او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 33 دقیقه و 37 ثانیهنویسنده : مهران

 
کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد



که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و



چشـمـاتـــــ ، بــــارون



جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟



بغــــلتـــــ کنــــه و بگـــــه : گـریـــ كن
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 31 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
بَعــضـــیـها فَقــَــط رَهْـــگُـذرنـــد از هَمـــــــان اولْ... میـ آینـــــــد کِهـ برونـــد میـ آینــــــــد کِهـ نمانــنـد یـــــادتْ بـــاشَـد هیچــــ وقـــتْ دل نبندی به بودنـِشــــــانــْــ !!! چــون وقتــــــی بــــرَونــْـد تــــــو میـ مانـــی و دلی کِهـ دیگـــــر تــــــا اَبـــَــد دل نمیـ شــــود برایــَـتْ..
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 27 دقیقه و 11 ثانیهنویسنده : مهران

 
یــﮧ وَقـتایے هَسـتـ.. ڪه هِـے بیـدار میـمونے با خـودِت میگے:

اَلانـﮧ ڪه زَنــگ بِــزَنه

اَلانـﮧ ـڪــﮧ اِس بِـده

اَلانـﮧ ڪـﮧ...

وَ

هَمیــن رِوال اِدامـﮧ پِیـدا میـڪنـﮧ

تا زَمـانـیکـﮧ بـاوَرِت میشـﮧ

واقعاً رَفتــﮧ
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 26 دقیقه و 28 ثانیهنویسنده : مهران

 
ن به زخم کسی نمک نزدم
به کسی تاکنون کلک نزدم
من همینم که میبینی
هیچ بر چهره و صورتم نزدم
من مسیح همیشه مصلوب
مگر کتک خورده ام، کتک نزدم
باعث اضطراب گل نشدم
سنگ بر بال شاپرک نزدم
پس چرا بر زخم دلم نمک زده اند
منکه بر زخم کسی نمک نزدم
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 25 دقیقه و 47 ثانیهنویسنده : مهران

 
دوست همه باش و معشوق یکی، مهرت را به همه هدیه کن اما قلبت را به یکی ... 
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 24 دقیقه و 58 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو به افتادن من در خیابان خندیدی..

و من تمام حواسم به چشمان مردم شهر بود...

که عاشق خنده هایت نشوند....
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 23 و 24 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
کاش می فه میدی قهر می کنم تا دستامو محکم تر بگیری و

بلند تر بگی بمون...

نه این که شونه هاتو بالا بندازی

و بگی هر طور راحتی...
آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 55 دقیقه و 05 ثانیهنویسنده : مهران

 
روزهای تعطیل سخت تر میگذرد

زیرا که میدانم …

وقت داری به من بیاندیشی !!!

ولی نمی اندیشی …
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 54 دقیقه و 27 ثانیهنویسنده : مهران

 
نمی خواهم بر گردی . . .

این را به همه گفته ام !

حتی به تو ! به خودم . . .



اما نمی دانم چرا

هنوز برای آمدنت فال می گیرم . . . !!!
آخرین ویرایش: - -

 

حکایت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 22 و 52 دقیقه و 06 ثانیهنویسنده : مهران

 
جاده ی موفقیت سر راست نیست
پیچی وجود دارد به نام شکست
دور برگردانی به نام سردر گمی
سرعت گیر هایی بنام دوستان
چراغ قرمز هایی بنام دشمنان
چراغ احتیاط هایی بنام خانواده
تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل
اما اگر یدکی بنام عزم داشته باشید
موتوری به نام استقامت
و راننده ای بنام خدا
به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد



آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 34 دقیقه و 04 ثانیهنویسنده : مهران

 
هوا نیستــــم
امــــا همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست دیدن ِ
همان آسمان که
… شاید “تو” …
دقایقی پیش به آن نگاه کـــرده ای
آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 26 دقیقه و 50 ثانیهنویسنده : مهران

 
چقـدر کمــ توقع شـده ام !!!

نہ آغوشت را مـیخواهـم

نہ یکــ کلام محبت آمیز ...

نہ حتـی بودنت را ...

همیـن که بیایـی و از کنـارم رد شـوی کافیست ...

مـرا بہ آرامش مـی رساند

حتی اصطکاک سایه هایمان ...

آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 26 دقیقه و 13 ثانیهنویسنده : مهران

 
از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

آخرین ویرایش: - -

 

u

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 24 دقیقه و 33 ثانیهنویسنده : مهران

 
مــی ریـــزم، 

ریـزِ ریــزِ ریـــز چـــون برفـــــ؛

هـــرگـز هیــچ کــس ندانستـــــ؛

ایـــن ریزهـ های بــرفــــ تکـه های خــودکــشی یکــــ ابـر استــــ . . .

آخرین ویرایش: - -

 

او

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : مهران

 

سر درد…دردسر..


سر درگم..

سر گیجه..

سر به هوا..

چقدر “سر” به سرم می گذارند..

دقیقه های سرد بی تو.

آخرین ویرایش: - -

 

حماقت

پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 18 و 20 دقیقه و 24 ثانیهنویسنده : مهران

 
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 09 دقیقه و 15 ثانیهنویسنده : مهران

 
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است …
آخرین ویرایش: - -

 

او

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 08 دقیقه و 23 ثانیهنویسنده : مهران

 
صدای موزیک را زیاد تر کنید
دلم نمی خواد صدای هق هقم را کسی بشنود
برای خنده هایی که گم کرده ام نگرانم ،
مدت هاست کسی از آنها خبر ندارد
برای رسیدن به خانه چقدر عجول بودم ،آخر ناخواسته پشت در ماندم
شما را به جان آرزوهایتان قسم ،
امشب کسی مادری کند ، برایم قصه بگوید
دله دلگیرم بدجور هوس خواب زمستانی کرده
شاید زمانی که از این بی کسی بیدار شوم
کسی کنار احساساتم منتظرم باشد
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 07 دقیقه و 35 ثانیهنویسنده : مهران

 
اشتباه از من بود...

پر رنگ نوشته بودمت...



آخرین ویرایش: - -

 

او

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 06 دقیقه و 52 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﮐـﺎﺵ ﻣـﯽ ﻓـﻬـﻤﯿـﺪﯼ
ﻗـﻬـﺮ ﻣﯿـﮑﻨﻢ
ﺗـﺎ ﺩﺳـﺘـﻤﻮ ﻣـﺤـﮑﻤﺘﺮ ﺑﮕﯿـﺮﯼ ﻭ ﺑـﻠـﻨـﺪﺗـﺮ
ﺑـﮕـﯽ
ﺑـﻤﻮﻥ ...
ﻧـﻪ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺷـﻮﻧـﻪ ﺑـﺎﻻ ﺑــﻨـﺪﺍﺯﯼ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ
ﺑـﮕـﻰ
ﻫـﺮ ﻃﻮﺭ ﺭﺍﺣـﺘـﻰ. . . .!
آخرین ویرایش: - -

 

او

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 05 دقیقه و 32 ثانیهنویسنده : مهران

 
کودکی که آماده تولد بود
نزد خدا رفت و از او پرسید :
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید
اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد.
از خداوند پرسید : خدایا ! نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می توانی او را مـادر صدا کنی.

آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 05 دقیقه و 01 ثانیهنویسنده : مهران

 
ﺩﯾـﮕﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼــﯿﺰ ﺷــﮏ ﺩﺍﺭﻡ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺗـــﻮ ﺑﻪ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺷــﺘـﻦ ﻣـﻦ
ﯾـــﻘﯿـﻦ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﻭ ﺑـﯽ ﺑـــﻬﺎﻧـﻪ ﺭﻓــﺘﯽ...

آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 04 دقیقه و 14 ثانیهنویسنده : مهران

 
یه وقتایی یه جاهایی یه حرفایی...
چنان آتیشت می زنه که...
دوست داری فریاد بزنی ! ولی نمیتونی ...
دوست داری اشک بریزی و نمیتونی حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه !
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه
به این میگن درد بی درمون...!!!
آخرین ویرایش: - -

 

u

چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21 و 03 دقیقه و 55 ثانیهنویسنده : مهران

 
بزرگترین بازنده زندگی کسی است
که نمیداند قلب چه کسی برایش می زند ..
.
وبزرگترین برنده زندگی کسی است که
همه عمر قلبش برای یکنفر میزند ..
آخرین ویرایش: - -

 

او

چهارشنبه 9 اسفند 1391 ساعت 15 و 40 دقیقه و 03 ثانیهنویسنده : مهران

 
کبریتی کشیدی . . . . . .

آتشی روشن شد . . . از روی شوخی و بازی . . . . 

یه بازی کودکانه که دنیا مو سوزوند . . . . . . . . .

هنوز هم در تلاش خاموشی ام . . . . . .. . . . 

آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 اسفند 1391 ساعت 15 و 41 دقیقه و 32 ثانیه

 

u

سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 22 و 21 دقیقه و 22 ثانیهنویسنده : مهران

 
ـــادش بخیـــر ... 
یـــک" میـــم " بـــه آخـــر , اسمـــم اضافـــه میکـــردی ;
*مـــن* مـــال *تـــو* میشـــدم ..........!

آخرین ویرایش: - -

 

او

سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 22 و 20 دقیقه و 25 ثانیهنویسنده : مهران

 

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

آخرین ویرایش: - -

 

u

دوشنبه 30 بهمن 1391 ساعت 13 و 35 دقیقه و 43 ثانیهنویسنده : مهران

 
میدانم ؛
دیگر برای من نیستی !
اما ….
دلی که با تو باشد این حرفها را نمیفهمد..



آخرین ویرایش: - -

 

او

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 16 و 25 دقیقه و 08 ثانیهنویسنده : مهران

 
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست
آخرین ویرایش: - -

 

مادر

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 16 و 23 دقیقه و 05 ثانیهنویسنده : مهران

 

به خاطر وجودت که ایزد بهشت را ساخت سپاسگذارم

به خاطر موهای شب رنگت که از رنجهای که به تو دادم به سپیدی گرویده

شرمسارم

به خاطر شب بیداری هایت بر بالین تبدارم سپاسگزارم  ولی از دیدگانت که

نگذاشتم بر هم نهی شرمسارم

به خاطر نوازش کردنم در سختی ها سپاسگذارم ولی از دستانت به خاطر

زحماتی که داده ام شرمسارم

به خاطر آغوش گرمت در سرما و تنها ایها و دل تنگی ها  پناهم دادن تا شانه

هایت را خیس کنم سپاسگذارم

به خاطر چروکهایی  که از ناملایمت ها ونا فرمانی ها و زحمات عمرم بر صورت

ماهت نهادم شرمسارم

تو  چه مهربان بودی و از جان گذاشتن برای من ابایی نداشتی  چه روزها که من

از دشواری های زندگی به زمین

خوردم و تو گفتی اللهی بمیرم پسرم زمین خورد

خداوندا  پروردگارا از تو به خاطر خلق مادر تا بی کران سپاسگذارم

مادر من زبان قادر نیست چگونه از تو تشکر کند ولی بدان با تمام وجودم

دوستت دارم


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 29 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو