u

دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 21 و 29 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
من که از جنس تو بودم پای حرفای تو موندم
چرا میگی ناگزیری من که هرچی گفتی خوندم
تو چرا دلت گرفته چرا میگی تنها هستی 
من که تنها بودم اما تنهایی رو از تو روندم
جرم من چی بود که امروز بی گناه پر گناهم 
من که عشقم و عزیزم هرجا تو خواستی کشوندم
عاشقی کردی و رفتی همه ی دارو ندارم ....
حالا محتاج تو هستم کاش منم مثل تو بودم........
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 21 و 29 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
بالاتر از سیاهی هم , "رنگ" است . . .


رنگ ِ این روزهای ِ من . . .
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 23 دقیقه و 18 ثانیهنویسنده : مهران

 
رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روز ها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا میبیند

از دور می گوید:



این روزها انگار



حال و هوای دیگری داری !

اما من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام



این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 22 دقیقه و 14 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو داری میری و میگذری
فقط یه سوال؟!
دوست داشتنم را دیدی
یا....
ندیده میگذری؟؟
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 20 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 
آهای سیزدتون بدر

دشمناتون در به در 

رفقاتون گل به سر

گرفتاریاتون زود بدر

خوشیهاتون هزار برابر
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 19 دقیقه و 33 ثانیهنویسنده : مهران

 
با کسی باش که
وقتایی که دلت گرفته
حوصله نداری
ناراحتی
حس میکنی یه دنیا غم داری
بلد باشه شادت کنه
راه قلبتو بلد باشه
تنهات نزاه
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 17 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 
یه مرد با چشم هایش عاشق می شود یه زن با گوش هایش ... برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن ... ...
آخرین ویرایش: - -

 

u

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 17 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه خاصی! فقط با هر صدایی برمیگردد 
آخرین ویرایش: - -

 

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 10 و 14 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ” ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ” ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ… ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ… ...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

پنجشنبه 8 فروردین 1392 ساعت 11 و 21 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 
وسعت نبود تو . . .

به اندازۀ تمام دنیای من است

تا آنجا که چشم کار میکند...

جای تو خالیست
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 17 و 30 دقیقه و 07 ثانیهنویسنده : مهران

 
هـمیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است . . .



نگاه کن ، نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ. .


چه سنگبارانی ،...


گیرم گریختی همه عمر،به کجا پناه میبری ؟


اخر خانه خدا هم سنگ است
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 17 و 27 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
این ذره ذره
گرمیِ خاموش وارِ ما
یک روز
بی گمان
سر می زند جایی
و خورشید می‌شود
...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 51 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 
فصل ها عوض مے شوند ؛جاے آلو را خرمالو مے گیرد . . .اما جاے دلتنگے را فقط دلتنگے 
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 50 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 

در این شهر صدای پای مردمی است،
که همچنان که تو را می بوسند 
طناب دارت را می بافند ،
مردمی که صادقانه دروغ می گویند، 
و خالصانه به تو خیانت می کنند، 
در این شهر هر چه تنهاتر با شی 
پیروزتری.

آخرین ویرایش: - -

 

از من فاصله بگیر !

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 49 دقیقه و 53 ثانیهنویسنده : مهران

 
از من فاصله بگیر !

هر بار که به من نزدیک می شوی

باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت..

از من فاصله بگیر !

من خسته ام از این امیدهای کوتاه !
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 49 دقیقه و 21 ثانیهنویسنده : مهران

 

خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود...

تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد...

با پای شکسته هم می توان سراغش رفت...

تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر می خرد...

تنها کسی است که وقتی همه رفتند، می ماند...

وقتی همه پشت کردند، آغوش می گشاید...

وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود...

و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه کردن...13409506293.jpg


آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 46 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
روی پـــــرده ی کعــبه ؛ این آیه حک شده اســت : نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ و مـــن . . .هنــــوز و تا همیشــه به همین یک آیــه دلخــوشــــم : " بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! " ...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 45 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 
یك جمله ی زیبا از طرف خدا : “قبل از خواب دیگران را ببخش ؛و من قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را بخشیده ام” ...
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت ما و خدا

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 45 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 
گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد ،که سکوت میکند ؛تا تو بارها بگویی :خدای من … ...
آخرین ویرایش: - -

 

u

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 10 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
از سکـــوتــم بتـــرس ...!
وقتــی که ساکـــت می شوم ...
لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خــــدا ...
بیشتر که گوش دهــی ..
از همــه ی سکوتـــم .. از همــه ی بودنــم ..
یک "آه" می شنـــوی ... و باید بترســی ..
از "آه" مظـلـــومـی که فریــــاد رسـی جز خـــدا ندارد ...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 10 دقیقه و 30 ثانیهنویسنده : مهران

 
باران می خواهم
آنقدر شدید که...
من و تنهاییم را
با خودش بشوید ، ببرد !!!!
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 09 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
کـــــاش

کـــمـی از دیـــوانـگـــی

و

عــــاشـقــیِ مــَــن سـهــــم تــــو بـــود
.
.
.
تــــا ایــــنقـــدر مـــنـطــــق را بــــه رُخــَـــم نـمیـکــشـیــــــدی
.
.
.
.......
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 16 و 06 دقیقه و 57 ثانیهنویسنده : مهران

 
دلم شور می زند زیــــبا...
تُو... کجای ایـن قصـه خسـته شُدی که هیج کَس نفهمیـد؟
کُجای ایـن دُنیـا را بــه دریـــا کشاندی که چشمانت اینجا تر شُد؟!
من کجای ایـن خراب شده بودم که تو بغض کردی؟!
بُغض نَکُن زیــــبا...
عُمریـســت لبخند تو ما را زِنده نگه داشتـــه...
اگر نخندی...
قاتل میشوم زیـــــبا...
همه ی اشک هایم را بر میدارم...
می اُفتم به جان این فاصله هـا...
می اُفتم به جان ایـن درد های لعنتی...
می کُشمشـان...
"""حالِ من خوب نیـست ...
حالِ مَن خَرابِ خَرابِ خَراب اَست..."""
آخرین ویرایش: - -

 

تسلیت

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 52 دقیقه و 56 ثانیهنویسنده : مهران

 
بسی پادشاهی کنم در گدایی... چو باشم گدای گدایان زهرا...

چه شبها که زهرا دعا کرده تا ما همه شیعه گردیم و بی تاب مولا...

غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص.. امیرت مشخص 

مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا

که دنیا... که دنیا به خسران عقبی نیارزد

به دوری ز اولاد زهرا نیارزد

و این زندگانی فانی.. جوانی...خوشیهای امروز و اینجا

به افسوس بسیار فردا نیارزد....
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 48 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
بابام رفته آجیل خریده؛
یک کیلو پسته هم جدای از اجیل خریده برای خودشو مامانم، برا منم کشمش خریده :|
خودم میدونم سر راهی هستم
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 15 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
عشقتـــ رآ پنهآטּ میڪنـے ڪـہ مرכآنگیتـــ פֿـכشـہ כـار نَشـوכ !



اَפֿـمـ میڪنـے ڪــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآטּ ڪنے !



مَـرآ " شُمــآ " פֿـَطآبـــ میڪُنے ڪِـہ هَوآیے نشَومـ !



اَمـآ نمــیـכانـے !



نمـیــכانے ڪـــہ چقَـכر ایــטּ هـآ بـہ تـو مـے آینـכ !



و مـَـטּ כیــوانـہ تـَر میشوَمـ
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 11 دقیقه و 19 ثانیهنویسنده : مهران

 
بعضی وقتهــآ...

از شدت دلتنگیــــ ،

گریهــ کهــــ هیچ...!!!

دلــ♥ــَت می خــوآهــَد ؛

هــآی هــــآی بمیــــری...!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 02 دقیقه و 44 ثانیهنویسنده : مهران

 
تظاهـــــر به شـــادی میــکنم حرفـــ میزنمـــ مثلـ همه ... اما ... خیلیـ وقت استــ مرده امـــ ! خیلیـ وقت استـ دلم می خواهد روزه ی سکوتـــــ بگیـرم ! دلم می خواهد ببـــــــارم ... و کسیـــ نپرسد چرا ... ! تو چه می فهمی لامصــــــب این روزها ادایــ زنده ها را در میـــــــآورم ... !!... . . ......باو...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 02 دقیقه و 29 ثانیهنویسنده : مهران

 
قمار زندگی را به کسی باختم که تک"دل"را با "خشت"برید جریمه اش یک عمر حسرت شد یاد گرفتم به "دل"،"دل"نبندم یاد گرفتم از روی دل حکم نکنم ...
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 00 و 02 دقیقه و 14 ثانیهنویسنده : مهران

 
دلم سکوت می خواد یه روزه واقعی .... می دانم تقصیر خودم است ! اما نمی دانم چگونه باید خود را مجازات کنم عجیب است همیشه مجازات بدترین چیز در تصورات بشر بود اما امروز انقدر خسته ام که کسی نمی تواند لحظه ایی درک کند هیچ چیز هیچ چیز نمی تواند آرام ام کند ! نگرانم !! دلم برای خودم تنگ شده است اما دیگر خود...
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2