تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب آذر 1391

ای علقمه

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 15 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

ای علقمه از خروش آن مست بگو

از تشنگی و ساقی بی دست بگو

دیدی که چنان شکست و آهی نکشید

زیباتر از این رشادتی هست؟ بگو!


آخرین ویرایش: - -

 

کشته ی اشک

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 12 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 

بسم رب الحسین(ع)

نام عالم تابی که تا ابد بر تارک آسمان میدرخشد نام حسین(ع) است و بس...

سلام آقای مهربانی ها ، سلام ای دلداری که دل وا مانده ام را سامان دادی در جاده ی بی کسی ها ،سلام ای امیر بی سری که تا به قیامت بر عالم سروری میکنی و سلام علی شیب الخضیب.

بر سرِزبان افتادن نامت ،مژده ی آغاز فصل عشق است ، آغاز لحظه شماری برای پا گذاشتنت بر دل های عاشق تا پر بگیرند و پرواز کنند به آن سوی زمانه ،فراتر از عقل و منطق و کرانه ها.

ای ستاره ای که مسیر حق به برکت یک نظر چشمان زیبایت روشن نگاه داشته شده و ای قمری که دل همه ی اهل عالم را به جزر و مد می کشانی.دوباره ماه عشق آغاز شد و دوباره دل هر لحظه به دنبال بهانه ای است که بسوزد برایت تا پاک شود و کدام داغ است که می سوزاند و پاک می کند و می شوید جز داغ عشق تو ؟جز عالم تو؟عالمی که در آن واژه ی عشق چهار حرفی است-ح س ی ن- عالمی که زیبارویان آن سوختگانند ،عالمی که تنها یک راه از آن عبور میکند و آن مسیر حب الحسین(ع) است .

راهی که که همه ی عشاقِ محرم در آن گرد می آیند تا افسار حبل الله المتین ، بر گردن آنان و داغ دیدن روی آخرین فرزندت را بر دلشان بنهی ، برخی تا ابد در این راه میروند و برخی همچون منِ سرگشته که تمام عمرم در شک و تردید به سر می بردم رفتنشان یک ماهه است و باز میگردند تا ماه بعد سال بعد....

دلم بی قرار و مشتاق است تا درِ میخانه ی عشق برویش وا شود و جام "نیـــنوا"به او نوشانده ،جامی که تا ابد مرا مست نگه میدارد بدون هیچ خماری و خدا کند که نصیبم شود وگرنه باز دلم به امید گرفتن حواله ی جام از بر مادرت میرود.

این بار دلم پرمی کشد به صحرای بلا جایی که در آن یلی بود و مشک آبش که چون فرزند خویش از آن مراقبت می نمود و کدامین فرزند است که بتواند داغ عمودی بر سر و شمشیر و تیر و نیزه ها را بر بدن و خندیدن بر چشم خونین زیبای پدر را تحمل کند ، و بغض مشک می شکافد و ای کاش اینچنین نمی شد تا شش ماهه ای برای رفتن به پیش عمو این چنین شتاب نکند،کاش بغض در گلوی مشک باقی می ماند تا سردار کربلا مجبور نشود بدن اِرباً اِربا فرزندش را حمل کند

و ای مشک اشکت را نگهدار مگذار امید پدر قطع شود ، پدر تاب اشک ریختن تو را نداشت او افتاد بر زمین اما کمر برادرش خم گشت.

ای مشک نفرین بر تو که ناله ی جانسوز مادری برای غربت فرزندش را نشنیده ای و الا هیچ وقت اشکت در نمی آمد ، ای تویی که با اشکت تمام عالم را سوزاندی، تا آخرین لحظه در آغوش پدرت بودی و هیچگاه به زمین نخوردی اما چطور آن طفل سه ساله را ندیدی که نیمه های شب از "جمل" به زمین افتاد و پدری نبود که او را در آغوش بگیرد آخر او تنها نظاره گر بود ،نه دستی داشت و نه بدنی و نه پای راه رفتنی و هیچ ، تنها به فرزندش که در خاک بی رحم گم شده بود می نگریست ،می گریست می نگریست ، می گریست.

مشک؛ به عمرت دیده بودی نامردانی بزرگ با دستانی بزرگ بروی صورت کوچکی با انگشتان بزرگشان بکوبند و بخندند؟وبخندند....

ندیده بودی و نخواهی دید.اما تو هم حق داشتی اشک بریزی چون من اینها را ندیده ام و تو همه را دیدی....

و حسین (ع) کشته ی اشک است کشته ی اشکِ مشک


آخرین ویرایش: - -

 

بند بند پیکرم

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 44 ثانیهنویسنده : مهران

 

عضو عضو پیکرم پیوسته گوید یا حسین

تا برات کربلایم را کند امضاء حسین

هم دلم را برده با خود در کنار قتلگاه

هم دو چشمم را کند از اشک و خون دریا حسین

از سنین کودکی پوشیده ام رخت سیاه

ریختم اشک و زدم بر سینه گفتم یا حسین

با همین پرونده ی سنگین و این بار گناه

میخرد ما را در این دنیا و آن دنیا حسین

غم مخور گر روز محشر گم شدی در بین خلق

هر کجا باشیم ما را میکند پیدا حسین

من که از روز ولادت کربلایی بوده ام

دوست دارم وقت مردن هم بمیرم با حسین

کعبه و رکن و مقام و زمزم من کربلاست

از درون خویشتن پرواز کردم تا حسین

حرام میکنم بر خویشتن آب را...سلام میدهم به تو ، به کاروان تو ، به کربلا...


آخرین ویرایش: - -

 

یا زینب(س)

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 

زینب نبود بید که از باد بلرزد

او دختر زهراست، پرستوی حسین است


آخرین ویرایش: - -

 

بخونید از مشک خالی ...

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
از مدینه كه راه افتادیم حس غریبی داشتم
صاحبم یه جور دیگه لابه لای وسایل نگام می كرد.
از اینكه می تونستم به كار بیام و یه سری جگر های سوخته رو آب بزنم خوشحال بودم.
رسیده بودیم، نمیدونستم اینجا كجاست صدای همهمه میومد.
همه داشتن از همدیگه سوال می كردن.
دیدم یه صدای غریب و محزون داره یه چیزایی میگه. خوب گوش كردم.
احساس كردم با این صدا همه غصه های عالم رو دلم جمعه شده.
دیدم صدا میگه: انا لله و انا الیه راجعون،اعوذ بالله من الكرب و البلا.
تازه فهمیدم اینجا كربلاست.
احساس كردم همه دارن دور صاحب من میچرخن. فهمیدم برا خودش كسیه.
احساس كردم همه كارست. خیمش از همه بلندتر بود.
همه جا رو میدیدم. با یه اسم عجیبی صداش میكردن. بذار خوب گوش بدم مثل اینكه دارن یه كلمه ای میگن. خیلی این كلمه برام غریبه. دیدم هر كی بهش میرسه میگه عموجان!
فهمیدم اسمش عموئه.
از اینكه مال اون بودم احساس غرور میكردم. از اینكه صاحب من بود، از اینكه قرار بود رو دوشش برم خیلی خوشحال بودم.
روز به روز از ورود ما به كربلا میگذشت. جگر من داغتر میشد.
از تهی بودنم تعجب میكردم.
پس چرا خبری از آب نیست.
از صدای بچه ها فهمیدم آب رو بستن.
چرا؟ مگه اینا مسلمون نیستن.
تازه من از صاحبم شنیده بودم آب مهریه مادرشونه.
صدای العطش بچه ها دل صاحبمو می لرزوند. وقتی شكماشونو رو خاك گذاشتن
فهمیدم فاجعه سختی در انتظاره.
از اینكه دیدیم انقدر بی مصرف شدم لحظه لحظه بیشتر خجالت زده می شدم.
آب می شدم. از خجالت خودمو جمع می كردم یه گوشه كسی منو نبینه داغ عطشش تازه بشه.
دعا می كردم بارون بیاد.
آخه بچه ها بدجوری با من بازی می كردن. دعا می كردم دوباره اون دست مهربون منو برداره پر آب كنه.
دعام داشت مستجاب می شد.
یكی از بچه ها منو برداشت، دویید جلو عمو. عمو! نمی دونم این عمو چی بود كه دل صاحب من به لرزه افتاد.
منو گرفت رو دوشش انداخت. كاشكی هیچ وقت از رو دوشش پایین نمی اومدم.
عجب شونه بلندی داشت،انگار رو قله آسمون بودم، همه جا رو می دیدم.
سوار اسبش شد، به تاخت زد به لشكر، از رو دوشش همه جا رو میدیدم.
همه چی پیدا بود. چه خبره اونطرف؟
چند نفر به یه نفر؟
آخه یه مشت زن و بچه انقدر شمشیر و نیزه نمیخواد.
مثل باد به سمت آب حركت كرد.احساس كردم باد هم جلوشو نمی تونه بگیره.
چقدر اینا از صاحب من می ترسیدن. كسی جرأت نداشت جلو بیاد.
راستی مگه این پسر كی بود؟
تازه من می دونستم قصد جنگیدن نداره، فقط میخواد آب بیاره.
صدای موج داره میاد!
فهمیدم به آب دارم نزدیك می شم. دل تو دلم نبود.
از این همه آب اگر دوسه قطرش به علی اصغر برسه زنده می مونه.
اما نذاشتن!
چون توان جنگ رو در رو رو نداشتن نامردا از پشت سر حمله كردن
انقدر تیر به صاحبم زدن كه ....
بعد از اون تیر ها دیگه نفهمیدم چی شد.
فقط همینو فهمیدم كه امید صاحبم نا امید شد و به تكبیر سوم نرسید.
و همونجا فریاد زد: أخا أدرك أخا.


آخرین ویرایش: - -

 

صدایش را می شنوی؟

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 

للحق

حسین علیه السلام ، زنده ی جاویدی ست که هر سال دوباره شهید می شود و همگان را به یاری حق فرا می خواند.

صدایش را می شنوی؟


آخرین ویرایش: - -

 

مرغ دلم خرابه شام آرزو کند

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 08 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 

مرغ دلم خرابه شام آرزو کند
آن دختری که قبله ارباب حاجت است
تاریکی خرابه به چشمان اشکبار
خونین چه دیدراس پدر را رقیه خواست
خوابید درخرابه که تا کاخ ظلم را

تا باسه ساله دخترکی گفتگو کند
حاجت رواست هر که بدین قبله رو کند
باراس باب شکوه زجور عدو کند
با اشک خویش خون زرخش شستشو کند
باناله یتیمی خود زیروروکند


آخرین ویرایش: - -

 

جبریل امین خادم و دربان رقیه

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 08 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 

گردید فلک واله وحیران رقیه
آن زهره جبینی که شد از مصدر عزت
هم وحش وطیور وملک وعالم وادم
خواهی که شود مشکلت اندر دو جهان حل
جن و ملک وعالم وآدم همه یکسر
کو‌ملک‌یزید و چه شد آن حشمت وجاهش
یک شب زفراق پدرش گشت پریشان
دیدی که چسان کند زبن کاخ ستم را

گشته خجل اواز زخ تابان رقیه
جبریل امین خادم و دربان رقیه
هستند همه ریزه خورخوان رقیه
دست طلب اندازبه دامان رقیه
هستند سرسفره احسان رقیه
اما بنگر مرتبت وشان رقیه
عالم شده امروز پریشان رقیه
درنیمه شب آن دل سوزان رقیه


آخرین ویرایش: - -

 

کی گفته من بابا ندارم...

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
دست من و نگاه من سوی شما رقیه جان
شوق زیارتت شده درد و دوا رقیه جان
نوگل هاشمی نسب بنتِ حسین فاطمه
معرفتی ز جودِ خود كن تو عطا رقیه جان
* * *
خاكِ رهت برای من مشت طلا رقیه جان
دلِ خریدار مرا بده جلا رقیه جان
بخشش تو نیازِ من طفلِ عزیزِ نازِ من
روی جواز من بزن مهرِ ادا رقیه جان
* * *
فاطمه ی كوچكی و پر از صفا رقیه جان
بده كمی به روحِ‌من درس‌ِ وفا رقیه جان
دو دست كودكانه ات گره گشای مشكلم
به هر كجا روم زنم تو را صدا رقیه جان
آخرین ویرایش: - -

 

این،‌ دختر سه ساله‌ام رقیه است !

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 

جناب حجه الاسلام و المسلمین ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت (ع) آقای حاج شیخ محمد علی برهانی فریدونی کرامتی را به دفتر انتشارات مکتب الحسین (ع) فرستاده‌اند و در آن مرقوم داشته‌اند:

طبق امر مطاع جناب مستطاب حجه الاسلام و المسلمین ونخبه المتقین آقای حاج شیخ علی ربانی خلخالی ( دامت توفیقاته) کرامتی را که حدود سی و چهار سال قبل دریکی از مجالس سوگواری حضرت سید الشهدا(ع) از زبان شیوای خطیب محترم جناب آقای حاج سید عبدالله تقوی شفاها شنیده‌ام نقل می‌کنم. جناب تقوی، که یکی از وعاظ تهران و از اشخاص بااخلاص ونوکران بی‌ریا و عاشق دلباخته جد مظلومش امام حسین (ع) بودند ، فرمودند:

من چندین سال است که درتهران در مجالس و محافل ومنازل منبر می‌روم وافتخار نوکری جد مظلومم،‌امام حسین (ع) ، را دارم. یکی از شبها که حدود ساعت 9 شب پس ازختم منبر به منزل برمی‌گشتم صدای زنگ تلفن بلند شد.

گوشی را برداشتم،‌دیدم یکی از دوستان است. به بنده فرمود فلان شخص بازاری ، به رحمت خدا رفته و فردا بعد از ظهر در فلان مسجد،‌مجلس ترحیم اوست. من شما را برای منبر رفتن درختم آن مرحوم به فرزندان متوفی معرفی کرده‌ام،‌سر ساعت 3 ( یا 4) بعد از ظهر آنجا حاضر ومهیای منبر رفتن باشید.

درهمان حال بنده به یادم آمد که روز گذشته در خیابان .... وکوچه .... که نام آنها درحافظه این حافظه این حقیر نمانده است روضه ماهیانه خانگی خواندم وخانمی درهمان مجلس با التماس به من گفتندکه فردا عصر درهمین ساعت یعنی مثلا ساعت 4 درهمین کوچه،‌ خانه روبرو به منزل ماتشریف بیاورید . من حاجتی دارم ونذر کرده‌ام سفره حضرت رقیه خاتون(ع) را بیندازم وشما باید روضه توسل به آن خانم کوچک وعزیز کرده امام حسین (ع) را بخوانید. من هم به وی قول دادم که سر ساعت موعود می‌آیم . خلاصه، درتلفن به دوستم گفتم من فردا قول قبلی داده‌ام درمنزلی روضه حضرت رقیه خاتون (ع) رابخوانم. دوستم گفت ای آقا،‌ من خواستم خدمتی به شما کرده باشم!‌شما چه فکر می‌کنید؟!

پیش خود فکر کردم که من بایدچندین مجلس،‌ روضه حضرت رقیه وحضرت علی اصغر (ع) را بخوانم تا سی تومان پول به من بدهند! این یک تاجر سرمایه‌دار است که فوت شده،‌لااقل پول خوبی به من می‌دهند. به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شده، رفتم در رختخواب خوابیدم و به خواب رفتم.

درعالم خواب دیدم در خیابان،‌ سر نبش همان کوچه‌ای که دیروز درآنجا روضه خوانده بودم،‌یک سید نورانی ایستاده و دست یک دختر سه ساله‌ای راهم در دست دارد . باهم سلام و تعاریف کردیم و من از او سوال کردم : نام شریفتان چیست و درکجای تهران سکونت دارید؟ پاسخ داد: من درهمه مجالس سوگورای خودم حاضر می‌شوم و این دختر هم دختر سه ساله من رقیه است . شما ما خانواده را به مادیات و دنیا نفروشید . چرا این زن را پس از آنکه به وی قول دادید درمنزلش روضه بخوانید،‌چشم انتظار گذاشتید ؟ چرا به خاطر اینکه آن حاجی بازاری که فوت شده و وارثش پول بیشتری به تو می‌دهند می‌خواهی خلف وعده بکنی؟!‌ و بنا کرد بشدت گریه کردن و با آن دختر به سمت همان خانه‌ای که آن زن منتظر من بود رفتند .

من بیدار شدم و به دوستم تلفن کردم . حدود ساعت 2 بعد از نصف شب بود . با گریه به او گفتم : فلانی، فردا برای مجلس ترحیم آن حاجی،‌منتظر من نباشد، که به هیچ وجهی نخواهم آمد . فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و روضه مصیبت حضرت رقیه (ع) خاتون را خواندم وقضیه را هم روی منبر گفتم . هم خودم وهم مستعین ،‌شدیدا منقلب گشته وگریه بی‌سابقه‌ای برما حاکم شد، به طوری که بعد از ختم روضه هم باز همگان به شدت گریه می‌کردیم و بوی عطر خوشی فضای خانه را فراگرفته بود وتا به حال چنین حالی درخود ندیده بودم.


آخرین ویرایش: - -

 

این حسین (ع) کیست ....

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 


این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست
حسین
فریاد بیدادی از ظلم است
حسین فریاد آزادیست
حسین فریاد عشق و شجاعت است


آخرین ویرایش: - -

 

m

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 

السلام علیک یاسیدة الرقیه سلام الله علیها

فخرم اینه تو دنیا که دلم با رقیه است

سبب خلقت من گفتن یا رقیه است

یا رقیه(س) ادرکنی


آخرین ویرایش: - -

 

بیت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 

بیت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر

بیت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر
با وصال خویش قلبم را شفا دادى پدر


ز آتش هجران تو یك شب نه هر شب سوختم

بالاتر از بهشته روی مه رقیه

شد شانه اباالفضل منزلگه رقیه

جانانه شد رقیه، دیوانه شد اباالفضل

میخانه شد رقیه پیمانه شد اباالفضل

كارم شده گدایی كار تو دلربایی

از عشق روی ماهت آخر شوم فدائی

حق بر دلم نوشته كوی تو صد بهشته

با خاك چادر توآب و گلم سرشته

بی بی چه با صفائی تو لیلی خدایی

نیروی بازوان عباس با وفایی

نامت برای زینب گردیده اسم اعظم

خوانده خدا كه هستی آموزگار مریم


آخرین ویرایش: - -

 

یا رقیه(س)

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.


اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد


در عطش می‏ماند و می‏گدازد.


فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.


بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود


این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز،


به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.


آخرین ویرایش: - -