me

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 17 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
گاھے
حتے جرات نمیکنم
پشت سرم را
نــگاه کـنــم ،
که بـبـیـنـم
جـام خالیــه ، یا نــه !؟
آخرین ویرایش: - -

 

من

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 15 دقیقه و 29 ثانیهنویسنده : مهران

 
… سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه. از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش. در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم. عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم. در همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو خواهم گفت…! می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم. درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم! احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم. چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش! ای هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده! بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان. نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا. اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت.
آخرین ویرایش: - -

 

me

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 13 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 
ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من
به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟
برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری
برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟
شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد
تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟
صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من
برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را
به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا؟
تو شیرین تر از آن هستی كه شادابیت كم گردد
و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟!!!
آخرین ویرایش: - -

 

دلتنگی

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 13 دقیقه و 20 ثانیهنویسنده : مهران

 
ابر آمد و یک آن دلم هوای تو کرد
غروب، نم نم باران... دلم هوای تو کرد

شبیه رفتن خورشید لحظه ی گذرت
غروب بود و فراوان دلم هوای تو کرد

درست آخر مهر از تو دل بریدم و باز-
درست اول آبان دلم هوای تو کرد

چه سخت از تو جدا شد چه سخت تنها شد
چقدر زود و چه آسان دلم هوای تو کرد

دلش هوای مرا کرد یک نفر یکروز
همینکه گفت: "حسن جان!" دلم هوای تو کرد!

گذشت بی تو زمستان، بهار آمد و آه...
دوباره - از تو چه پنهان- دلم هوای تو کرد
آخرین ویرایش: - -

 

عشق

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 12 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .
آخرین ویرایش: - -

 

من

شنبه 30 دی 1391 ساعت 22 و 11 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
سکوت همیشه به معنای ""رضایت"" نیست.گاهی یعنی "خسته ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند توضیح دهم"
آخرین ویرایش: - -

 

me

شنبه 30 دی 1391 ساعت 21 و 58 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
می توانی آنقدر خسته باشی که خواب را که کابوس را حتی مرگ را، پس بزنی؟ جهان جوابم کرده است … ...

آخرین ویرایش: - -

 

me

شنبه 30 دی 1391 ساعت 21 و 52 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
دِلـَـــــمــ ؛
گـ ـاهے میــگیـــ ـرَد !
گـ ـاهے میــ ـسوزَد !
و حَتے گــ ـاهے ،
گــ ـاهے نـَ ـه خیــلے وَقتـــ هـآ
میـــ ـشِکَند !
امــ ـا هَنـــــ ـوز مے تَپـــَــد به خـُدا
آخرین ویرایش: - -

 

me

شنبه 30 دی 1391 ساعت 21 و 52 دقیقه و 05 ثانیهنویسنده : مهران

 
ای کــاش یا بـــــــــــودی
یـــــا از اول نبودی !!
ایـــــن که هســـتیو کنــــارم نیســــتی ...
"دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد"
آخرین ویرایش: - -

 

صدا بزن مرا

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 34 دقیقه و 59 ثانیهنویسنده : مهران

 

صدا بزن مرا

مهم نیست به چه نامی

فقط میم مالکیت را آخرش بگذار

می خواهم باور کنم ، مال تو هستم .


آخرین ویرایش: - -

 

خــدایا ؟

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 33 دقیقه و 30 ثانیهنویسنده : مهران

 

خــدایا ؟

کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .

مــی خــواهـــمـــ در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . . !

ایـن یـک اعــتـرافــــــ اســت . . .

مــن بــی او دوامــ نــمی آورمــ . . .

حــتــی تــا صــبح فـــردا . . . !.!


آخرین ویرایش: - -

 

...میترسم ...

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 33 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 

 
مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

...میترسم ...

آخرین ویرایش: - -

 

ماندن

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 33 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 

رفت و آمد ،
 
رفت و آمد ،
 
اینقدر رفت و آمد

که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد!

آخرین ویرایش: - -

 

می نویسم که تو بخوانى

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 17 ثانیهنویسنده : مهران

 

می نویسم که تو بخوانى، اما حیف !
دیگران عاشقانه هاى مرا می خوانند و یاد عشق خودشان می افتند !
و تو… حتى نگاه هم نمی کنى …!
 

خیلی سخته دلت هوای یه نفر رو بکنه
ولی نتونی بگی
خیلی سخته دلت بخواد صداش رو بشنوی
ولی نتونی زنگ بزنی.
آخرین ویرایش: - -

 

دوستت دارم ...

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ...

من تو را به مدت بودنم دوست دارم ...

ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت

 به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...

عشق را ... چگونه بودن را ...

دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ...

قشنگ نازنین من كه تو باشی دیگر از هیچ نگاه هراسانی هراس ندارم

قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها می كنم .

تا تو هستی دلم برای كسی تنگ نمی شود . 

عزیزم تا هستی با یاد تو زندگی برایم خوشبختی بزرگ است .

مرا همیشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من همیشه كنار توام .
 
به دستهایت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبریز از محبت اند .

دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .

آخرین ویرایش: - -

 

دلت را بده

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

ما ""مـــرد"" هستیمــ!
دستــــانمانـــ از تو زِبرتر و پهنـــ تر استـــ !!!
صورتمانـــ تهـــ ریشیـــ دارد!!!
گاهیـــ دلگیراز بیـــ وفاییـــ ها ، اما دلمانـــ دریــــاستـــ!
جـــاىِـــ گریـــــهـــ كردنـــ بهـــ بالكنـــ میرویمـــ  !!!
ما با همــــانـــ دستانـــ پهنـــ و زبرتو را نوازشـــ میكنیمـــ !!!

دریاییـــ از گرفتاریـــ همـــ باشیمـــ ،ولیـــ .. با همانـــ صورتـــ ناصافـــ و ناملایمـــ تو را میبوسیمـــ ونوازشتـــ میکنیمـــ .. تا تو آرامـــ شویـــ !!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوانـــــــــ""!!!
آنقدر پولـــ و ماشینـــ و ثـــــروتمانـــ را""نسنجـــ فقطـــ بهـــ ما ""دلتـــ را بدهـــ"" تا زمینـــ و زمانـــ را برایتـــ بدوزیمـــ

. . . ! ! !


آخرین ویرایش: - -

 

تو حتی تب نکردی !!!

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 


آن شب باران می بارید…

باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم…

و از همین شوق بی چتر آمدم… ولی آمدم…

و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی…

و باران می بارید…

آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…و باران می بارید…

و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی…


آخرین ویرایش: - -

 

فاصله

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 

چقدر دور تر از احساسم ایستاده ای!

از این فاصله

تو ،

حتی صدایم را نمی شنوی


چه برسد به دلتنگی!


آخرین ویرایش: - -

 

گاهـــﮯ...

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
 
گاهـــﮯ...
 
 حجم ِ בلتنگـﮯ ـهایَـ م
 
 آنقدر زیــآد مـﮯ شـوב

ڪــﮧ دنیــا با تمامـ ِ وسعتش برایَــ م تنگ مـﮯشوב 
 

בلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش ِ روزگارش

بـﮧ مَــ טּ ڪـ
ﮧ رسیـב از حرڪـت ایستاב

 دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ בلتنگـﮯـهایَـ م رـآ ندیـב

دلتنگ ِ خوבمـ
 
خوבے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرבه امـ ...

آخرین ویرایش: - -

 

قضاوت....

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 31 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن،
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

آخرین ویرایش: - -

 

دلــم گرفته

یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 17 و 30 دقیقه و 45 ثانیهنویسنده : مهران

 


دلــم گرفته

دلم عجیـب گرفته است

و هیــچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نــارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ ایـــن گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا ازهــجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکــر می کنم

که این ترنم مــوزون حــزن تا به ابدشنیده خواهد شد


آخرین ویرایش: - -

 

ای علقمه

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 15 دقیقه و 16 ثانیهنویسنده : مهران

 
 

ای علقمه از خروش آن مست بگو

از تشنگی و ساقی بی دست بگو

دیدی که چنان شکست و آهی نکشید

زیباتر از این رشادتی هست؟ بگو!


آخرین ویرایش: - -

 

کشته ی اشک

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 12 دقیقه و 12 ثانیهنویسنده : مهران

 

بسم رب الحسین(ع)

نام عالم تابی که تا ابد بر تارک آسمان میدرخشد نام حسین(ع) است و بس...

سلام آقای مهربانی ها ، سلام ای دلداری که دل وا مانده ام را سامان دادی در جاده ی بی کسی ها ،سلام ای امیر بی سری که تا به قیامت بر عالم سروری میکنی و سلام علی شیب الخضیب.

بر سرِزبان افتادن نامت ،مژده ی آغاز فصل عشق است ، آغاز لحظه شماری برای پا گذاشتنت بر دل های عاشق تا پر بگیرند و پرواز کنند به آن سوی زمانه ،فراتر از عقل و منطق و کرانه ها.

ای ستاره ای که مسیر حق به برکت یک نظر چشمان زیبایت روشن نگاه داشته شده و ای قمری که دل همه ی اهل عالم را به جزر و مد می کشانی.دوباره ماه عشق آغاز شد و دوباره دل هر لحظه به دنبال بهانه ای است که بسوزد برایت تا پاک شود و کدام داغ است که می سوزاند و پاک می کند و می شوید جز داغ عشق تو ؟جز عالم تو؟عالمی که در آن واژه ی عشق چهار حرفی است-ح س ی ن- عالمی که زیبارویان آن سوختگانند ،عالمی که تنها یک راه از آن عبور میکند و آن مسیر حب الحسین(ع) است .

راهی که که همه ی عشاقِ محرم در آن گرد می آیند تا افسار حبل الله المتین ، بر گردن آنان و داغ دیدن روی آخرین فرزندت را بر دلشان بنهی ، برخی تا ابد در این راه میروند و برخی همچون منِ سرگشته که تمام عمرم در شک و تردید به سر می بردم رفتنشان یک ماهه است و باز میگردند تا ماه بعد سال بعد....

دلم بی قرار و مشتاق است تا درِ میخانه ی عشق برویش وا شود و جام "نیـــنوا"به او نوشانده ،جامی که تا ابد مرا مست نگه میدارد بدون هیچ خماری و خدا کند که نصیبم شود وگرنه باز دلم به امید گرفتن حواله ی جام از بر مادرت میرود.

این بار دلم پرمی کشد به صحرای بلا جایی که در آن یلی بود و مشک آبش که چون فرزند خویش از آن مراقبت می نمود و کدامین فرزند است که بتواند داغ عمودی بر سر و شمشیر و تیر و نیزه ها را بر بدن و خندیدن بر چشم خونین زیبای پدر را تحمل کند ، و بغض مشک می شکافد و ای کاش اینچنین نمی شد تا شش ماهه ای برای رفتن به پیش عمو این چنین شتاب نکند،کاش بغض در گلوی مشک باقی می ماند تا سردار کربلا مجبور نشود بدن اِرباً اِربا فرزندش را حمل کند

و ای مشک اشکت را نگهدار مگذار امید پدر قطع شود ، پدر تاب اشک ریختن تو را نداشت او افتاد بر زمین اما کمر برادرش خم گشت.

ای مشک نفرین بر تو که ناله ی جانسوز مادری برای غربت فرزندش را نشنیده ای و الا هیچ وقت اشکت در نمی آمد ، ای تویی که با اشکت تمام عالم را سوزاندی، تا آخرین لحظه در آغوش پدرت بودی و هیچگاه به زمین نخوردی اما چطور آن طفل سه ساله را ندیدی که نیمه های شب از "جمل" به زمین افتاد و پدری نبود که او را در آغوش بگیرد آخر او تنها نظاره گر بود ،نه دستی داشت و نه بدنی و نه پای راه رفتنی و هیچ ، تنها به فرزندش که در خاک بی رحم گم شده بود می نگریست ،می گریست می نگریست ، می گریست.

مشک؛ به عمرت دیده بودی نامردانی بزرگ با دستانی بزرگ بروی صورت کوچکی با انگشتان بزرگشان بکوبند و بخندند؟وبخندند....

ندیده بودی و نخواهی دید.اما تو هم حق داشتی اشک بریزی چون من اینها را ندیده ام و تو همه را دیدی....

و حسین (ع) کشته ی اشک است کشته ی اشکِ مشک


آخرین ویرایش: - -

 

بند بند پیکرم

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 44 ثانیهنویسنده : مهران

 

عضو عضو پیکرم پیوسته گوید یا حسین

تا برات کربلایم را کند امضاء حسین

هم دلم را برده با خود در کنار قتلگاه

هم دو چشمم را کند از اشک و خون دریا حسین

از سنین کودکی پوشیده ام رخت سیاه

ریختم اشک و زدم بر سینه گفتم یا حسین

با همین پرونده ی سنگین و این بار گناه

میخرد ما را در این دنیا و آن دنیا حسین

غم مخور گر روز محشر گم شدی در بین خلق

هر کجا باشیم ما را میکند پیدا حسین

من که از روز ولادت کربلایی بوده ام

دوست دارم وقت مردن هم بمیرم با حسین

کعبه و رکن و مقام و زمزم من کربلاست

از درون خویشتن پرواز کردم تا حسین

حرام میکنم بر خویشتن آب را...سلام میدهم به تو ، به کاروان تو ، به کربلا...


آخرین ویرایش: - -

 

یا زینب(س)

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 42 ثانیهنویسنده : مهران

 

زینب نبود بید که از باد بلرزد

او دختر زهراست، پرستوی حسین است


آخرین ویرایش: - -

 

بخونید از مشک خالی ...

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 
از مدینه كه راه افتادیم حس غریبی داشتم
صاحبم یه جور دیگه لابه لای وسایل نگام می كرد.
از اینكه می تونستم به كار بیام و یه سری جگر های سوخته رو آب بزنم خوشحال بودم.
رسیده بودیم، نمیدونستم اینجا كجاست صدای همهمه میومد.
همه داشتن از همدیگه سوال می كردن.
دیدم یه صدای غریب و محزون داره یه چیزایی میگه. خوب گوش كردم.
احساس كردم با این صدا همه غصه های عالم رو دلم جمعه شده.
دیدم صدا میگه: انا لله و انا الیه راجعون،اعوذ بالله من الكرب و البلا.
تازه فهمیدم اینجا كربلاست.
احساس كردم همه دارن دور صاحب من میچرخن. فهمیدم برا خودش كسیه.
احساس كردم همه كارست. خیمش از همه بلندتر بود.
همه جا رو میدیدم. با یه اسم عجیبی صداش میكردن. بذار خوب گوش بدم مثل اینكه دارن یه كلمه ای میگن. خیلی این كلمه برام غریبه. دیدم هر كی بهش میرسه میگه عموجان!
فهمیدم اسمش عموئه.
از اینكه مال اون بودم احساس غرور میكردم. از اینكه صاحب من بود، از اینكه قرار بود رو دوشش برم خیلی خوشحال بودم.
روز به روز از ورود ما به كربلا میگذشت. جگر من داغتر میشد.
از تهی بودنم تعجب میكردم.
پس چرا خبری از آب نیست.
از صدای بچه ها فهمیدم آب رو بستن.
چرا؟ مگه اینا مسلمون نیستن.
تازه من از صاحبم شنیده بودم آب مهریه مادرشونه.
صدای العطش بچه ها دل صاحبمو می لرزوند. وقتی شكماشونو رو خاك گذاشتن
فهمیدم فاجعه سختی در انتظاره.
از اینكه دیدیم انقدر بی مصرف شدم لحظه لحظه بیشتر خجالت زده می شدم.
آب می شدم. از خجالت خودمو جمع می كردم یه گوشه كسی منو نبینه داغ عطشش تازه بشه.
دعا می كردم بارون بیاد.
آخه بچه ها بدجوری با من بازی می كردن. دعا می كردم دوباره اون دست مهربون منو برداره پر آب كنه.
دعام داشت مستجاب می شد.
یكی از بچه ها منو برداشت، دویید جلو عمو. عمو! نمی دونم این عمو چی بود كه دل صاحب من به لرزه افتاد.
منو گرفت رو دوشش انداخت. كاشكی هیچ وقت از رو دوشش پایین نمی اومدم.
عجب شونه بلندی داشت،انگار رو قله آسمون بودم، همه جا رو می دیدم.
سوار اسبش شد، به تاخت زد به لشكر، از رو دوشش همه جا رو میدیدم.
همه چی پیدا بود. چه خبره اونطرف؟
چند نفر به یه نفر؟
آخه یه مشت زن و بچه انقدر شمشیر و نیزه نمیخواد.
مثل باد به سمت آب حركت كرد.احساس كردم باد هم جلوشو نمی تونه بگیره.
چقدر اینا از صاحب من می ترسیدن. كسی جرأت نداشت جلو بیاد.
راستی مگه این پسر كی بود؟
تازه من می دونستم قصد جنگیدن نداره، فقط میخواد آب بیاره.
صدای موج داره میاد!
فهمیدم به آب دارم نزدیك می شم. دل تو دلم نبود.
از این همه آب اگر دوسه قطرش به علی اصغر برسه زنده می مونه.
اما نذاشتن!
چون توان جنگ رو در رو رو نداشتن نامردا از پشت سر حمله كردن
انقدر تیر به صاحبم زدن كه ....
بعد از اون تیر ها دیگه نفهمیدم چی شد.
فقط همینو فهمیدم كه امید صاحبم نا امید شد و به تكبیر سوم نرسید.
و همونجا فریاد زد: أخا أدرك أخا.


آخرین ویرایش: - -

 

صدایش را می شنوی؟

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 10 دقیقه و 41 ثانیهنویسنده : مهران

 

للحق

حسین علیه السلام ، زنده ی جاویدی ست که هر سال دوباره شهید می شود و همگان را به یاری حق فرا می خواند.

صدایش را می شنوی؟


آخرین ویرایش: - -

 

مرغ دلم خرابه شام آرزو کند

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 08 دقیقه و 46 ثانیهنویسنده : مهران

 

مرغ دلم خرابه شام آرزو کند
آن دختری که قبله ارباب حاجت است
تاریکی خرابه به چشمان اشکبار
خونین چه دیدراس پدر را رقیه خواست
خوابید درخرابه که تا کاخ ظلم را

تا باسه ساله دخترکی گفتگو کند
حاجت رواست هر که بدین قبله رو کند
باراس باب شکوه زجور عدو کند
با اشک خویش خون زرخش شستشو کند
باناله یتیمی خود زیروروکند


آخرین ویرایش: - -

 

جبریل امین خادم و دربان رقیه

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 08 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 

گردید فلک واله وحیران رقیه
آن زهره جبینی که شد از مصدر عزت
هم وحش وطیور وملک وعالم وادم
خواهی که شود مشکلت اندر دو جهان حل
جن و ملک وعالم وآدم همه یکسر
کو‌ملک‌یزید و چه شد آن حشمت وجاهش
یک شب زفراق پدرش گشت پریشان
دیدی که چسان کند زبن کاخ ستم را

گشته خجل اواز زخ تابان رقیه
جبریل امین خادم و دربان رقیه
هستند همه ریزه خورخوان رقیه
دست طلب اندازبه دامان رقیه
هستند سرسفره احسان رقیه
اما بنگر مرتبت وشان رقیه
عالم شده امروز پریشان رقیه
درنیمه شب آن دل سوزان رقیه


آخرین ویرایش: - -

 

کی گفته من بابا ندارم...

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 16 و 06 دقیقه و 49 ثانیهنویسنده : مهران

 
دست من و نگاه من سوی شما رقیه جان
شوق زیارتت شده درد و دوا رقیه جان
نوگل هاشمی نسب بنتِ حسین فاطمه
معرفتی ز جودِ خود كن تو عطا رقیه جان
* * *
خاكِ رهت برای من مشت طلا رقیه جان
دلِ خریدار مرا بده جلا رقیه جان
بخشش تو نیازِ من طفلِ عزیزِ نازِ من
روی جواز من بزن مهرِ ادا رقیه جان
* * *
فاطمه ی كوچكی و پر از صفا رقیه جان
بده كمی به روحِ‌من درس‌ِ وفا رقیه جان
دو دست كودكانه ات گره گشای مشكلم
به هر كجا روم زنم تو را صدا رقیه جان
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 29 ) ... 9 10 11 12 13 14 15 ...
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic