تبلیغات
خرسی تنها .... - مطالب مهران

s

جمعه 12 مهر 1392 ساعت 11 و 00 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 
........نمیدانم چرا؟؟؟
..اما برایت سخت دلتنگم...
..دراین مسلک که صورتهای بی احساس..
به سوی قلبهای تازه می تازند...
من اینجا...
در صف مرگ شقایقها..
برای رنگ چشمان تو دلتنگم...
در هر ورق زمان نوشته ام...
به یادت میمانم حتی اگر.......
..........هزار صفحه از تو دور باشم

آخرین ویرایش: - -

 

من

جمعه 12 مهر 1392 ساعت 10 و 54 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 
من یه اسفندیم . . .!
من همون دیوونه ایم که هیچوق عوض نمیشه ...!
همونی که همه باهاش خوشحالن اماکسی باهاش نمی مونه!
همونی که اونقدر یه اهنگ گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر میشه ...!
همونی که هق هق همه رو به جون دل
گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه ...!
همونی که همه فکر میکنن سخته،سنگه، اما با هر تلنگری میشکنه ...!
همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میكنن ...!
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تكیه گاهی نیس ...!
همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته...
من اینم..*_*

آخرین ویرایش: - -

 

s

پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت 18 و 56 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

s

پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت 18 و 56 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : مهران

 
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 44 دقیقه و 00 ثانیهنویسنده : مهران

 
همه حرف دلم با تو همین است

که دوست..چه کنم؟

حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما.

.کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 43 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 
تنها نشستم... 

بازم یادم افتاد چقدر نیستی... 

چقدر توی این روزهایی که باید باشی ...نیستی! 

دلم گرفت... 

برای همه ی این نبودن ها 

برای اینکه می شد باشی و نیستی 

نیستی... 

دلم گرفت... 


کاش بودی ...

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 51 ثانیهنویسنده : مهران

 
می شود در همین لحظه

از راه برسی و

جوری مرا در آغوش بگیری

که حتی عقربه ها هم

جرات نکنند

از این لحظه عبور کنند؟؟؟

و من به اندازه ی تمام روزهای

کم بودنت

تو را ببویم و

در این زمان متوقف

سالها در آغوشت زندگی کنم

بی ترس فردا ها...


آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 

خیالت همیشه هست...

اما امروز دلم "خودت "را خواست،

نه خیالت را...



آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 
دریچه های آسمان را گشوده اند انگار

زمین عطر خدا گرفته

عطر عشق

عطر مستانگی

و باز تکرار می شود قصه از خود بی خود شدنم در کوچه های دلتنگ و مسکوت صبح

در کوچه هایی که نسیم انگاری

پیش پای میهمانی عزیز

آهسته جاروب می کند راه را

نرم می وزد و عشق می ورزد و دیده تر می کند آرام از شوق

تکرار می شوند خاطره ها

در نگاه صبح..

در چشم دیوار..

عطر نفس های به شمار افتاده یوسف می آید از عمق چاه زمان

عطر مردانگی های علی 

عطر قدم های نجیبانه زهرا

عطر پیراهن حسین

عطر صبر زینب

عطر عاشق شدن ماه

عطر شیرین تن خدا

و

صدای پایت در گوش کوچه می پیچد...

اشکالی ندارد اگر کوچه

اگر دیوار

اگر دنیا

به دیوانگی ام بخندند

مهم این است که تو ذکر هایم را می شنوی

مهم این است که می دانی دلم به هوایت 
سبز است....





خدایا!
 
ما بندگان ضعیف هستیم،
 
 ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم،
 
 ما هیچیم و هرچه هست تویی.
 
 ما اگر چنانچه خلاف می‌کنیم نادانیم،
 
 تو بر ما ببخش.
 
 تو ما را به این ماه مبارک رمضان
 
وارد کن به طوری که با رضای تو
 
 وارد بشویم در او.
 
 
خدایا!
 
تو ما را لیاقت بده که در این
 
مهمانی که از ما کردی به‌ طور
 
 شایسته وارد بشویم.
 
 
خدایا!
 
این ایران که از همه اطراف به او
 
هجوم شده است، برای اسلام،
 
این ایران را تو تقویت کن.

آمین

پ.ن: ماه مبارک رمضان به همه ی بنده هاش مبارک

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
هر شب به آسمان خیره میشوم و با ستاره ها درد و دل میکنم

من میگویم دوستم نداشت مگر نه ؟؟؟

ستاره هم چشمک میزند …

میگویم با دیگری خوش است مگر نه ؟؟؟

باز هم چشمک میزند …

میگویم من بروم راحت میشود مگر نه ؟؟؟

باز هم چشمک میزند …

و بعد سکوت میکنم …


آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 48 ثانیهنویسنده : مهران

 

دلم تنگ شده 

برای " تـــــــو"…. 

تو که سزاوار این همه اشعار عاشقانه ای … 

تو که این همه در من میتابی … 

در من خانه میکنی 

و 

میروی و تنهایم میگذاری … 

"تــــو

واژه ی کوچکی است 

اما دنیای مرا شامل میشود … 

فراموش میکنی 

اما فراموش نمیشوی 

دوستت میدارم اما دوستم نمیداری 

بیخیالم میشوی اما از خیالم نمیروی 

قلم میشوی در دستانم 

تک تک سطر های خاطراتم را مینگاری 

خنده میشوی رو لبانم 

اشک میشوی در چشمانم 

تو کیستی ؟؟ 

که این همه برایم عزیز هستی و من برایت بس ناچیز …


آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 

به سلامتی پسری كه وقتی چشمش به یه دختر خوشكل تو خیابان افتاد
سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت
هر چقدرم خوشكل باشه به پای عشق خودم نمیرسه..

...............................................

زندگی مثل اتوبوس میمونه 
وقتی جا گیرت میاد كه به آخر خط رسیدی

.........................................

بعد رفتنش موهایم را از ته زدم 
دیوانه ام میكرد خاطره ی دستانش...

.............................................

قشنگترین صدایی كه می تونین از عشقتون بشنوین
وقتیه كه از خواب بیدار میشه و گیج حرف میزنه!

..................................................

مرا پاپتی میخواند !
آنكه كفشهایم در راهش پاره شد


آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 
نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟
یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟
اصلا همه را پاک کن
هر آنچه از من داری
از من که چیزی کم نمیشود...
فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟
نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نــــــــــــه ! شدنی نیست...
نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
گاهی آدم

ناخواسته چقدر دلش لک میزنه؛

یه SMS براش بیاد

بگه دلم خیلی واست تنگ شده!

هیچ وقت ازم دور نشو!!



آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
میگن اگه کسی روخیلی دوست داری امتحانش نکن ! ! !
که ببینی اون چقدردوستت داره....
اول خودتوامتحان کن ببین تحملشوداری بفهمی دوستت نداره

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 40 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 40 ثانیهنویسنده : مهران

 
خدایا

دلم زنگ تفریح میخواهـــــد

باور کن خسته شده امــــــــــ

از این کلاس رقصیدن به ساز دنیـــــا

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 39 ثانیهنویسنده : مهران

 

در خاطریــــــــ کهـــــــ توییــــــــــ

دیگرانــــــــــ فراموشنــــــد

و بگــــــذار در گوشتــــــ بگویمــــ

میخواهمتــــــــــــــــــــــــــ

اینــــــ خلاصهــــ یــــ تمامـــــــــــــ

حرفـــــ هایــــــــ عاشقانهــ

دنیاستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 38 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﮐﺜـﯿـــﻒ ﺗﺮﯾﻦ ﭼـﺎﭘﻠﻮﺳﯽ ﺯﻣﺎﻧـﯿست ﮐﻪ،
ﻣـــﺮﺩﯼ ﺑﺨــﺎطﺮ ﻃﺒﯿـﻌﯽ ﺗـﺮﯾﻦ ﻧـﯿـﺎﺯﺵ
ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﻣـﻌﺼـﻮﻣـﯽ ﺑﮕﻮﯾـﺪ:
ﺩﻭﺳـﺘــــﺖ ﺩﺍﺭﻣــــــ ... !!

آخرین ویرایش: - -

 

m

یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 16 و 19 دقیقه و 37 ثانیهنویسنده : مهران

 
آغوش من سرزمین توبود...؛

کاش قدری عِرق میهن پرستی داشتی؛ وطن فروش



آخرین ویرایش: - -

 

قضاوت

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 23 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 

مـــن کسانی را می شــناسم که با صـــدای بلند دعــــا میخوانند امـــا دستشان به ستـــاره ای نمی رسد

امــا کسانی هستند که بی دعـــــا با خــــدا دست می دهـــند ...http://uploadtak.com/images/z13_400050_3333686901097.jpg
آخرین ویرایش: - -

 

عشق

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 05 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

تیری که اینهمه دور رفت ( آرش و عشق)

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 
آرش گفت: زمین كوچك است. تیر و كمانی می خواهم تا جهان را بزرگ كنم…
به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی كمان.
به آفرید كمانی به قامت رنگین كمان داشت و تیری به بلندای ستاره.كمانش دلش بود و تیرش عشق...

به آفرید گفت: از این كمان تیری بینداز، این تیر ملكوت را به زمین می دوزد.
آرش اما كمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی كه عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری.

اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
به آفرید گفت: كاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان...
آن گاه كمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد كه كمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت تیری كه هزاران سال است می رود...
هیچ كس اما نمی داند كه اگر به‌آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت
tir-kaman.jpg
آخرین ویرایش: - -

 

مادر

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 
کودک که بودم ، وقتی‌ زمین میخوردم ،مادرم مرا می‌بوسید،
تمام دردهایم از یادم میرفت ...
دیروز زمین خوردم، دردم نیامد ،

اما...
 
به جایش تمام بوسه‌های مادرم به یادم آمد
http://uploadtak.com/images/u4149_3866_333376410109018.jpg
آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 
چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود

و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود ...!
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﺁﻏـــــــﻮﺵ ﮐﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺑﺩار ؛

ﮐـــﻪ ﺑـــﻮﯼ "ﺑـــــﯽ ﮐﺴـــﯽ" ﺑﺪﻫﺪ ،

ﻧــﻪ ﺑــــﻮﯼ

"ﻫــــﺮﮐﺴـــﯽ"
آخرین ویرایش: - -

 

باروووووون

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت كهنه را به هم بزنیم

و ز باران كمی بیاموزیم

كه بباریم و حرف كم بزنیم

كم بباریم اگر، ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن های عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

سالكم قطره ها در انتظار تواند

زیر باران بیا قدم بزنیم
آخرین ویرایش: - -

 

بدون شرح

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

آخرین ویرایش: - -

 

راستش را بگو

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17 و 04 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 

راستش را بگو در زندگی قبلیت

یک لیوان شیر نسکافه ی داغ نبودی؟

تلخ ِ شیرین گرم و خواستنی

و به شدت آرام بخش....
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 29 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...