفتم
بی تـو
بی امیـد
بی زندگی
بی عشــــــق
و اکنون بعد از یک سال 
خدا
مــن 
امیــد
عشــق
زندگــــی
پنج ماه پیش تو را به باد سپردم که بر نگردی
و 
امروز خدایا ...

اگه یه روزی یه زمانی توی کوچه ها
از کنار عشق من گذشتین بهش بگین هنوز
عاشقشم
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 11 دقیقه و 29 ثانیه

 

اخرین نامه به عشقم

پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 22 و 09 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
سلام 


امید وار هستم که بخوانی اینرا 

و بفهمی درد این دل غمگین را 

همه اینجا خوبند 

همه چیز رو براهست 

و سکوتی چه عمیق بر اتاق حکم فرماست 

خوب هستی حتما 

و اگر می پرسی از احوالات من هم 

ای زنده ام 

و ملالی نیست بجز دوری تو 

اگر از من می پرسی ،خوبم خوب

روزگارم... ای بد نیست 

بعضی اوقات خیره می مانم به گوشه ی سقف 

چشمها  می بندم 

و تا عمق شیرین ترین خاطره هام 

ترا می جویم 

و همانطور می مانم 

گاهی بایاد طعم شیرین لبخندت می خندم 

روزها بیشتر مثنوی می خوانم 

سخت است 

شعر هم می گویم 

اگر اینها را بشود شعرش خواند

چند وقتیست در خود غرقم 

فکرم بی وقفه پیش دل توست 

و به افکار خودم مشغولم 

و انگار نه انگار که روز
 
 از پی شب می رود و مهر در پس ماه 

یادت هست آن بار که گفتم دل من تنگ شده 

چه آهسته و نرم ... نجوا کردی که 

دنیا پر نیرنگ شده؟ 

بعد هم گفتی "چه خبر؟" 

انگاری نشنیدی و باز خندیدی! 

به خودم می گفتم "دنیا پر نیرنگ است که هست" 

دم نزدم 

دلم اما شکست 

یادت هست آنروز مرا می گفتی 

قصدت آزارم نیست؟

و نمی دانستی که نبودت چه بد آزاریست 

و نگفتی که من و تو نشدیم ما ،چرا؟ 

یادم هست پرسیدم، که مرا داری دوست؟ 

و جوابی نرسید از تو به من 

اما نگاهت پایین افتاد و صدایت لرزید 

چشم تو پر دُردانه شد و باران زد 


راستی دیشب بعد نماز 

سر سجاده 

دعایت میکردم 

که مرا خواب ربود 

خسته بودم آخر 

خواب شیرینی هم بود 

وقتی از خواب بیدار شدم 

مهرم تر بود 

سجاده ام نمناک 

باران هم می آمد 

و اتاق پر بود از بوی نم خاک 


یادت هست یکبارگفتم 

که تورا دارم دوست 

و تو می دانستی دل من تشنه ی "دوستت دارم" توست 

و دریغ کردیش ز من 

من منتظر 

و هنوز منتظرم 

و تو گفتی که عشق قفس نیست و بس 

و اگر عاشقی و واقعی عشقت 

چه نیاز به زنجیر است پس؟ 

مرغ باید بپرد 

و اگر دلداده خودش می گردد باز 

یادت هست؟


برو ای مرغ دلم


بالت باز کن و پر می گیر


اگراما دل کوچک تو


هوای دل دیوانه ی من را کرد


برگرد


آخر نامه به خدا می سپرمت دلدارم


و هنوز چون اول روز دوستت دارم


مرغک زیبایم خدا نگهدارت 


................................... امضا

آخرین ویرایش: - -

 

شکر گذار خدا باشیم

جمعه 3 شهریور 1391 ساعت 20 و 04 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 


 عکس   داستان آموزنده ” شکر گذار خدا باشیم “

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

 

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره…  با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…


آخرین ویرایش: - -

 

سیگار

جمعه 3 شهریور 1391 ساعت 20 و 04 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 


 عکس   داستان جالب در مورد سیگار

داستان کوتاه جالب در مورد سیگار….

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛

یکی دیگه رفت جلو گفت: – ببخشید آقا!

شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟

- منظور؟

- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین

به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین

شاید الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود!

- تو سیگار می‌کشی؟

- نه!

- هواپیما داری؟

- نه!

- به هر حال مرسی بابت نصیحتت

در ضمن اون هواپیما که نشون دادی مال منه


آخرین ویرایش: - -